قصّه‌ی شیعه

قصّه‌ای هست که می‌گوید: «شاه تهماسب اوّل شیخ علی کرکی را از «جبل عامل»، منطقه‌ای در جنوب لبنان به ایران آورد و به او منصب شیخ‌الاسلام عطاء کرد و این‌گونه تشیّع را در ایران گسترش داد». این قصّه که سری دراز و تَهی درازتر دارد، من را زمانی به‌خاطر آمد که این خبر را شنیدم. انگار لبنان و اسرائیل قرار است در جنوب لبنان حزب‌الله را مخلوع کنند و برای همیشه طومارش را در هم بپیچند. این قضیه بیش از این‌که نظر من را به‌لحاظ سیاسی جلب کند، به این فکر فرو بردم که آیا این شکوه چهارصد و اندی ساله‌ی تشیّع قرار است تمام شود یا دوباره سر از این رنج‌ها به‌سلامت بیرون کند و راه پرپیچ‌وخمش را ادامه دهد؟

فلسفه‌ی اوّلِ ایران

«ای گروه شیعه! خود را ذلیل مسازید و ورطه‌ میندازید به سبب نافرمانی سلطان و فرمان‌فرمای خود؛ پس اگر عادل است، از خداوند درخواست کنید که او را پاینده بدارد و اگر ظالم است، از درگاه الٰهی مسئلت نمایید که او را به صلاح آورد که صلاح شما در صلاح سلطان است.»
– ملااحمد نراقی، معراج السعادة

بی‌خدایان آنان‌اند که از بحر دانش جرعه‌ای ننوشیده‌اند. آنان رذل‌ترین و شقی‌ء‌ترین آدمیان‌اند، و از قساوت قلب خویش حق را نمی‌بینند! نمی‌بینند بندگانی را که در سوگ تنها خدای خود، زانوان در خاک می‌کنند و سینه‌زنان می‌گریند؟ بگذار به خودشان بگویم: «آیا نمی‌نگرید که این بندگان، این روسیهان که هر کدام در سفیدرهی از هم پیشی می‌گیرند، تن خاکی به گِلِ آغشته از اشکْ می‌آلایند، تا اثبات کنند که نیک‌زاد و نیک‌سرشت‌اند؟ آیا صدای کوروش و داریوش و اساطیر این پادشاهی چند هزار ساله را نمی‌شنوید که هر روز و هر لحظه با پدید آمدن و مردن هر حاکمی، می‌غرّند و جهان را به سیطره در می‌آورد؟ همانا گر نبینید از کوران‌اید!»

آیا آن ملحدان صدای گرگان و تورانیان را نمی‌شنوند که دندان‌ها برای خون این مردم سبحان، این نیم‌خدایان ولایت‌مدار تیز کرده‌اند؟ گمان نمی‌برم که کَسْ جهان را نظر کند و نبیند عافیتمان را در دل زخم‌های بسیار که خورده‌ایم، چون ما خدا هستیم. زنهار که باید فریاد «نحن الحق» سر دهیم. زنهار!

arrow_upward