مشکل بنیادین احمقها
«علت بنیادین مشکلات این است که در دنیای مدرن، احمقها غرّه و مطمئناند، درحالیکه هوشمندان جملگی پر از شکاند.»
– برتنارد راسل، پیروزی حماقت، ۱۹۳۳
برای نوشتن چیزهای شگفتانگیز
«علت بنیادین مشکلات این است که در دنیای مدرن، احمقها غرّه و مطمئناند، درحالیکه هوشمندان جملگی پر از شکاند.»
– برتنارد راسل، پیروزی حماقت، ۱۹۳۳
من هیچوقت در مدرسه درس ریاضیام خوب نبود، میشود یک نفر این مسئله را برایم توضیح بدهد؟ مجری صدا و سیما فرمود: «طبق آمارها ۷۰ درصد از مردم با مقاومت موافقاند.»(نقل به مضمون) و در جایی دیگر، فردی دیگر گفت: «۱۰۰ درصد مردم ایران طرفدار شاهزاده رضا پهلوی هستند.» سوال من این است: این ۱۰۰ درصد با آن ۷۰ درصد منطقاً دَرهم نیستند، فلذا رویهمرفته میشوند ۱۷۰ درصد؛ این ۱۷۰ درصد چقدر از جمعیت ایران را تشکیل دادهاند؟ ایرانی که اینها درش زندگی میکنند کجاست و چهشکلیست؟ چرا من را راه نمیدهند؟
آخر ایران من خیلی فرق دارد. در ایران من، بچهها کنکور دارند. در ایران من، از صبح در تلاش هستم که برای جمعآوری اطلاعات درسیِ دانشگاه به ویپیان وصل شوم، اما هنوز نتوانستهام. در ایران من، در برخی نقاط، برق روزی چند ساعت قطع میشود... ایران من خیلی با ایران ۱۷۰ درصدیها فرق دارد، کاش من را هم به ایران خودشان راه دهند!
«مامان، من از سگ میترسم!»
«من به آخوندی نیازمندم که بهجایم نماز بخواند.»
«چایی میخوری؟»
«مهدی...»
«سرِ چشمه شایَد گرفتن به بیل / چو پُر شد نشاید گذشتن به پیل» [این را از گنجور کپی کردهام.]
«کریمی... هههه...»
«چند وقتیه که...»
«توافق بین انسانها از دُرون...»
«پلاستیک مشکی...»
«نری بیرونا!»
«میری این آشغالا رو بندازی دم در...»
«هر پسری که... کنسله...»
«سرم داره از درد میترکه...»
«صدای سولودرام، مشکی و نارنجی...»
«بچههااااااا...»
«مهدی...»
اگر فقط یکی از نقلقولهایی که داخل این مقالهی دیجیاتو منتشر شده درست باشد، وای بر شما بیخردان! که با بیخردی خود در حال نابودی خویشتناید. ای کاش کسی بیاید و شما را از چنگ نجاتبخشتان، نجات ببخشد. امّا امیدی به عقلهای شما و منطق زهوار در رفتهی دستوریتان نیست. شما با سفلگی خود خرد را به اضمحلال برده و خود را به فساد و تباهی کشیدهاید. امّا ما هم مقصریم. مگر میشود که انسانی نفس بکشد و این هوای مهآلودِ سنگین را به بازدمی سنگینتر بسپارد، این هوا یا باید مرا خفه کند یا کاری کند بلکه به هوش آردم. شما که از هر چه تغییر است بیزار و از هر کس متفاوت است مفتضحانه رنجورید! همان شما که بیاختیار ما میشوید و در من نفوذ میکنید. [شاید هم من اشتباه میکنم و دنیا آنقدر هر کی به هر کی و خر تو خر است که حرف شما درست از آب در آید! چه کس میداند؟ هیچکس.]
پینوشت: این پست هیچ جنبهی تبلیغاتیای ندارد و بررسیدن مقالهای از یک وبسایتِ کاملاً قانونیست!
[پوزش بابت فحشهای احتمالی در متن]
آخر شما هم شدهاید خبرنگار؟ نمیدانم این ملّت چه خبطی در محضر حضرت حق کردهاند که شما شدهاید خبرنگارشان. آقایی مدیر مسئول «کیهان» بود، الان مصاحبهشوندهی اصلی «منوتو»ست! هیچ -- بلانسبت شما -- خری هم پیدا نمیشود بپرسد که آخر چگونه ممکن است، چراکه اکثر اهالی رسانه میدانند برای رفتن از «کیهان» به «منوتو» تنها چیزی که لازم است، کنار گذاشتن «چفیه» و بستن «کراوات» است.
تنها مشکلم با «منوتو» یا «کیهان» -- لعنتالله علیهما -- نیست، بلکه مشکل اصلیام با بلاهت خودمان است. خبری که مانند فیلم اسلشر (فیلمهای شلخته با صحنههای خشونت افراطی) ساخته شده را مثل فیلم اکشن میبینیم و با نتیجهگیریای دراماتیک، گریهکنان و هیجانزده از پای اخبار بلند میشویم. عقلمان را نه تنها دادهایم اجاره بلکه اجارهبها را گرفتهایم و نزول دادهایم دست ظلالله که با آن کاسبی کند و آخر چیزی به ما پس ندهد!
تنها راه برون رفتن از این وضعیت -- از منظر من -- کنار نهادن گوشی و تلویزیون برای ساعاتی و پرداختن به اخبار در رسانههای نوشتاریست. تا زمانی که به چیزی گوش میدهید، توانایی کنترل احساسات از شما گرفته میشود. کارگردانان «اخبار» دقیقاً قصدشان این است که ما نتوانیم با عقلمان تصمیم بگیریم -- که نمیگیریم!
پینوشت: این را هم بگویم که دلیل استفادهام از اسم این دو رسانه (کیهان و منوتو) این بود که -- بهاحتمال زیاد -- اکثر مخاطبین این دو نمیدانند که دیگری وجود دارد یا توطئهی دشمن -- یا اصطلاحاً کار خودشان -- است.
آن خورشید تابان، هر روز از دور مرا میپاید و نظاره میکند این بدن خشکِ اثیری را. پاهای گرمش را زیر پتو فرو میکند و مینگرد که شاید از مغرب صدای یاری بهگوش رسد و سایهای بر پیکر پاکش بیفکند.
[آه و فغان که ذرهذره در حال آب شدن میان استعارههای نامفهومی هستم که فهمشان در آینده برای خودم هم میسر نیست.]
«منم قربانیِ شرق و تحجّر، غرب و استعمار ....»
– بهرام نورایی
گاهی فکر میکنم که اگر ذهنهای جماعتی را در بند کنی، عقل و فهمشان را در بند کردهای و اینگونه میتوانی تا ابد آنها را از فهمِ آزادی بازداری.
پست قبلی را در یکی از سرویسهای بلاگنویسی دیگر نیز به اشتراک گذاشتم و کامنتهایی که دریافت کردم -- هر جور که حساب کنید -- فاجعه بود.
من در آن پست از لزوم صداقت و دوری از دورویی گفته بودم، امّا اگر انسان دروغ را هر روز بشنود، «صداقت» را خطرناک و «راستی» را مخلّ نظم و آرامش درونیاش مییابد. چقدر دلم به حال اینگونه افراد میسوزد!
بهگونهای اوضاع پیش میرود که اگر روزی کسی بگوید: «آزادی بردگیست»، هیچکس او را شماتت نکند، چرا که دروغی که بهنفع ماست، دیگر دروغ نیست!
پینوشت: من با جنگ مخالفام.
اینجا جاییست که قرار است بسیار درونش پرحرفی کنم، اگر دوست داشتید حرفهایم را بشنوید، نیاز به هیچ صدای درونی و قلبیای ندارید، فقط به چشمهایتان اعتماد کنید.