لبِ
لحظهای خدایت را به خانههای خیالِ فراموشی بسپار، لبهایت را روی لبهایم فشار بده ...
برای نوشتن چیزهای شگفتانگیز
لحظهای خدایت را به خانههای خیالِ فراموشی بسپار، لبهایت را روی لبهایم فشار بده ...
کسی جایگزینی برای سایت «گنجور» میشناسه؟
اگر میشناسه معرفی کنه؟
دوستان وبسایت گوهرین -- که یکی از دوستان معرفی کرد -- به آدرس زیر میتونه جایگزینی مناسب برای گنجور باشه:
وبسایت ۶۰برگ هم جالب توجّه و خوب است:
چند روز پیش در یکی از وبسایتهای معروف کتابفروش اسم چندی از نویسندگان ایرانی را جستوجو کردم، نتایج یافت شده شگفتانگیز بود و حرف زدن دربارهیشان شگفتانگیزتر. یکی از نویسندههایی که نامش را جستوجو کردم، جناب «عبدالکریم سروش» بود که تمام خوانندگان این وبلاگ از ارادت بنده به ایشان مطلعاند -- چواشه بخوانید. وقتی که نام این بزرگ را نوشتم، کتابی آمد بهنام «صراطهای مستقیم»، بعد بیشتر کنجکاو شدم و فهمیدم که این کتاب توضیحی نظری دربارهی ایدهی مشهور پلورالیسم (pluralism) است. اینقدر بیحوصله بودم که نه بهسراغ نسخهی فیزیکی کتاب رفتم و نه برای گیرآوردن نسخهی آنلاینش اهتمامی ورزیدم، امّا لحظاتی دربارهاش تأمل کردم؛ تأملی ژرف به معانیای که در اسم این کتاب نهفته و دربارهی رابطهی خودم و این اسم.
چند روزی گذشت و هی این اسم در سرم مرور میشد تا به چیزهای جالبتری رسیدم. اولین چیزی که بیش از همه توجهام را جلب کرد، مفهوم صراط مستقیم در افکار خودم بود. در افکار من -- یعنی افکار کنونی من -- برخلاف چیزی که نمایانده میشود، همهچیز آنقدر صفر-و-صدی نیست که دیگران ممکن است بپندارند. یعنی من بهگونهای «احتیاطی» به جهان مینگرم که مرا از این حیث از خیلیها دور و به خیلیها نزدیک میکند. نه آنقدر از مذهب دور میشوم که بهکل باور به آن را زیر سوال ببرم و نه آنقدر نزدیک میشوم که از مزایای مذهب -- بهشکل تام -- بهرهمند شوم. این شکل از تعلیق که پیش از همهچیز تعلیقی ذهنیست دربارهی تمام پدیدههای زندگیِ من صدق میکند، امّا چون در فضایی مذهبی-سیاسی بزرگ شدهام، دربارهی مسئلهی فراطبیعت بیش از همه نمود پیدا میکند. در حقیقت آنچه که من میگویم بیش از آنکه فراطبیعی باشد، مادّی و متجسّد است. یعنی بیش از آنکه دینداری و تظاهرم به دین از روی ترس یا عشقِ خدایی باشد، از ترس محتسبین است. بالاخره انسان باید در این جامعه و خانواده نفس بکشد دیگر!
شاید مشکل از من است که عزمی راسخ و شجاعتی خستگیناپذیر برای روبهرو شدن با جهان اطرافم ندارم؛ شاید هم مشکل از انسانهایی توتالیتر است که تمام جهان معنا را برای خود و معنویّت خود میخواهند. امّا مشکل از هر کجا که پیش آمده یکی از اصلیترین توجهات من است که باید چارهای برایش بیندیشم.
ای کوروش! ای ملعونِ تاریخ، آسوده بخواب که من را کاری با تو نیست.
نفرین بر تو و خاندان تو، نفرین بر کسی که اسمت را بر سر زبانها انداخت و نفرین بر هر کس که نامت به نکویی بَرَد که تو از عظیمترینِ شروران بودهای.
[از درد-و-دلهایی با کوروش]
«خستهام از این لعنتی
از دنیای صنعتی»
– بهرام نورایی
تمام آنچه نوشتهام تقدیم به این جمله:
«عشق عشق است»
و یک رنگینکمان برای او که همهچیزش -- مانند خودم -- غیرعادیست.
نامم عربیست، فامیلیام نیز عربیست. مسلمانام و دینم عربیست. سواد ناداشتهٔ پدربزرگم عربیست. فکرهایم عربیست و خشمم نیز عربیست. هر روز با رویایی عربی سر از خواب برمیدارم و به این فکر میکنم که زندگیام چقدر عربیست؟ روان و عقلم عربیست. اسم مادربزرگم فارسیست، اما اگر پیاش را بگیری، همان نیز عربیست. نان در سفرهمان عربیست. پول در جیبم عربیست. دختری که دوستش دارم فارسی... نه، اگر پیاش را بگیری، کیش و تبارش عربیست.
«ما جد اندر جد عرب بودهایم» و گم در خیالات خویش -- که آن هم عربیست.
«ماه را میبینم، زمانی که به خورشید مینگری»
"I see the moon, when you look at the sun"
گَر بردهای نداند که برده است، برده است؟
چپی هستم که صبح تا شب راست میکند تا از بالا برایش احضاریه نفرستند و به پایین نکشندش. به «صراطهای مستقیم»۱ میروم با ترس از اینکه کسی از عقب خنجری در پشتم فرو کند ... و باز هم به چپ میروم ... و چپ و چپ و چپ ...
اینجا جاییست که قرار است بسیار درونش پرحرفی کنم، اگر دوست داشتید حرفهایم را بشنوید، نیاز به هیچ صدای درونی و قلبیای ندارید، فقط به چشمهایتان اعتماد کنید.