بیماری‌های روشن‌فکرِ‌ تنظیم‌ بازار

از هوش مصنوعی (دیپ‌سیک) پرسیدم: «به‌شکل کلّی منظور از روشن‌فکر چیست؟»، پاسخ داد: «روشن‌فکر کسی است که فارغ از منافع اقتصادی و قدرت حاکم، با تکیه بر عقل و دانش، به نقد ساختارهای فکری، اجتماعی و سیاسی زمانه خود می‌پردازد و دغدغه‌ی اصلی‌اش وضعیت عمومی جامعه (آزادی، عدالت، معنای زندگی) است.» برخی از دوستانِ اندیشمند در حوزوات مختلف مدام خطاب به جریان‌های روشن‌فکری نقدها گسیل می‌کنند و گاهی مستقیماً آن‌ها را مورد سؤال قرار می‌دهند. من هنوز نمی‌فهمم مصداق «روشن‌فکر» که این‌ها می‌گویند دقیقاً کیست؟!

اوضاع آن‌قدر قاراشمیش شده که حتیٰ «بیژن عبدالکریمی» به نقد روشن‌فکران می‌پردازد و «مهدی خلجی» بی‌شرمانه روشن‌فکران را مسئول می‌داند. حتیٰ صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران، چند تن از جوانانی که می‌آیند و در کافه می‌نشینند و با سیگارشان کتابی می‌خوانند، را روشن‌فکر خوانده و به‌خاطر بی‌توجّهی به اطراف -- یعنی رهاشدگی از دامان ولایت مطلقه‌ی الله که در فقیهی برجسته متجسّد شده است -- آنان را تحقیر می‌کند. شاید بهترین موضع نسبت به این انسان‌های خیالی -- یعنی روشن‌فکران ایرانی -- را اپوزوسیونِ بی‌رمق جمهوری اسلامی دارد، آن‌ها چند نفر را به‌عنوان روشن‌فکر انتخاب کرده و به‌شان حمله‌ی شخصی می‌کنند؛ حداقل با دیوار سخن نمی‌گویند! یک نفر را انتخاب کرده و از هر راهی برای ساکت‌کردن او استفاده می‌کنند. متأسفانه هیچ یک از کسانی که آن‌ها روشن‌فکر می‌خوانند نیز با تعریفِ هوش مصنوعی از روشن‌فکر جور در نمی‌آید!

تمام این‌ها را نوشتم که بگویم بنابر تعریفی که من از هوش مصنوعی گرفتم، چیزی به‌نام «روشن‌فکر ایرانی» در لحظه‌ی کنونی وجود خارجی نداشته و سراسر توهّم است. برخی از دوستان نزدیکم به من می‌گویند که انگار «بیماری روشن‌فکری» دارم، درحالی‌که من همیشه خود را از این روشن‌فکرمآبی در حذر می‌داشته‌ام. درحقیقت منتقد بی‌قدرت بودن آن‌قدر خطرناک است که جرئت نمی‌کنم باشم و توان علمی‌اش را هم نداشته و ندارم.

وظیفه‌ی اخلاقی همه‌ی ایرانیان در قبالِ ایران

این وظیفه‌ی اخلاقیِ تمام ما ایرانیان است که «شاهنامه» را برگ‌‌به‌برگ بخوانیم و بعد به آتش بکشیمش -- زیرا همه‌ی شاهان تا ابدیّت مرده‌اند و جنازه‌هایشان نیز پوسیده‌ است. باید هرچه زودتر «تخت جمشید»، آن کریه نمادِ ستم را درونمان با خاک یک‌سان کنیم. هیچ چیز بدتر از وجود داشتن آن آلتِ بی‌ریشه‌ی استبداد در روح‌مان، ما را به نفرین دچار نمی‌کند. برماست که هر روز «کوروش هخامنشی» را به‌باد ناسزا بگیریم و او را هر ثانیه لعنت کنیم.

این‌ها همه نماد ستم‌اند؛ نماد این‌که روزی قرار است «فریدون»ی ظهور کند و ما را از دست «ضحاک»ی نجات دهد. هرگز این اتفاق نخواهد افتاد. هیچ فریدونی هرگز وجود نداشته است. تمام این‌ها افسانه‌های ملّت داغ‌خورده‌ی ماست که از کودکی در سرمان کرده‌اند. «تو داد و دهش» نکن، تو فریدون نیستی! فریدون نمی‌تواند وجود داشته باشد. یعنی عقلانی نیست که تصوّر کنی کودکی گمارده شده تا بزرگ شود و ظلم ظالمی را نابود سازد.

تمام آن‌چه که مانده بدن بی‌روح انسان است که هیچ کاری از دستش ساخته نیست، جز زیستن و همین زیستن است که زیباست.

علی کریمی: کریمی‌ای که نفهمیدمش

«علی کریمی» -- که فامیلی‌اش با فامیلیِ من یکی‌ست -- برای من یکی از ناشناخته‌ترین انسان‌هایی‌ست که خود را ایرانی می‌داند. نه این‌که همه‌ی ایرانیان را بشناسم، امّا بین همه‌ی ایرانیانی که اسمشان را شنیده‌ام، او از ناشناخته‌ترین‌هاست. از آن‌جا که زیاد اهل فوتبال نیستم و بازی‌های ملّی را هم تماشا نمی‌کنم، تبعاً سابقه‌ی فوتبالیِ او برای من اهمیّتی ندارد. امّا فعالیت‌های اجتماعی و سیاسی‌ای که انجام می‌دهد، هر روزه برایم عجیب‌تر می‌شوند.

علی کریمی که یک فوتبالیست است و علی‌الظاهر دستی در سیاست نداشته است، مانند هزاران اکانت دیگر در توییتر (اکس) حرف‌هایی گاهی هجوآلود، گاهی جدّی و گاهی هم شخصی درباره‌ی چیزی که سیاست می‌نامد می‌زند. حرف‌های او -- مانند بسیاری از حرف‌هایی که خود من هم می‌زنم -- هیچ وجه تمایزی نسبت به حرف‌های دیگران ندارد؛ شاید بهتر است بگوییم که حرف‌هایش تکرار مکرّراتی‌ست که هر لحظه ممکن است در خیابان بشنویم. هیچ ایجاز ادبی، تحلیلِ نوآورانه یا نکته‌ی جدیدی در حرف‌های سیاسی و اجتماعی او نمی‌توان یافت، مثلاً این توییت او -- که صداوسیما نیز در برنامه‌ی زردِ «پاورقی» پخشش کرده -- را ببینید:
«جهت یاد آوری؛
گاهی شرافت تنها چیزیست که از انسان باقی می‌ماند!
نه برای نجات،
نه برای قهرمان شدن،
برای اینکه انسان،
انسان بماند...

#شرف
#انسان_باشیم »
این‌حرف‌ها و جملات -- درعینِ این‌که کمی ادبی‌اند -- هیچ نکته‌ی جدیدی را یادآوری نمی‌کنند و هیچ‌چیز به خواننده اضافه نمی‌کنند. یک‌سری حرف‌های کلّیِ بی‌سروته که برای خواندن و رد شدن ساخته شده‌اند. اگر علی کریمی می‌گفت: «قبل از خواب، چراغ‌ها را خاموش کنید.» قطع‌بالیقین حرفش معنیِ بیشتری می‌داد!

چیزی که برایم شگفت‌آور است، طرفداران بسیاری‌ست که افرادی مانند علی کریمی در توییتر دارند. افراد بسیاری مانند مریدان یک پیر یا شیخ، دنباله‌روی او و شنونده‌ی حرف‌هایش‌اند. حرف‌هایی بی‌هویّت، بی‌تاریخ و بی‌شکل که یک انسان بی‌سواد مانند من هم می‌تواند آن‌ها را بگوید و در معرض عموم بگذارد. انگار این حرف‌ها توسّط یک هوش مصنوعی زده شده‌اند چرا که هیچ تاریخچه‌ای از گوینده‌یشان را به ما نشان نمی‌دهند. مواضعی که علی کریمی می‌گیرد، هیچ‌کدام مشخّص و مبرهن نیست. حرف‌هایش پر از دعا و نفرین و پرخاش است. اثری از تحلیل یا نشان دادن زوایایی بی‌نظیر از مسئله در آن‌ها دیده نمی‌شود، با این حال به‌گونه‌ای توییت‌هایش لایک و کامنت و ری‌توییت می‌گیرند که انگار مسئله‌ای کم‌نظیر را مطرح یا بازنشر کرده است. در حقیقت طرفداران علی کریمی -- به‌احتمال بسیار زیاد -- تنها به‌دنبال تأیید حرف‌ها و اعتقادات قبلی خودند، چرا که حرف‌های او چیزی را به‌چالش نمی‌کشند، یا دیدگاهی هنری از مسائل را به‌میان نمی‌گذارند. درنهایت گفته‌های «علی کریمی» بسیار بی‌تاریخ و بی‌زمان و بی‌مکان‌اند -- با این‌که درظاهر بسیار مرتبط با مسائل روزند!

اخراج دیگری

اخراج افغانستانی‌ها ننگی‌ست که تا ابد بر پیشانی ملّت ایران می‌ماند. ملّتی که خود را مسلمان می‌نامید، ملّتی که خود را «آریایی» می‌نامید، کاری کرد که بربرها و تاتارها نمی‌کردند. آن‌گونه نژادپرستی یکی از ابعاد و واقعیت‌های ما ملّت ایران است که هیچ‌کس را توان انکارش نیست. مگر می‌شود خود را مسلمان بدانی و آن‌گونه با کینه به یک مسلمان دیگر بنگری؟ انتقام‌جوییِ نژادی اطرافیان خودم را که می‌دیدم سخت نگران می‌شدم؛ مگر شماها نبودید که هر روز نماز و قرآن می‌خواندید، مگر در قرآن نوشته نشده بود: «إِنَّ أَكۡرَمَکم عِندَ ٱللَّهِ أَتۡقاکُمْ»، چگونه شد که وقتی به افغان‌ها رسید، از برادر دینی تبدیل به «بازماندگان قوم مغول» شدند؟ چگونه شد که علمای اعلام و فقهای دین در برابر این «مطالبه‌ی ملّی» که اخراج افغانستانی‌ها بود، زبان بر کام نگه‌داشتند و حرفی نزدند؟ برای چند تار مو خود را به در و دیوار می‌کوفتند، وقتی پای جان انسان‌هایی آواره رسید، همگی سکوت پیشه کردند و در سوراخ‌های خود خزیدند. چه اتفاقی برای روشنفکران افتاده بود؟ آن‌هایی که صبح تا شب حرف از «یسم»‌های مختلف می‌زنند؟ آن‌ها نیز سر در گور خود کرده بودند تا مورد آماج انتقاد مردم قرار نگیرند. امّا من در میان دوستانم که اکثریتشان از «افغان‌ستیزان» بودند ایستادم و گفتم که شعله‌های فاشیسم -- که امری مردمی نیز است -- روزی دامن همه‌ی‌مان را می‌گیرد و قرار است که بگیرد.

فرزندان کدام کوروش؟

دیشب بود که قبل از خواب صدای تلویزیون را شنیدم، می‌گفت: «ما فرزندان کوروش، پیروان محمد و دلدادگان علی ...». فرزندان کوروش؟ از کی تا به حال؟ از چه زمانی تا به حال فرزندان کوروش شده‌ایم که خودمان خبر نداریم. تا به این سن که رسیده‌ام، اولین‌بار است که از رسانه‌های جریان اصلی حکومت چنین تعابیری را می‌شنوم! چگونه است که به هنگامِ روز بزرگداشت کوروش هیچ صدایی، هیچ سخنی، هیچ حرفی از کوروش در رسانه‌های جریان اصلی که نه، از رسانه‌های حاشیه‌ای‌تر نیز به گوش نمی‌رسد؟ کوری‌ایم یا کَر؟ چشم نداریم یا گوش‌ها‌یمان دراز است؟ نمی‌شود که هر موقع به نفعتان بود کوروش بشود شخصیت ملّی و ما نیز به فرزندی او درآییم و هر موقع منفعتی در کار نیست و اوضاع آرام است همه‌چیز فراموش شود. باید این‌ها را بنویسیم که ایشان فکر نکنند اشترانی بی‌عقل پیدا کرده‌اند که سوارشان شوند -- که البته می‌شوند. اگر بنیادگذار جمهوری اسلامی اکنون زنده بود، قطعاً رسانه‌ی ملّی را تکفیر می‌کرد و چهار لیچار هم بار رئیسش -- پیمانک عزیزم -- می‌کرد.

فاطمیه و ایرانیان

از خاطرات یک نفر بی‌طرف! این متن قبل از جنگ نوشته شده است.

در میان هیاهوی رسانه‌های جمعی، شاید کمتر کسی مشتاق باشد تا درباره‌ی موضوعات فقهی و الهیاتی کنجکاوی کند. اما ولع مخاطب فارسی‌زبان برای نگاه‌کردن و نظر‌دادن درباره‌ی مناظره‌ی میان عبدالرحیم سلیمانی اردستانی و حامد کاشانی پیرامون موضوع فاطمیه، چیزی نیست که بتوان به‌سادگی از کنارش عبور کرد. این مناظره بیش از آن‌که مربوط به استقبال عموم مردم از مسائل دینی باشد، مربوط به کنجکاوی انسان برای شنیدن چیزهای متضاد است.
لینک مناظره: https://www.youtube.com/watch?v=cBYA4yhM6pg

فرم مناظره

اتفاقی که در ابتدا بسیاری را به این مناظره جلب کرد، یک بحث حوزوی سنتی در بستری آنلاین بود. شاید کمتر انسان عادیی در ایران بداند که بحث‌های حوزوی چگونه شکل می‌گیرند و به کجا ختم می‌شوند و موضوعات آن‌ها چگونه از هم متمایز می‌گردند. اما اینجا به خوبی می‌توان این کنجکاوی و علامت سؤال درباره‌ی بحث‌های حوزوی را بین مردم عادی حس کرد. کمتر کسی در ایران درباره‌ی اختلافات روحانیون شیعه پیرامون مسائل کلامی و تاریخی شنیده است. کمتر کسی در فضای عمومی کشور دیده که دو روحانی شیعه درباره‌ی مسئله‌ای به این مهمی و واضحی – از نظر عامه‌ی شیعه – تا این حد اختلاف‌نظر داشته باشند و خود این اختلاف قطعاً بحث را جذاب‌تر کرده است. مردم ایران اغلب عادت دارند که علمای شیعه را در حال بحث‌کردن با مخالفین سیاسی-اعتقادی خود ببینند، نه بحث مقابل یکدیگر!

بنیاد فاطمیه

اما بحث بنیادی‌تری که نمی‌توان از آن غافل شد، اهمیت بسیار والای فاطمیه در سرشت شیعه است. یکی از بنیادی‌ترین – اگر نگوییم بنیادی‌ترین – اتفاقات تاریخی که اهل تشیع را از اهل تسنن جدا کرده، وقایع تاریخیِ رخ‌داده پس از وفات پیامبر اسلام است. بحث درباره‌ی فاطمیه، یک بحث جزئی تاریخی نیست، بلکه اساس تشیع است. تشیع اگر نتواند اثبات کند که حق حکومت برای علی بن ابی‌طالب و فرزندان او – موسوم به ائمه‌ی اثناعشر – است، به هیچ نحوی نمی‌تواند اختلاف نظری و عملی و تاریخی خود نسبت به اهل تسنن را توجیه کند. از این مطلب می‌توان نتیجه گرفت که برای یک حکومت شیعه مانند جمهوری اسلامی، اثبات فاطمیه از نان شب نیز واجب‌تر است. اگر جمهوری اسلامی نتواند فاطمیه را اثبات کند، یا در عموم جامعه‌ی نخبگانی خود آن را امری مورد شک تلقی کند، تمام مشروعیتی که از مذهب گرفته را مورد تشکیک قرار داده است. از این روی، کسی مانند سلیمانی اردستانی و کاشانی، علاوه بر مناظره‌ی مذهبی، مناظره‌ای سیاسی کرده‌اند!

یکی از گره‌های سیاسی دیگر، که مربوط به همین موضوع فاطمیه است، گره «عدم مطرح‌کردن آن» است. اگر هر ایرانی یا غیرایرانی در روزهای محرم به خیابان‌ها بیاید، شاهد این است که مردم و حکومت هر دو دست به دست هم داده‌اند تا محرم را برگزار کنند. اگر به رادیو و تلویزیون رسمی مراجعه کند، می‌بیند که افراد مختلفی درباره‌ی محرم – به‌صورت آشکارا – سخن می‌رانند. حال بیایید در «ایام شهادت فاطمه‌ی زهرا» در ایران به خیابان برویم، رادیو را باز کنیم، سخنرانی‌های انجام‌گرفته در بیت رهبر جمهوری اسلامی را گوش دهیم؛ آیا اثری از آن صراحت بیان یافت می‌شود؟ آیا اثری از تکفیر مستقیم عوامل قتل فاطمه – مانند عوامل قتل حسین – یافت می‌شود؟ نه. تنها دلیل این موضوع، موضوعی – بسیار متأخر – به نام «وحدت» است. جمهوری اسلامی، از آنجا که حکومت را در دست دارد و پایه‌ای دینی به خویش داده، می‌کوشد که همواره خود را از هرگونه تقابل و دشمنی بیهوده‌ای – مخصوصاً داخلی – در حذر داشته باشد. «وحدت» و «فاطمیه» تناقضی بسیار جالب ایجاد کرده‌اند؛ یک سوی این تناقض شیعیانی قرار دارند که باید به صورت تمام‌و‌کمال شعائر مذهبی خود را برپا دارند، و سوی دیگر همان شیعیان قرار دارند که باید حکومت کنند و از هرگونه تنش دوری جویند.

مواجهه‌ی ایرانیان

اگر از زاویه‌ای دیگر به این ماجرا نگاه کنیم، باید به نوع ادبیات و تقابلی که در این مناظره شکل گرفته توجه کرد. حامد کاشانی در دیالوگِ پایانی خود اعلام کرد: «فاطمیه برای من قضیه‌ای ناموسی است». یعنی ادبیات به‌کار رفته در انتهای این مناظره ادبیاتی ابداً علمی و تاریخ‌پژوهانه نیست، بلکه سراسر هویتی است. همان‌طور که پیش از این گفتم یکی از گره‌هایی که تشیع را تبدیل به یک مذهب – مستقل از تسنن – کرده همین بحث فاطمیه است، در نتیجه این واکنش جناب کاشانی به مباحث کاملاً طبیعی بوده و خواهد بود. سلیمانی اردستانی در حال مطرح‌کردن یک موضوع تاریخی خیلی مطرود یا یک بحث فقهی مورد شک نیست، بلکه او در حال پاگذاشتن روی یکی از ارکان الهیاتی شیعه است. کاشانی – و حتی سلیمانی اردستانی – یک تاریخ‌پژوه مستقل نیست، بخش اعظم هویت او به فاطمیه گره خورده است.

چیزی غیر از واکنش‌های مردم به دین توجه مرا این‌گونه جلب نمی‌کند که بخواهم درباره‌اش بگویم و بنویسم. عموماً نظرات درباره‌ی این مناظره بیش از آن‌که از نوع تقابل اعتقادی باشد، از نوع تقابل سیاسی-هویتی بود. افرادی که خود را سکولار می‌خواندند با تمسخر ادبیات غیرعلمی کاشانی او را به استهزاء و تحقیر گرفتند و افراد مذهبیِ شیعه از هیچ فحش و حکم تکفیر دادنی نسبت به سلیمانی اردستانی دریغ نکردند. می‌شود این واکنش‌ها را به‌خوبی و با توجه به سابقه‌ی شیعه در ایران مورد بررسی و تأمل قرار داد. [رگه‌هایی از فرهنگ گفت‌وگو در کشور ما را می‌توان در این مناظره و بحث‌های پیرامون آن پیدا کرد که مطرح‌کردنش در این مجال نمی‌گنجد و از تخصص من خارج است.]

حتماً نظرات خود را پیرامون این موضوع با من به اشتراک بگذارید!

arrow_upward