آدم یک‌سری چیزها می‌داند

آدم یک‌سری چیزها می‌داند که جرئت نمی‌کند بگوید! یعنی اگر بگوید، عده‌ای فکر می‌کنند او دیوانه شده است. عجیب است که برای برخی قابلیت شک کردن -- نه در اصول اولیه‌ی شناخت -- بلکه در آن‌چه به‌شکل روزمره می‌بینند شدنی نیست. فرض کنید که شما فردی را می‌بینید خشمگین و آشفته، اکثر اوقات با یک نگاه گذرا نمی‌گویید: «فلانی دیوانه شده!» اولین حدستان این است که چیزی او را عصبانی کرده، اما آیا شما با دیدن یک محتوا روی صفحه‌ی نمایشگر یا ورق زدن یک کتاب به دلیل تولید آن محتوا فکر می‌کنید؟ یعنی به چیزی که ممکن است مقابل چشم‌های شما اتفاق نیفتاده باشد، اما آثارش درست روبه‌روی شماست می‌اندیشید -- حتی اگر آن محتوا برایتان سودآور باشد؟

آمارها نمایان‌گر واقعیت نیستند، بلکه نماینده‌ی واقعیت‌اند؛ واقعیتی که نمایش‌دهنده به شما به‌شکل مستقیم یا غیرمستقیم نشان می‌دهد! تا به حال به این دقت کرده‌اید که تفسیر هر «عدد» با تأثیری که روی شما می‌گذارد تفاوت می‌کند؟ پیکاری که پارسال راه افتاده بود، پیکار اعداد خوفناک بود. من با دیدن آن دو عدد یک واقعیت عجیب را دریافتم، این‌که یک میوه می‌تواند همزمان هم پرتقال باشد و هم سیب، تا زمانی که برای صاحب آن هر موقع که بخواهد مزه‌ی مقبول را بدهد. «دو به‌علاوه‌ی دو می‌شود پنج»

پی‌نوشت: از نوشتن این متن احساس رذالت و حقارت می‌کنم، چرا که نتوانستم منظورم را مستقیماً برسانم.

 

چه‌کسی هرگز نمی‌فهمد؟

چند وقت پیش می‌خواستم در یک سرور دیسکورد که درباره‌ی مسائل فلسفی بود عضو شوم، یکی از شرایط و قوانین عضویت این بود که شما موقع گفت‌وگو و بحث باید طرف مقابل را با خود برابر می‌دانستید! به این‌که فکر کردم به یاد جملاتی افتادم که برخی عزیزان به‌کار می‌برند: «فلان جناح هرگز نفهمید»، «فلانی عجب آدم کم‌عقل و کم‌هوشی‌‌ست». جای دیگری دیدم که آقای مجری‌ای گفته بود: «کسی که هوشش زیر صد است، برنامه‌ی من را نبیند، زیرا اذیت می‌شود!» تمام این کسانی که نام بردم، یا علناً یا در خفا مخالفین خود را کم‌هوش، کم‌عقل، فریب‌خورده، نفهم و... پنداشتند.

این‌که یک نفر را به صرف جناح، مذهب یا هر چیز دیگرش نفهم یا بی‌سواد بخوانیم، ابداً درست و منطقی نیست. نفهم یعنی کسی که موضوعی را نمی‌فهمد. ما ابتدا باید توضیح دهیم که چرا یک موضوع وجود دارد و چرا عده‌ای آن را نمی‌فهمند، شاید خودمان کسی هستیم که چیزی متوهمانه را اختراع کرده‌ایم و فکر می‌کنیم که در فهم واقعیت از همه جلوتریم!

باید بگویم که من هم از زدن «اتهام نفهمی» و نفهمیدن مبرا نیستم و اگر می‌بینید جایی این‌گونه رفتار می‌کنم می‌توانید به من تذکر دهید تا خود را اصلاح کنم و بهتر جهان اطرافم را بفهمم و درک کنم.

صد سنگ

صد سنگ دیگران زده‌اند، یکی هم تو بزن... عیبی ندارد که! عیب دارد؟ عیب را چه کسی تعیین می‌کند؟ من؟ تو؟ خدا؟ خدا مرده است موروژگوانی.

(موروژگوانی یا Morosgoványi، شخصیت اول فیلم Taxidermia است، در این فیلم هیچ انسانی حلال‌زاده نیست!)

کمردرد چگونه امانم را بریده است

کمرم خیلی درد می‌کند، به‌حدّی که نمی‌توانم از روی صندلی بلند شوم -- چرا ما به‌جای «بلند شوم» نمی‌گوییم «پا شم»؟! اگر روی زمین بنشینم باید آن‌قدر چهار دست و پا بروم تا بتوانم بلند شوم. این کمردرد من شبیه خوره‌ای می‌ماند که گاه خلقم را تنگ می‌کند و باعث می‌شود که به دیگران تشر بزنم. البته خوب هم است، باعث می‌شود که از کمک به دیگران شانه خالی کنم.

این کمردرد مثل یک شوک می‌ماند، تا زمانی که تکان نمی‌خورم، ابداً متوجه‌اش نمی‌شوم، اما به محض بلند شدن از جا، ناگه به سراغم می‌آید و مثل مجسمه خشکم می‌کند. سنم واقعاً به کمردرد نمی‌خورد، به همین دلیل سعی بر این دارم که آن را از دیگران -- علی‌الخصوص غریبه‌ها -- پنهان کنم. وقتی به آن فکر می‌کنم، متوجه می‌شوم که مثل افسردگی‌ست؛ دردی درونی که سعی در پنهان کردنش داری! یا مثل پریود برای زن‌های سنّتی که همیشه دردش را پنهان می‌کنند و سعی می‌کنند که کسی نفهمد.

البته تنهایی هم دلیلی مضاف بر این‌ها می‌تواند باشد که دردم را بیشتر می‌کند. من خیلی زیاد با دیگران حرف می‌زنم؛ امّا نه حرف واقعی، کسی حوصله‌ی شنیدن حرف‌های واقعی را ندارد -- یا شاید من بلد نیستم. از منظر من حرف واقعی دیالوگی‌ست که در آن خودت باشی و خود واقعی‌ات را به دیگران نشان بدهی، نه این‌که ریاکارانه دروغ بگویی. می‌توانم به جرئت بگویم که شاید ماهی یک بار، با شاید دو نفر حرف واقعی می‌زنم و دیگر حرف‌ها همه الکی و بی‌مایه و دروغین‌اند.

مبارزه از راه دور

آقای علی علیزاده می‌گوید که دادن «اورانیوم غنی‌شده» به آمریکا مادرفروشی‌ست! من ابداً کاری به مذاکرات و... ندارم، امّا هرگز جنگ‌طلبی این جماعت را متوجّه نمی‌شوم. کسی که در ایران است، می‌تواند درباره‌ی سرنوشت خود سخن بگوید -- از هر جناحی که باشد -- امّا کسی که در لندن یا ترکیه نشسته است، باید مراقب لب و دهانش باشد! این‌که در لندن بنشینی و زمان قطعی اینترنت با «بیژن عبدالکریمی» و... پای بساط حرّافی برنامه برگزار کنی، نیاز به اعتمادبه‌نفس و بی‌توجّهی روزافزون به رنج انسان‌ها دارد. این جنگ‌طلبی‌ها از سوی حامیان حاکمیّت هرگز برای من هضم‌کردنی نیست. دفاع از خود و خانواده‌ی خود کار عاقلانه‌ای‌ست، امّا برخی از این به‌جان‌هم‌افتادن‌ها هم غیرقابل درک است. چرا ما باید هم را نفرین کنیم و به جان هم بیفتیم که تو فلان‌فروشی و تو بهمان‌خری و...؟ آیا این‌همه کُشته در ایران کافی نیست؟ شاید من اشتباه می‌کنم، امّا از درونی‌ترین اعماق وجودم تاب جنگ دیگری را ندارم. به قول دوستی: «جنگ درونم برایم کافی‌ست».

زن باید چگونه باشد؟

اکثر دوستان من دنبال زنی می‌گردند که فقط در آشپزخانه و تخت‌خواب خوب باشد. حق هم دارند، فرهنگ ما این‌گونه بوده و این را به‌شان القاء کرده است. اکثریت آن‌ها زنی را می‌خواهند که زیبا باشد، در خانه بماند، با مردهای دیگر سخن نگوید، پولی در نیاورد و جایی کار نکند. میل آن‌ها به زنی مطیع، ساده‌لوح، بی‌مغز و بی‌زبان است تا هر چه شوهرش می‌گوید را رعایت کند. زنی که کار می‌کند، شک می‌کند، می‌اندیشد، می‌تواند زندگی مستقلی داشته باشد، با انسان‌های دیگر معاشرت می‌کند و... در فرهنگ ما -- در بهترین حالت -- زن زندگی نیست! این‌ها واقعیّت‌هایی‌ست که من از اطرافیانم -- از پدر و مادر تا دوستان و آشنایان و غریبه‌ها -- شنیده‌ام.

چقدر زیاد حرف می‌زنیم!

سال‌های سال است که از حملات یازده سپتامبر گذشته، حدود هشت سال است که داعش به‌طورکلّی نابود شده، اکنون طالبان بر افغانستان حکم می‌راند و حکومت اسرائیل با حزب‌الله لبنان در تنش است؛ امّا ما هنوز نخواسته‌ایم یا نتوانسته‌ایم میان این همه حرف‌های بیهوده در جهان اینترنت، تبیینی بیابیم برای این‌که بتوانیم در این‌باره گفت‌وگو کنیم: چرا چنین اتفاقاتی در جنوب غرب آسیا می‌افتد یا افتاده است؟ آیا این اتفاقات همگی به استعمار مربوط می‌شوند؟ آیا استعمارگران این اتفاقات را رقم زده‌اند؟ چند بازیگر در صحنه‌ی سیاست و جامعه و دین بانی این اتفاقات بوده‌اند؟

زمانی که داشتم فیلم «Zero Dark Thirty (2012)» را می‌دیدم، به این فکر کردم که تفکّر تروریستی، یعنی تفکّری که به شما اجازه می‌دهد دیگران و حتیٰ خود را فدای یک آرمان کنید، از کجا نشأت می‌گیرد. کاری به قصد و سوگیری‌های سازنده‌ی فیلم ندارم، امّا واقعاً این برایم سؤال است که چرا تنها راه مقابله با استعمار باید اسلحه‌ای چنین سرد و خشن باشد که ریشه‌ی خودت را هم بسوزاند؟ بیشترین کشته‌ها در جریان‌های پس از حملات یازده سپتامبر ۲۰۰۱ و تسخیر سوریه و عراق توسط داعش از مردمان عادّی بودند؛ غیرنظامیانی که در حال زندگی بودند و ناگهان دیدند که اجنبی‌ها به‌همراه آشنایان و هموطنان آن‌ها از جبهه‌های مختلف برای چیزی که «حق» می‌نامند به‌شان حمله‌ور شدند.

آیا دُوَل استعماری هم به این قضیه فکر می‌کنند که مکیدن پول‌های ملّتی دیگر برای پیشرفت خود و بدبخت‌کردن آن‌ها می‌تواند چه معایبی برای خودشان و کلّ بشریّت ترتیب دهد؟! واضح است که نه تمام اسلحه‌به‌دستان مسلمان بر یک قبله‌اند، نه تمام استعمارگران و بین آن‌ها اختلافات شدیدی وجود دارد. شاید پیش از آن‌که دوباره طرف یکی از این نزاع‌ها را بگیریم، لازم باشد بفهمیم چگونه مجموعه‌ای از استعمار، ایدئولوژی، دولت‌ها، منافع اقتصادی و تصمیم‌های انسانی، جهانی ساخته‌اند که در آن بیشترین هزینه را مردم عادی می‌پردازند.

هیچ‌کس سطحی نیست

هیچ‌کس انسان سطحی‌ای نیست، بلکه برخی افراد جرئت نوشتن و صحبت‌کردن درباره‌ی برخی تکّه‌ها از زندگی را دارند که دیگران جرئتش را ندارند. هیچ‌وقت به کسی انگِ سطحی‌بودن نچسبانید! آن رنج‌ها که بسیاری در تاریخ کشیدند و نوشتند را ما هم کشیدیم و می‌کشیم... فقط برخی جرئت بیان جزئی کوچک از آن را داشته‌اند -- در حالی که ما نداریم!

سخن‌نگفتن از جزئیات آزاردهنده است

سخن‌نگفتن از جزئیات، برای آدم وراجی شبیه من، بسیار بسیار آزاردهنده است. اما گاهی فیلی در اتاق است، نشسته و گلویمان را فشار می‌دهد و ما مجبوریم خفه‌خون بگیریم تا جزئی از این هیاهوی جهان نباشیم.

هر خبری که می‌آید و هر اتفاقی که رخ می‌دهد، شبیه یک مارمولک در آن ملولانه می‌لولم و با خنده یا لایک و کامنتی طعنه‌آمیز واگذارش می‌کنم به صاحب روز دین! خبرها را هم این‌گونه از سر وامی‌کنم.

درباره‌ی هرچه که حرف می‌زنی، آدم بی‌مبالاتی پیدا می‌شود، سخن شاذی بر زبان می‌راند و گند می‌زند به حال‌ و احوالت! با عده‌ای رجاله گیر افتاده‌ایم در این مخروبه جا؛ خود من هم عضو آن رجاله‌ها هستم و هیچ احدی در آب‌زیرکاهی حریفم نمی‌شود!

در آخر، خداوند مرا و شما را جمیعاً لعنت کند که به این تاریخ و زمان به دنیا آمده و به همین تاریخ و زمان قرار است ریغ رحمت را سر کشیم. این‌ها را هم از سر خوشی نمی‌گویم. همه‌اش از درماندگی افیون است و از بی‌رمقی جان که نه جرعه‌ای شراب دارد، نه جرئت زبان‌راندن به تشویشی. گند بزنند به این دنیا که حرف‌زدن در آن سنگین‌ترین جرم است.

باری، اگر خودم را همین‌جوری ول کنم هم که نمی‌شود. اصلاً مگر من همین‌جوری خودم را ول کرده‌ام که حال آمده‌ام از این وارفتگی دهان به شکایت گشوده‌ام؟ من هم بالاخره در صراط مستقیم جایی دارم. مگر می‌شود پروردگار آدمی را از درگه‌اش براند؟

arrow_upward