آنکه نوشتنم آموخت
او که میان غبارها ایستاده است و مشق میکند برایم زندگی را و میگوید تا بنویسم آنچه شد. او برای من خود تاریخ است، خود موسیقیست، خود شعر است، هر آنچه میخوانم و مینویسم و میگویم اوست: مادر
برای نوشتن چیزهای شگفتانگیز
او که میان غبارها ایستاده است و مشق میکند برایم زندگی را و میگوید تا بنویسم آنچه شد. او برای من خود تاریخ است، خود موسیقیست، خود شعر است، هر آنچه میخوانم و مینویسم و میگویم اوست: مادر
[هشدار: من دربارهی حکم شرعی یا رعایت حجاب سخن نمیگویم، دربارهی مسئلهی آن در جامعه حرف میزنم و ابداً قصد توهین به هیچکس را ندارم.]
چند روز قبل، دربارهی «مسئلهی حجاب» که آقای ابوالفضل اقبالی چندی پیش دربارهاش سخن میگفت، صحبت کردم. تجربه درسی به من آموخت که شاید هیچ مطالعهای نتواند به من بیاموزد: مسئلهی حجاب در ایران مرده است! یعنی چنین مسئلهی بزرگی که باعث یک اعتراض اجتماعی و سیاسی در ایران شد، اکنون بهشکل کامل مرده است. حتیٰ وقتی من دربارهاش پستی میگذارم، هیچکس حاضر به خواندن آن نیست. بسیاری از سلبریتیهای مسئلهی حجاب اکنون دربارهی این مسئله سخن نمیگویند و در فرسودگی کامل به سر میبرند. حتیٰ ابوالفضل اقبالی و امیرحسین بانکیپور که هر دو از پیشگامان لایحهای بهنام «لایحهی عفاف و حجاب» بودند هم دیگر در اینباره حرفی نمیزنند!
این مسئله یک مسئلهی کاملاً مرده است و به نظر میرسد برای مدّتی طولانی همچنان مرده باقی خواهد ماند. مردم نحوهی همزیستی با یکدیگر را یاد گرفته و شاید -- برخلاف گذشته -- پوشش را به امری شخصی تقلیل دادهاند...
یکی از اصول قبیحی که همیشه از زبان کوچک و بزرگ میشنوم و نمیدانم از کجا آمده است، همین اصل «ما میتوانیم» است. هیچ انسانی با عقل سلیم خود نمیداند که چگونه یک نفر به این نتیجه رسیده که میتواند هر کاری را انجام دهد! منظور من این نیست که انجامدادن تمام کارها غیرممکن است، بلکه انجامدادن برخی کارها -- تا به الان -- غیرممکن بوده است و نمیشود همینجور اللهبختکی کاری را کرد که به لحاظ نظری انجام آن غیرممکن است!
بگذارید برایتان یک مثال عجیب بزنم: آیا میشود با پتک پرتقال پوست کند؟ شاید بشود و انسان در شرایطی اضطراری که نیاز به خوردن پرتقال دارد، این کار را میکند! امّا هیچ عقل سلیمی نمیپذیرد که یک نفر بیاید و تولید انبوه آبمیوه را با پتک انجام دهد -- حتیٰ گفتنش هم عجیب و مضحک است. یکی از کارهایی که برخی انجام میدهند، همین پوستکندن پرتقال با پتک است، چرا که همیشه در وضعیّت اضطرار قرار دارند و نه حاضرند وضعیّت اضطرار را از بین ببرند، نه اینکه پرتقال پوستکندن را کنار بگذارند! همانگونه که از قدیم گفتهاند «هم خدا را میخواهند، هم خرما را» و جمع این دو ممکن نیست.
ساختن بساطهای مختلف شبهعلمی و تحویلدادن حرفهای مضحک برای جا انداختن برخی مسائل همانند همان پوستکندن پرتقال با پتک است؛ چنان روی جایگاهی نااستوار بنا شده که اگر یک روز بودجهاش را قطع کنی و قدرتش را بگیری، برای همیشه فرو میریزد! بار دیگری هم دربارهی کتابهای خاکگرفته صحبت کردهام، امّا اینبار جدّیتر میخواهم بگویم که برخی کتب برای خاکگرفتن چاپ میشوند و آنقدر سفارشی و بیهویّتاند که هیچ انسان عاقلی نمیتواند آنها را بخواند! بله، اگر کسی مانند «فراستی» باشد که در عالم کتاب، با نیمنگاهی بیاید و تعریفهای مبهم تحویل دهد، قطع بالیقین میتوان برای ساعاتی اسم آن کتاب را روی صحنه یا قاب گوشی زنده نگهداشت، امّا زندهبودن آن در آینده از همین الان محکوم و محتوم به شکست است.
تمام مریدان این اندیشکدههای پلاستیکی خود نیز میدانند که حرفهایشان و سخنرانیهایشان مشتی اراجیفاند که حتیٰ نمیتوانند -- فقط -- در یک انسان انگیزهای به پا کنند. در اینجا ما اوّل نماز میخوانیم بعد نیّت میکنیم!
یکی از راههای اینکه از واقعهای باخبر شویم، رجوع به اخبار است؛ یعنی شما خبری را از یک رسانه میخوانید. یکی از روشهای صحتسنجی یک خبر، چه برای خبرنگاران، چه برای مردم عادی، «دابل چک» (double check) آن است؛ یعنی فرد میرود و خبر را از منابع مختلف میخواند تا بیشتر به حقایق ماجرا پی ببرد یا بفهمد که چه منافعی در کارکردن این خبر دخیل بودهاند یا...
در مملکت اسلامی ما، این دابل چک سراسر معنای خود را از دست داده است. فردی خبری را از خارج از کشور در کانال خود منتشر میکند، شما که به هیچکدام از خبرگزاریهای بینالمللی دسترسی ندارید، حتیٰ نمیتوانید بفهمید که چنین اتفاقی افتاده است یا خیر! اگر خیلی خبر مهم باشد، آن را در چند خبرگزاری داخلی میبینید که همه مجوّزشان را از یک جا گرفتهاند و بیطرفی دربارهی موضوعی خارجی هم برایشان معنایی ندارد. اصلاً افتخار میکنند که بیطرف نیستند یا به قول خودشان: «بیشرف نیستیم»!!!
همانگونه که در پستهای قبلی گفتم، دستگذاشتن روی هر مسئلهای داغی را تازه میکند که خبر یکی از آنهاست.
زمانی که در اتاقهای تنگ و تاریک نشستهایم و به این فکر میکنیم که زمان چه -- بیرحمانه -- زود میگذرد و پنجرهای در میان نیست تا بفهمیم آسمان وجود دارد، همواره با این سوال زندهایم که آیا آسمان یقیناً وجود دارد؟ یا نقشیست در پس پردهی عقل؟
در این خانهی تنگ که نان فقط از زیر روشنایی در به داخل میآید و مدفوع از چاه توالت بیرون میرود، آسمان چه ارزشی دارد؟ آسمان وسیلهایست تا با آن ما را از خویشتن و آن نان که از زیر در میدهند دور کنند!
پیشوا گفت که آسمان -- اگر باشد -- بسیار خطرناک است! از آن تگرگهای درشت میبارد. باران و نمش باعث سیل و سینهپهلو میشود. دنیای زیر پهنهی آسمان پر از گرگ و شغال است. به گفتهی پیشوا این خانه شاید کمی تار و تاریک است، امّا در عوض امنیّت دارد، در دارد، نان دارد، عشق و علاقه دارد!
امّا من یک بار دیدم، با چشمان خودم دیدم، از شکاف درز در دیدم که پهنهای آبیرنگ با نقشی از اشیاء سفید وجود دارد؛ آیا واقعاً آسمان بود؟
ای آسمان کجایی؟ آیا تو راه نجات ما از این دخمهای؟ کسی هست که درِ این تنگنا بشکند و ما را به آسمان برساند؟ یا ما باید درشکینم؟!
اگر خواندهاید، لطفاً اسم آخرین کتاب یا مقاله را ذیل این پست بنویسید.
تلویحاً منظورم از کتاب یا مقاله، کتاب یا مقالهای آکادمیک است!
بسیاری از آنچه مینویسم برای اینکه بعدها مشکلی برایم پیش نیاورند، منتشر نمیشوند! -- بالاخره جوانام و هزاران آرزو دارم -- آنچه شما میخوانید متنهایی اختهشدهاند از آنچه من واقعاً به آن میاندیشم!
هر روز بیشتر از دیروز بدین اصل اهتمام میورزم که سخنانم را بیشتر سانسور کنم و آنها را کمتر با جهان واقع تطابق دهم. اگر میبینید که متون اخیر شبیه هذیان شده، فکر نکنید که دیوانه شدهام، بلکه دیگر تاب نگارش از واقعیتهای اطراف خودم و انتشار آنها را ندارم.
الأحقر، مهدی کریمی، ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵ هجری خورشیدی
«در همهچیز شکافی هست،
نه تنها در آن چیزها که من ساختهام.
نور چونان نیایشی غمگین تراوش میکند،
باج و بدهبستانی[ست.]
در خاک آن کلیسا به زانو آمدم،
در سیمها زمزمه کردم:
«حضرتا، چیزی سرد به من دِه تا باورش کنم،
گرسنگیای، نه آتشی»
گروه کُر با زبانی خشن میخواند،
از رحمت و زنجیر.
با هر نُتی محراب به لرزه درمیآمد
[که] رنجی بود همراه با لذّت.
لذا من اینجا ایستادهام با کتوشلواری کهنه،
قلبم طبلی عاریهایست.
آمدم که بخوانم، آمدم که سکوت کنم --
سکوت در کرختیام برد.
امّا تو، تو در آن خروش فرود آمدی
مانند برفی در دشتی.
تو گفتی: «زخم تنها قلمموست؛
چیز شکسته یک پناه است.»
پس ناقوسی را کوب که زبانهای ندارد.
شرابی را بریز که مزّهی باختگی میدهد.
مقدّس آن است که خوانده نمیشود،
میخ، چوب، صلیب
اگر دعایی بینقصان یافتی
که هرگز خم نشود و خون نچکاند [از خود] --
بسوزانش. بعد من را در میدان نیازهای عادّیات
ملاقات کن.»
– لئونارد کوهن
این شعر که من آن را به فارسی برگرداندهام، شعریست از شاعر نامدار «لئونارد کوهن» که میتوانید اصل آن را اینجا مطالعه کنید. البته که از منظر آکادمیک من یک «ادیب» یا «مترجم» نیستم و قطعاً اگر این شعر توسط اهل فنّ به فارسی برگردانده میشد، حاصل بهتری داشت. امّا من همین شعر را هم به کمک هوش مصنوعی دیپسیک یافتهام و به دلیل قطعی اینترنت منبعی برای اعتبارسنجی آن ندارم که آیا واقعاً ازآن کوهن است یا یک شعر خودساخته که آن را دیپسیک با سلیقهی خود تافته است!
اگر بخواهیم به مضمون این شعر فکر کنیم باید وارد سیاهترین لحظات کوهن شویم، جایی که او در آن سیاهی به دنبال معنایی میگردد که کامل نیست و همواره در حال پدیدار شدن است! در حقیقت بهتر است بگوییم که این معنای سیاه و آن ناقوس بیزبان هماکنون در گوشهای پرت وجود دارند، امّا آدمی بهسبب آز خود به بیشتر و کاملتر بودن، آنها را ترک گفته است. آیا لحظاتی که در آن عیسیٰ را مصلوب کردند و بالای چلیپا آویزانش کردند، یک روز معمولی مانند دیگر روزها نبود که خورشید از شرق طلوع کرده و به مغرب رفته بود؟
آدمی دنبال چیزی شگفتانگیز میانِ سطرهای کتابِ زمان میگردد، فارغ از اینکه زندگی همین لحظههای بیخودیّت است. همین لحظهها که من این شعر را برای شما ترجمه میکنم و شما آن را با فراغ بال میخوانید. اگر همهی دنیا هم دنبالم کرده باشند و خطاب به من بگویند: «زود باش!» من هنوز اینجایم و این شعر را برایتان مینویسم، چرا که زندگی همین لحظه است، نه چیزی ورای وجود آدمی! من این زرق و برق دنیای مدرن را باور نمیکنم که کلیساهایش درهای بزرگ دارند و مسجدهایش گلدستههای طلایی... اینها همه طمعاند برای فرار از واقعیّتِ لحظهها.
متوجه شدم که من و امثال من به اینترنت نیازی نداریم. تنها شیخ «شوخِ شیرینکار شهرآشوب» که عاشق شرارتورزی در شعر و شور و شعور است باید بهسان جرعهای شراب که شربش فقط برای او مشروع است، اینترنت داشته باشد تا فرد بیشعوری بهشمایل من، شباب را به شرّ و شعف و «شیرین» نیندازد!
دو ویژگی بد در بسیاری از ایرانیانی که میشناسم عبارتند از: ۱. یهودستیزی ۲. روحانیستیزی. حتیٰ «جواد طباطبایی» که خود دانشآموختهی حوزهی علمیهی تبریز بود و سالهای سال در غرب به تحصیل و تدریس مشغول بود هم نتوانست این دو صفت زشت را کنار بگذارد! او همواره در جستارهایش «یهودیان» را به جرم «یهودی بودن» ملامت میکرد! در حالی که خود را «لیبرال» مینامید، زمانی که اسمی از یک فرد یهودی به میان میآمد، کهیر میزد! البته که آثار علمی و آکادمیک او همواره ارزشمندند، امّا این رفتار زشت -- که شاید ریشه در گذشتهی او داشته باشد -- بسی متنهای این متفکّر را آلوده میکند. شاهد از غیب رسید!
اینجا جاییست که قرار است بسیار درونش پرحرفی کنم، اگر دوست داشتید حرفهایم را بشنوید، نیاز به هیچ صدای درونی و قلبیای ندارید، فقط به چشمهایتان اعتماد کنید.