شبهه وجود ندارد
تنها چیزی که در جهان انسانی میگنجد و عقلانی جلوه میکند «سوال» است. سوال پرسیده میشود تا آدمی را به واقعیت برساند. «شبهه» -- بهمعنای شک در حقیقت -- تنها توهم یک عدّه انسان خودکامه است که خود را حق میپندازند.
برای نوشتن چیزهای شگفتانگیز
تنها چیزی که در جهان انسانی میگنجد و عقلانی جلوه میکند «سوال» است. سوال پرسیده میشود تا آدمی را به واقعیت برساند. «شبهه» -- بهمعنای شک در حقیقت -- تنها توهم یک عدّه انسان خودکامه است که خود را حق میپندازند.
یکی از نشانههای خودآگاهی این است که آدمی بداند چهچیز در گذشته رخ داده و اکنون چه زمانیست. برخی از افراد در جامعهی ما زمانناآگاه یا بهقول دیگری زمانپریشاند؛ نمیدانند که تغییرات چگونه در طول زمان رخ داده و گمان میکنند که امروز با گذشته هیچ تفاوتی ندارد. آنقدر خود را آکنده از رخنهها کردهاند که بهقول «موسوی گرمارودی» تبدیل به «شیخ شاب» شدهاند. آنان هیچ اصالتی برای خود قائل نیستند. انگار در «هوای طلق» برای همیشه میان آسمان و زمین معلّقاند -- البته اینبار خود را هم حس نمیکنند!
دارم خواب میبینم یا توهم زدم؟ جمهوری اسلامی کنسرت یه خوانندهی زن لبنانی رو بهشکل ویدیویی -- درحالیکه حجاب نداره -- توو باغ فردوس تهران پخش کرده و یک خبرگزاری رسمی هم پوشش داده این اتفاق رو؟
الله اکبر، یه کم دیگه این تجمعات خیابانی طول بکشه، شاهد چیزهای عجیبتری خواهیم بود ...
خدا کنه خانم «میا خلیفه» کاری برای این جنگ انجام نده!
[ملّت یه جوری با تعجب به اسکرین نگاه میکنن که نگو :)]
قصّهای هست که میگوید: «شاه تهماسب اوّل شیخ علی کرکی را از «جبل عامل»، منطقهای در جنوب لبنان به ایران آورد و به او منصب شیخالاسلام عطاء کرد و اینگونه تشیّع را در ایران گسترش داد». این قصّه که سری دراز و تَهی درازتر دارد، من را زمانی بهخاطر آمد که این خبر را شنیدم. انگار لبنان و اسرائیل قرار است در جنوب لبنان حزبالله را مخلوع کنند و برای همیشه طومارش را در هم بپیچند. این قضیه بیش از اینکه نظر من را بهلحاظ سیاسی جلب کند، به این فکر فرو بردم که آیا این شکوه چهارصد و اندی سالهی تشیّع قرار است تمام شود یا دوباره سر از این رنجها بهسلامت بیرون کند و راه پرپیچوخمش را ادامه دهد؟
آنقدر جناحهای سیاسی کلمهی «آزادی» را بهلجن کشیدهاند که هر بار میخواهیم دربارهاش سخن بگوییم باید طوماری آماده کنیم که ما مدافع جنگ و خونریزی نیستیم و از آن متنفریم! باید هر دفعه بدیهیات را روشن کنیم تا برچسب نخوریم.
شاید خیلی سخت است که عدّهای بپذیرند مردمی که همیشه در صحنه بودند و مقابل خدایانشان سر تعظیم فرود میآوردند، اینگونه جلوی این خدایان ایستاده و نمیگذارند که حقشان خورده شود. همانگونه که اینجا نوشتم، اربابان دین و استعمار و استثمار بردهی مطیع میخواهند، نه متفکر. آنان میخواهند که کسی ازشان تقلید کند، نه اینکه ایراد بگیرد و راه خود را برود. این حرص برای بهبردگیگرفتن دیگران فقط مختص اربابان تحجر و استعمار نیست، بلکه عدّهی بسیار زیادی از کراوات به ریشها هم همینگونهاند. از سوال آنقدر در حذرند که میتوان با تعریفی کوچک خرشان کرد. اگر یکبار موقع صدا کردنشان بگویی «دکتر»، «مهندس» و ... چنان آب از لبولوچهیشان آویزان میشود که بیا و ببین. مشکل آنها دقیقاً با آنچه نسل زد (ضد) مینامند همین است، نسل زدیها نمیگویند: «حضرت سلطان صاحب قران، آیتاللهالعظمی شاهنشاه آریامهر»، بهجایش چند فحش چارواداری نصیبت میکنند تا بفهمی چه کسیاند و «مسجد جای ریدن نیست»! دیگر دورانِ «ما همه بنده و این قوم خداوندانند» دارد به پایان میرسد و اگر ما بخواهیم میتوانیم زمان بهکام دیگری رقم زنیم، شاید.
«زنها وجود دارند. ما نمیدانیم که خدا وجود دارد یا نه. ولی زنها هستند، نه در بهشتی خیالی، بلکه همینجا، روی زمین.»
– فیلم «هری ساختارشکن»، اثر وودی آلن
قطعاً زنها همان خدایان فراموششده در کتابهای مقدّساند. تنها موجود واجبالوجود در ذهن همهی مردها همین زناناند. هیچ مردی با هیچ اعتقادی نمیتواند وجود زنان را انکار کند -- برخلاف خدا که بسیاری وجودش را باور نمیکنند. فردریش نیچه در «فراسوی خیر و شر» مینویسد: «اگر حقیقت زن باشد، چه خواهد شد؟» و من تنها پاسخم به این سوال این است: «همواره حقیقت زن بوده است.» امّا فیلسوفان سخت در کار زنان ماندند و دنیا را به تباهی کشیدند. درحقیقت تمام زنان خدایی یگانهاند همانگونه که بیش از یکیاند. توضیحش شاید برای فیلسوفان و متألهین کمی مشکل بهنظر برسد، امّا اگر یکبار در صورت زنان بنگری پاسخ همهی سوالات الٰهیات را در کلک خیالانگیز چشمهایشان خواهی یافت.
قصد من از این پست روحانیستیزی نبود. متأسفانه برخی از دوستان اشتباه متوجه شدند. هدف این نبود که بگویم روحانیون حق زندگی ندارند. همهی افراد جامعه، از آنجا که انساناند حق حیات دارند، اگر خطایی نیز مرتکب شوند باید در یک دادگاه عادل نزد قانون محاکمه شوند. کسی حق ندارد صرفاً برای عقیدهی یک نفر به او آسیب فیزیکی برساند!
[حتماً در پستی مجزا دربارهی این عادت زشت، یعنی «روحانیستیزی» صحبت خواهم کرد.]
این استخوانهای سرد، حال سالها تنهایی بشر میان ابر و مَه و خورشید است. این مِه غلیظ بیباران مرا از شهد عسلگون بدن خویش به تنهایی عمیقی فرو میبرد که حتی خود نیز نمیتوانم آن را تحمل کنم.
متنی که روزنامهی اعتماد منتشر کرده یکی از ننگینترین گزارشها و نوشتههاییست که تا به حال خواندهام. برای «علی سیستانی» مرجع تقلید شیعیان در عراق هیچ تفاوتی نمیکند که جمهوری اسلامی سرِ کار باشد یا پادشاهی یا یک حکومت سوسیالیستی، چیزی که برای او مهم است حفظ منافع دین -- و متعاقباً منافع دمودستگاه خودش -- است. «علی سیستانی» همانند «حسین وحید خراسانی» و برخی دیگر از علمای سنّتی حوزهی علمیه در سراسر جهان اسلام، تا به حال بهروشنی از «ولایت مطلقهٔ فقیه» حرفی نزده و آن را نپذیرفته است. هیچکدام از آنها تا به حال جرئت این را نداشتهاند که حتیٰ نقدی کوچک به این نظریه وارد کنند. ایشان همینگونه اظهارات سیاسی خود را در هالهای از غبار نگهداشتهاند تا دنیا و عقبا را با هم داشته باشند!
شاید برخی از شما بگویید که بیطرفی جرم نیست، امّا مشکل ما دقیقاً اینجاست که این افراد بیطرف نیستند. بهگزارشهای معتبر، یکی از مهمترین مراجع شیعه در ایران همین علی سیستانیست! او بیشترین شهریه را -- پس از آیتالله علی خامنهای -- میپردازد و پولهای گزافی -- بهشکل کاملاً قانونی -- از مقلدان خود بابت خمس میستاند. ولی زمانی که مقلّدانش بهجرمهای مختلف در زندانهای جمهوری اسلامی ایران میافتند، «صمٌ بُکم» سکوت میکند و دم بر نمیآورد. کسی آخرین نقدی که این حضرات بهشکل کاملاً واضح به جمهوری اسلامی وارد کردهاند را بهخاطر میآورد؟ حفظ نظام اسلامی برای اینها از این جهت مقدّس است که آیندهی دین در ایران را در گرو حفظ حکومت میدانند وگرنه هیچ توجیه دیگری بهجز منافع شخصی و اجتماعی برای این کار ندارند.
چطور «وحید خراسانی» میتواند به محمّد خاتمی (رئیسجمهور وقت) بگوید که روز شهادت فاطمهی زهرا را تعطیل اعلام کند، امّا زبان ندارد که اعتراضی به اتفاقات افتاده در سال هشتادوهشت کند یا حداقل از جمهوری اسلامی دفاع بهعمل آورد تا مقلّدانش بفهمند که چند مردِ حلاج است؟
من و بسیاری از همنسلانم شبیه پدران خود نیستیم. ما تا قم نمیرویم تا دست آیتالله محمدرضا گلپایگانی را بوسه زنیم. ما سوال میپرسیم و همین سوالاتمان آنها را آزرده میکند.
«آيا بايست آنها تابع پدران باشند گرچه آن پدران بىعقل و نادان بوده و هرگز به حق و راستى راه نيافته باشند؟»
– قرآن، سورهی بقره، آیهی ۱۷۰ (ترجمهی الٰهی قمشهای)
[اگر اشکالی در متن یافتید حتماً بگویید و اگر نظری هم داشتید در بخش نظرات بنویسید، حتماً خواهم خواند.]
اینجا جاییست که قرار است بسیار درونش پرحرفی کنم، اگر دوست داشتید حرفهایم را بشنوید، نیاز به هیچ صدای درونی و قلبیای ندارید، فقط به چشمهایتان اعتماد کنید.