با آن کودکِ فلسطینی باید نفرین کنیم خاورمیانه را

کاش روزی بتوانم به فلسطین بروم و دستانِ آن کودک فلسطینی را بگیرم و با هم به سمت دریا بدویم. آن‌قدر بدویم تا نیست شویم از این خاورمیانه‌ی نفرین‌شده، برویم و دور شویم از تمام دین‌ها، از نمادِ تمامِ خدایان و دور شویم از نمایندگانِ این خداها که پدرِ ما را درآورده‌اند و خونمان را در شیشه کرده‌اند! شنا کنیم به سمتِ اقیانوس بی‌ساحل و برسیم به‌جایی که در آن نه کشیشی باشد، نه آخوندی باشد و نه خاخامی. برویم و همه‌یشان را پشت‌سر بگذاریم. انگار که هیچ‌وقت نبوده‌اند، انگار که هیچ‌وقت زاده نشده‌اند، جایی دور از همه‌یشان، جایی دور از فتاوایشان، جایی دور از قلم‌های تند و سلاح‌های کشتار جمعی‌شان، جایی خیلی دور... آیا چنین جایی وجود دارد؟

شبیه یوسف، امّا سرپایی

یوسف گم‌گشته چرا باید بازآید به کنعان؟ مگر مرض دارد؟ بَرِ دلبری گرم و دلتای نیل را ول کند و به بیابان‌های گرمِ کنعان رهسپار شود؟ چقدر یک انسان باید دیوانه باشد که چنین کند؟ من اگر بودم قطعاً بَرِ زلیخا می‌گزیدم و مهنتِ بتِ پدری -- مانند خلیل -- می‌شکستم و سرپایی و خشک و خالی هم که شده انتقامی از لب‌های پاک او و فرشتگانِ مقرّب -- همزمان -- می‌گرفتم! شاید مرا منحرف بخوانید، امّا چه چیز باعث می‌شود که آدمی به این قضایا فکر نکند؟ وقتی که جامی و باده‌ای برپاست، باید بنوشی به سلامتی،‌ نه این‌که تهذیب کنی به طمعِ زلفِ یار نادیده. غیر از این است؟

به فلانی بگویید دخالت نکند

وقتی یکی از سیاسیون ایرانی -- اوایل انقلاب -- فهمید که فردی به چند تن از یارانش تهمت‌هایی زده، گفت: «به فلانی بگویید دخالت نکند.» حالا شاید وقت این است که ما به حجج اسلام و آیات عظام بگوییم که در کار روان‌شناسان دخالت نکنند که برای خود ایشان نیز بهتر است!

بگذریم که آقایان به قول شفیعی کدکنی درس‌های خود را هم خوب نخوانده‌اند. توجه داشته باشید که شفیعی کدکنی خود دروس حوزوی خوانده و بعد به دانشگاه ورود کرده است.

من دانشجوی روان‌شناسی‌ام -- با افتخار -- امّا این بدین معنی نیست که روان‌شناس‌ام یا روان‌شناس خوبی خواهم شد، ولی خوب می‌توانم سره را از ناسره تشخیص دهم! آن‌چه که حضرات می‌گویند و می‌نویسند ابداً ربطی به روان‌شناسی مدرن و حتیٰ علم‌النفسی که می‌گویند هم ندارد.

به قول روانکاو دیوانه‌ی اسلاو، این‌ها همه فالوس پولتیکالی کرکت‌اند (Politically Correct Phallus یا همان «قضیب با نزاکت سیاسی» اصطلاحی‌ست که اسلاوی ژیژک برای آن شکل پنهان، انکارشده و دیوانسالارانه‌ی قدرت که تحت پوشش مدارا، قوانین و مراقبت عمل می‌کند به کار می‌گیرد. قدرتی که می‌گوید: «من تو را سرکوب نمیکنم، فقط دارم از آرامش همه محافظت می‌کنم»، در حالی که در عمل همان سلسله‌مراتب کهنه را حفظ می‌نماید.) و رخنه‌گاه سیاست، ربطی به علم ندارند!

اگر نقد یا نظری دارید، حتماً با من به اشتراک بگذارید.

واقعیّت این است

واقعیّت این است که من خیلی از واقعیّت خوشم نمی‌آید. این البته که مرضی سخت است، امّا راه درمانش از خودش هم سخت‌تر است. من همواره عمرم را در کوچه‌پس‌کوچه‌های رمان‌ها می‌گذارنم و زندگی‌ام آکنده از مفاهیمی انتزاعی‌ست که به‌ قولِ پدرم: «بری نونوایی با این‌چیزا بهت نون نمی‌دن.» خب نان هم ندهند، به چه کار می‌آید نانی که می‌خوری و دفع می‌کنی و تمام می‌شود می‌رود؟ امّا دنیای قصّه‌ها -- به‌سان عالم مُثُل افلاطونی -- پرده‌ای در پسِ غیبت آدمی از حضورِ واقعی‌ اویند.

شاید هرچه انسان تکنولوژیک‌تر می‌شود، بیش از پیش به قصّه نیازمند است. قصّه راه اتصال انسان به گذشته‌ای‌ست که دیگر وجود ندارد و هرگز تکرار نخواهد شد. دنیای قصّه‌ها روزگاری ملعبه‌ی دستِ خدایان بوده، روزگاری ارباب معابد از آن استفاده می‌کرده و در دخمه‌ای نمناک و نمور به‌دستِ بی‌خدایان افتاده است! این زورقِ قصّه که زورق‌بانش روح رنجور آدمی از گذرِ زمان است، هماره مرا به این اندیشه وامی‌دارد که دیگری چگونه می‌اندیشد؟! ماریو بارگاس یوسا در همین‌باره می‌گوید:‌ «هیچ‌چیز بهتر از ادبیات به ما نمی‌آموزد که تفاوت‌های قومی و فرهنگی را نشانه‌ی غنای میراث آدمی بشماریم و این تفاوت‌ها را که تجلّی قدرت آفرینش چندوجهی آدمی است، بزرگ بداریم.» این قصّه‌هایند که به یک فرد مذهبی نحوه‌ی اندیشیدنِ یک انسان غیرمذهبی را می‌آموزند. قصّه‌ها پر از عیب و نقصانند، همان‌گونه که انسان است و همین است که انسان بودن را وامی‌نماید.

امّا این بدین معنا نیست که تمام آن‌چه آدمی می‌نویسد سراسر فضل است و آن‌چه می‌خواند باعث فضیلتِ «دیگری‌شناسی»‌ می‌شود. بلکه گاهی کاملاً برعکس می‌شود، فردی درباره‌ی مطلبی می‌خواند و به‌جای درکِ انسان‌بودنِ دیگری راه‌های بیشتری برای انسان‌زدایی از او می‌یابد. انسانی که رمان می‌خواند همیشه آدمِ خوبی نیست! آدولف آیشمن (از مسببین هولوکاست) طبق برخی از منابع، «عبری» می‌دانست و یقیناً برای آموختنِ آن داستان‌های کوتاهی از یک یهودی را شنیده بود، امّا هیچ‌گاه این امر او را از کاری که می‌کرد بازنداشت.

خداحافظی با شما و اینترنت

به‌احتمال بسیار کم، شما پس از بیست‌وسوّم اردیبهشت‌ماه پستی در این وبلاگ نخواهید دید؛ دلیلش هم این است که پس از این موعد مقرّر، قرارداد اینترنت خانگی ما به پایان می‌رسد و من صرفاً‌ برای مصارف درسی و خرده‌کارهای شخصی اینترنت خواهم خرید که کفافِ حضور در شبکه‌های داخلی را هم نمی‌دهد! اگر اینترنت بین‌المللی وصل نشود، خریدن بسته‌ی اینترنت خانگی ابداً -- حداقل برای ما -- عقلانی نیست.

این را گفتم که هم از پیش خداحافظی کرده باشم، و هم به شما بگویم که همواره امید داشته باشید، چراکه ما نمی‌دانیم در آینده چه پیش خواهد آمد، به‌همین دلیل باید امیدوار باشیم و بهترین کاری که می‌توانیم انجام دهیم را انجام دهیم تا زندگی‌ای خوب برای خود و دیگران بسازیم.

الأحقر، مهدی کریمی، ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵ هجری خورشیدی

کودک وزارتخانه!

هنوز دلیل دقیق این را نفهمیدم که چرا دوستانِ «وزارت ارتباطات و فناوری اطلاعات جمهوری اسلامی ایران» برای کلّ مردم ایران در زمانِ وصل بودن اینترنت در ایران، کنترل کودک (Parental Control) گذاشته بودند! یعنی به‌جای این‌که والدین را نسبت به این مسئله آگاه کنند که می‌توانند برای حفظ کودکان‌شان از محتوای نامناسب از این قابلیّت استفاده کنند، این محدودیت را برای همه‌ی مردم ایران اعمال کرده بودند. 

علاوه بر این، هر کودکی می‌توانست با فیلترشکن این محدودیت را بشکند و به هر محتوایی که می‌خواهد دسترسی داشته باشد؛ به‌معنای کلمه آب در هاون کوبیده بودند.

اینترنت رو نابود کردن

اینترنت رو قطع کردن و کلّ شبکه رو داخلی کردن، قبول! امّا سرعت این لامذهب چرا این‌قدر بده؟ از دی‌ماه تا الان سرعتِ دانلود داخلی من از ۸۰۰ کیلوبایت بر ثانیه اون‌ورتر نرفته! پیام‌رسان‌های ایرانی و نسخه‌های وب‌شون که خودش مرثیه‌ی جداییه. ایتا توی وب و اپلیکیشن به‌زور کار می‌کنه، روبیکا هم که وصل شدنش یه دیقه طول می‌کشه. اون‌وقت می‌گن ما سی‌دی‌انِ فلان زهر مار رو باز کردیم -- یا داخلی‌سازی کردیم -- برید پکیج‌هاتون رو آپدیت کنید! خُب من چجوری ویندوزم رو آپدیت کنم؟ اون به جهنم، چجوری اصلاً لینوکس دانلود کنم که بتونم از میرورهای داخلی آپدیت بگیرم وقتی نمی‌شه داخل اکانت گوگلم لاگین کنم و پسوردها و اطلاعاتِ ذخیره شده‌ام رو داشته باشم؟

آخه یه بنده‌ی خدایی حرف از «تکنیسین‌های بی‌اخلاق» می‌زد، این‌ها حتیٰ تکنیسین هم نیستن، چه برسه به بی‌اخلاق! فقط می‌تونم بگم که ما باید -- به‌عنوان شهروندان این جامعه -- تمام تلاشمون رو انجام بدیم برای بهتر شدنِ اوضاع، یعنی هر کاری که از دستمون برمیاد رو باید انجام بدیم.

بیماری‌های روشن‌فکرِ‌ تنظیم‌ بازار

از هوش مصنوعی (دیپ‌سیک) پرسیدم: «به‌شکل کلّی منظور از روشن‌فکر چیست؟»، پاسخ داد: «روشن‌فکر کسی است که فارغ از منافع اقتصادی و قدرت حاکم، با تکیه بر عقل و دانش، به نقد ساختارهای فکری، اجتماعی و سیاسی زمانه خود می‌پردازد و دغدغه‌ی اصلی‌اش وضعیت عمومی جامعه (آزادی، عدالت، معنای زندگی) است.» برخی از دوستانِ اندیشمند در حوزوات مختلف مدام خطاب به جریان‌های روشن‌فکری نقدها گسیل می‌کنند و گاهی مستقیماً آن‌ها را مورد سؤال قرار می‌دهند. من هنوز نمی‌فهمم مصداق «روشن‌فکر» که این‌ها می‌گویند دقیقاً کیست؟!

اوضاع آن‌قدر قاراشمیش شده که حتیٰ «بیژن عبدالکریمی» به نقد روشن‌فکران می‌پردازد و «مهدی خلجی» بی‌شرمانه روشن‌فکران را مسئول می‌داند. حتیٰ صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران، چند تن از جوانانی که می‌آیند و در کافه می‌نشینند و با سیگارشان کتابی می‌خوانند، را روشن‌فکر خوانده و به‌خاطر بی‌توجّهی به اطراف -- یعنی رهاشدگی از دامان ولایت مطلقه‌ی الله که در فقیهی برجسته متجسّد شده است -- آنان را تحقیر می‌کند. شاید بهترین موضع نسبت به این انسان‌های خیالی -- یعنی روشن‌فکران ایرانی -- را اپوزوسیونِ بی‌رمق جمهوری اسلامی دارد، آن‌ها چند نفر را به‌عنوان روشن‌فکر انتخاب کرده و به‌شان حمله‌ی شخصی می‌کنند؛ حداقل با دیوار سخن نمی‌گویند! یک نفر را انتخاب کرده و از هر راهی برای ساکت‌کردن او استفاده می‌کنند. متأسفانه هیچ یک از کسانی که آن‌ها روشن‌فکر می‌خوانند نیز با تعریفِ هوش مصنوعی از روشن‌فکر جور در نمی‌آید!

تمام این‌ها را نوشتم که بگویم بنابر تعریفی که من از هوش مصنوعی گرفتم، چیزی به‌نام «روشن‌فکر ایرانی» در لحظه‌ی کنونی وجود خارجی نداشته و سراسر توهّم است. برخی از دوستان نزدیکم به من می‌گویند که انگار «بیماری روشن‌فکری» دارم، درحالی‌که من همیشه خود را از این روشن‌فکرمآبی در حذر می‌داشته‌ام. درحقیقت منتقد بی‌قدرت بودن آن‌قدر خطرناک است که جرئت نمی‌کنم باشم و توان علمی‌اش را هم نداشته و ندارم.

بردگی

بخشی از بردگی این است که ندانی برده‌ای. برده‌ای که می‌داند برده است، دیگر برده نیست، او آزاد است، نه از بندهای فیزیکی، بلکه از بندهای ذهن خودش که او را به بند کشیده‌اند.

در فیلم هابیت: برهوت اسماگ (اثر پیتر جکسون)، در صحنه‌ای که لگولاس و پدرش درحال اعتراف‌گیری از یک «دورف‌»اند، پدر (تراندوئیل‌شاه) سر دورف را از تن جدا می‌کند، پسر می‌پرسد: «تو قول دادی که آزادش کنی؟!» پدر پاسخ می‌دهد: «آزاد کردمش. سرِ پست او را از تنِ تیره‌بختش آزاد کردم!»

پی‌نوشت: تلویحاً آن‌چه در فیلم گفته شده است، استعاره‌ای‌ست، وگرنه من موافق هیچ‌گونه خشونتی برعلیه هیچ انسانی نیستم.

arrow_upward