من اصلاً وجود دارم؟

۱. شما از کجا می‌دانید که یک انسان واقعی پشت این وبلاگ نشسته و این‌ها را می‌نویسد؟ از کجا می‌دانید که تمام این نوشته‌ها -- به‌سادگی -- کار یک بات آموزش‌دیده نیست؟

۲. گاهی که به شخصیت خودم نگاه می‌کنم، دقیقاً همین را می‌یابم: کسی که اکثر کارهایش روی اینترنت است و اتصال کمی با واقعیت بیرون آن دارد. با دیدن مستند «EDP445» در اینترنت به همین قضیه فکر کردم که آیا اصلاً بودن در فضای اینترنت می‌ارزد؟ منظورم کم یا مثل خودم زیادش نیست، بلکه ذات و نفس بودن است که ارزشمند است یا خیر؟!

۳. چه‌کسی بیش از کاربران اینترنت به این قضیه آگاه است که بیشترین پروپاگاندای رسانه‌ای در همین اینترنت صورت می‌گیرد؛ جامعه‌ای که همیشه ذهنش مخشوش شود و نیازش به اندیشیدن و پیدا کردن راه‌هایی برای زندگی کردن به چند ریل و پست -- یا در نهایت پادکست و وبلاگ و کانال تلگرامی فلان تحلیلگر و خبرنگار -- تقلیل می‌یابد، آیا هنوز می‌تواند فکر کند؟

۴. چند روزی‌ست که اینستاگرام را کنار گذاشته‌ام. فضای تاریکی بود، مثل غاری که چوبک در «سنگ صبور» به تصویر کشید، پر از کینه و نفرت و نقصان در ظاهری شیک و خداگونه. همین‌جا هم دیدم که برخی از دوستان خداحافظی کردند و بهشان حق می‌دهم. واقعاً اینترنت جای عجیبی‌ست!

ما هنوز زنده‌ایم

به گزارش خبرگزاری شرق، عده‌ای آمده‌اند اطلاعاتی از دانشجویان منتقد و معترض را جمع‌آوری کرده و با آن‌ها دانشجویان را تهدید کرده‌اند. من به خانواده سپردم که هرگز جواب تلفن کسی با این مضمون را ندهند. نمی‌دانم کی قرعه‌ی آزار به کام منِ دیوانه می‌افتد، اما چیزی که می‌دانم این است که هرگز در زندگی‌ام نه دست به رفتار خشونت‌آمیزی علیه دیگری زده‌ام و نه کسی را -- حتیٰ به‌شکل کلامی -- طرد کرده‌ام، همه‌ی آن‌چه گفته‌ام در کانال تلگرام و وبلاگ‌هایم موجود و با نام اصلی خودم مستند است. توهم توطئه هم ندارم که فلان دستگاه یا سیستم با من دشمن است، ولیکن ماهی هم نیستم که این رفتارهای تحقیرآمیز با دانشجویان -- نه فقط خودم -- را از خاطر ببرم.

به قول آیت‌الله وحید خراسانی: «جز قصور و تقصیر چیزی ندارم»، فلهذا ابایی هم از زدن حرف‌های درشت در من نیست.

این‌جا کسی بیدار نیست!

جمله‌ای به ارنست همینگوی منتسب کرده‌اند که مست بنویس و هشیار ویرایش کن (Write drunk, edit sober). من جوری در مستی (منظورم این‌جا از مستی، شعف و دلدادگی و بی‌قراری‌ست) می‌نویسم که اگر در هشیاری ویرایش و منتشر کنم، از اجازه‌ی ورود به اکثر کشورهای جهان محروم می‌شوم :)

پی‌نوشت: مست و هشیار برای کلمات «Drunk» و «Sober» ناخودآگاه به ذهنم رسیدند و فکر می‌کنم که یا آن‌ها را جای دیگری خوانده بودم، یا مغزم فعالانه ترجمه کرده است؛ ترجمه‌های خوبی هم هستند.

منتظر باشید

در پست‌های بعدی یک سفرنامه خواهم نوشت که شاید خواندنش برایتان جذّاب باشد، منتظر باشید...

شنونده‌ی قصّه‌های تو

«آن بچه‌ای که شنونده‌ی قصّه‌های تو بود با خود تو به گور رفت. و امروز من آن آدم ابترم که پس از مرگم هیچ تنابنده‌ای را به‌جا نخواهم گذاشت تا در بند اجداد و سنّت و گذشته‌ باشد و برای فرار از غم آینده به این هیچ گسترده‌ی شما پناه بیاورد.»
– سنگی بر گوری، جلال آل احمد

بسیاری از آن‌چه می‌نویسم

بسیاری از آن‌چه می‌نویسم برای این‌که بعدها مشکلی برایم پیش نیاورند، منتشر نمی‌شوند! -- بالاخره جوان‌ام و هزاران آرزو دارم -- آن‌چه شما می‌خوانید متن‌هایی اخته‌شده‌اند از آن‌چه من واقعاً به آن می‌اندیشم!

هر روز بیشتر از دیروز بدین اصل اهتمام می‌ورزم که سخنانم را بیشتر سانسور کنم و آن‌ها را کمتر با جهان واقع تطابق دهم. اگر می‌بینید که متون اخیر شبیه هذیان شده‌، فکر نکنید که دیوانه شده‌ام، بلکه دیگر تاب نگارش از واقعیت‌های اطراف خودم و انتشار آن‌ها را ندارم.

الأحقر، مهدی کریمی، ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵ هجری خورشیدی

حرفی ندارم

می‌دمد صبح و کله بست سحاب
الصبوح الصبوح یا اصحاب

می‌چکد ژاله بر رخ لاله
المدام المدام یا احباب

می‌وزد از چمن نسیم بهشت
هان بنوشید دم به دم می ناب

تخت زمرد زده است گل به چمن
راح چون لعل آتشین دریاب

در میخانه بسته‌اند دگر
افتتح یا مفتح الابواب

لب و دندانت را حقوق نمک
هست بر جان و سینه‌های کباب

این چنین موسمی عجب باشد
که ببندند میکده به‌شتاب

بر رخ ساقی پری پیکر
همچو حافظ بنوش باده‌ی ناب
– حافظ

[اکثر اوقات وقتی حرفی برای گفتن ندارم، برای پوشاندن حرف‌های زننده‌ای که در وبلاگ منتشر کرده‌ام، از ابیاتی که بزرگان سروده‌اند استفاده می‌کنم. شما هم به رویم نیاورید ؛)]

برای دوستان بلاگیکس

فکر کنم بلاگیکس من را در یک حالت شدو بن (shadow ban) قرار داده است. شاید این‌کار را برای حفظ سایت خود انجام داده -- که قابل درک است. امّا بهتر نیست، اگر می‌خواهد همچین کارهایی کند یا وبلاگی را حذف کند، قبل از این‌که این‌کارها را انجام دهد، پست‌های تحریک‌کننده را در حالت پیش‌نمایش قرار داده و به صاحب بلاگ پیامی دهد مبنی بر این‌که محتوای منتشر شده‌اش حساسیّت‌برانگیز یا غیرقانونی‌ست و باید آن را حذف کند؟ آیا این‌کار بهتر و مقبول‌تر نیست؟

شاید هم من از اساس توهّم زده‌ام.

شبیه مار شده‌ام

آن‌قدر در هم پیچیده‌ام که شبیه مار شده‌ام. زبانم جز به‌قصد زهر زدن از دهانم بیرون نمی‌خیزد. حرف‌هایم اکثراً پیچیده و بی‌معناست. گاهی اوقات خودم هم نمی‌توانم دقیقاً بفهمم که چه می‌گویم، چه رسد به دیگران.

کاش یکی من را از دست خودم و شما را از دست من نجات دهد. آمین!

arrow_upward