کانال تلگرام
میتونید، اگر دوست داشتید کانال تلگرامم رو دنبال کنید، این آدرسشه:
https://t.me/never_eshtan
برای نوشتن چیزهای شگفتانگیز
میتونید، اگر دوست داشتید کانال تلگرامم رو دنبال کنید، این آدرسشه:
https://t.me/never_eshtan
«علت بنیادین مشکلات این است که در دنیای مدرن، احمقها غرّه و مطمئناند، درحالیکه هوشمندان جملگی پر از شکاند.»
– برتنارد راسل، پیروزی حماقت، ۱۹۳۳
امروز خبر فوتش را برایم آوردند. بهجای گریستن یا ماتماندن، نتوانستم بار هستی را تحمل کنم، انگار ناگهان حافظهای در مغزم پاک شد یا به بیانی دیگر یکی از ما کم شد و رفت! وقتی به خاطراتی که با او دارم فکر میکنم، خیلی دلم میگیرد، آنقدر دلگیر میشوم که دوست دارم گریه کنم، مادر گریه کرد اما من نه؛ یعنی نمیتوانستم گریه کنم، خود این هم دردیست، درد گرانی هم است.
یادم میآید یک روز قرار بود با اعضای خانواده جایی برویم. فلاکسی بود که شکلش شبیه کلمن بود. کودک بودم، رفتم و دستم را زیرش گرفتم و میخواستم آب بخورم -- بهگمان اینکه کلمن آب خنک است -- که ناگهان آبجوش روی دستم ریخت و من هم از سر اینکه نمیدانستم چه شده و سرگردان بودم به دور خانه میگشتم و دستم سوز میزد، وقتی دیدند که نمیایستم تا دستم را درمان کنند، من را دعوا کردند و من هم با زبان کودکانهام شروع به ناسزاگویی کردم. او آمد و دستم را گرفت و رویش خمیردندان زد و آهسته مشغول فوتکردن آن شد. پارسال موقعی که میخواستیم به روستا برای دادن نذری برویم، دستم را روی جای محل سایزبندیِ دستکش گذاشت تا سایزش را بسنجد و ببیند که به دست من میخورد یا نه، بعد با لحنی معصومانه از تجمعات بسیار طولانی در خیابانها به هنگام محرم در شهر محل سکونتاش کمی غر زد و من هم گوش میدادم. تعریفکردن یک خاطرهی دیگر که خیلی بیشتر یادم میآید را هم به آینده موکول میکنم.
این خاطرات و انسانهایی که انگار نیستی آنها را در بر میگیرد، برای من عجیب و شگفتآورند و هنوز توانایی نوشتن چیزی درخور را ندارم. انشاءالله خداوند روح او را قرین رحمت کند. اللهم لا نعلمُ منها إلا خیراً!
۱. شما از کجا میدانید که یک انسان واقعی پشت این وبلاگ نشسته و اینها را مینویسد؟ از کجا میدانید که تمام این نوشتهها -- بهسادگی -- کار یک بات آموزشدیده نیست؟
۲. گاهی که به شخصیت خودم نگاه میکنم، دقیقاً همین را مییابم: کسی که اکثر کارهایش روی اینترنت است و اتصال کمی با واقعیت بیرون آن دارد. با دیدن مستند «EDP445» در اینترنت به همین قضیه فکر کردم که آیا اصلاً بودن در فضای اینترنت میارزد؟ منظورم کم یا مثل خودم زیادش نیست، بلکه ذات و نفس بودن است که ارزشمند است یا خیر؟!
۳. چهکسی بیش از کاربران اینترنت به این قضیه آگاه است که بیشترین پروپاگاندای رسانهای در همین اینترنت صورت میگیرد؛ جامعهای که همیشه ذهنش مخشوش شود و نیازش به اندیشیدن و پیدا کردن راههایی برای زندگی کردن به چند ریل و پست -- یا در نهایت پادکست و وبلاگ و کانال تلگرامی فلان تحلیلگر و خبرنگار -- تقلیل مییابد، آیا هنوز میتواند فکر کند؟
۴. چند روزیست که اینستاگرام را کنار گذاشتهام. فضای تاریکی بود، مثل غاری که چوبک در «سنگ صبور» به تصویر کشید، پر از کینه و نفرت و نقصان در ظاهری شیک و خداگونه. همینجا هم دیدم که برخی از دوستان خداحافظی کردند و بهشان حق میدهم. واقعاً اینترنت جای عجیبیست!
آدم یکسری چیزها میداند که جرئت نمیکند بگوید! یعنی اگر بگوید، عدهای فکر میکنند او دیوانه شده است. عجیب است که برای برخی قابلیت شک کردن -- نه در اصول اولیهی شناخت -- بلکه در آنچه بهشکل روزمره میبینند شدنی نیست. فرض کنید که شما فردی را میبینید خشمگین و آشفته، اکثر اوقات با یک نگاه گذرا نمیگویید: «فلانی دیوانه شده!» اولین حدستان این است که چیزی او را عصبانی کرده، اما آیا شما با دیدن یک محتوا روی صفحهی نمایشگر یا ورق زدن یک کتاب به دلیل تولید آن محتوا فکر میکنید؟ یعنی به چیزی که ممکن است مقابل چشمهای شما اتفاق نیفتاده باشد، اما آثارش درست روبهروی شماست میاندیشید -- حتی اگر آن محتوا برایتان سودآور باشد؟
آمارها نمایانگر واقعیت نیستند، بلکه نمایندهی واقعیتاند؛ واقعیتی که نمایشدهنده به شما بهشکل مستقیم یا غیرمستقیم نشان میدهد! تا به حال به این دقت کردهاید که تفسیر هر «عدد» با تأثیری که روی شما میگذارد تفاوت میکند؟ پیکاری که پارسال راه افتاده بود، پیکار اعداد خوفناک بود. من با دیدن آن دو عدد یک واقعیت عجیب را دریافتم، اینکه یک میوه میتواند همزمان هم پرتقال باشد و هم سیب، تا زمانی که برای صاحب آن هر موقع که بخواهد مزهی مقبول را بدهد. «دو بهعلاوهی دو میشود پنج»
پینوشت: از نوشتن این متن احساس رذالت و حقارت میکنم، چرا که نتوانستم منظورم را مستقیماً برسانم.
«نوشته شد در تقویم: روز آزادی!
اگرچه هیچکس آن روز را به یاد نداشت
به وحشیانهترین شکلها به قتل رسید
هر آن کسی که به آزادی اعتقاد نداشت»
— مهدی موسوی
من یک ساعت خراب دارم که هیچگاه زمان را بهدرستی نشان نمیدهد، یعنی عقربهها تکان میخورند ولی تنظیم نمیشوند، اگر آن را روی ساعت ۵ بگذاری و دستهکوکش را بزنی، ناگهان چند دقیقه جلو و عقب میشود و در نهایت به درستی زمان را نشان نمیدهد. ساعت خراب من همیشه روی دستم است، با صفحهی تَرَکخوردهاش به صورتم نگاه بغضآلودی میکند تا روزی ازش خسته شوم و دور بیندازمش. باری، اگر روزی آن را دور بیندازم، چه چیزی قرار است به من زمان را نشان بدهد؟
ساعت خراب من هرگز درست نبوده است، از روز اول همینگونه خراب کار میکرده و من را میآزرده. هربار که به ساعتساز -- که گمان کنم ساعتم را از او خریدهام -- میگویم: «جون مادرت این ساعت ما رو درست کن!» بهم نگاه نمیکند، سرش همیشه مشغول ساعتهای دیگر است علیالخصوص آن ساعت سوئیسی که هر روز روی میزش میبینم! نمیدانم که چرا هر روز این ساعت را تمیز میکند و برق میاندازد؛ خوشا به حال صاحبش. ساعت سوئیسی برخلاف ساعت من خشی روی خود ندارد و بدنهاش بیهیچ نشان از ضربه، بسیار خوش رنگ و لعاب است. هر موقع از جلوی مغازه رد میشوم، نگاهی به ساعت سوئیسی میاندازم و به آن پیرمرد ساعتساز که بیتوجه به شلوغی بازار در مغازهی تاریکاش مشغول تعمیر چیزیست. خیلی وقت است که مشتری ندارد و معلوم نیست که در حال کارکردن روی چه چیزیست!
البته همیشه با خودم میگویم که شاید در این بازار شلوغ ساعتسازی دیگر هم باشد که بتوانم ساعتم را پیش او ببرم، ولی هرچه میگردم هیاهوست! یکی دارد نقاشی میکشد، یکی دارد ظرف میفروشد، آن کاسب دارد سر یک زن را کلاه میگذارد، زنی سعی میکند کمتر کارت بکشد و کودکی در حال فروختن آدامس به آدمهای خوشپوش است -- چون خیال میکند پولدارتر هستند. هر وری را که نگاه میکنی یکی دارد کاری انجام میدهد، اما هیچکدامشان نمیتوانند ساعت من را درست کنند؛ تو میتوانی؟
«بحرص ار شربتی خوردم مگیر از من که بد کردم
بیابان بود و تابستان و آب سرد و استسقا»
— سنایی غزنوی
شاید اسم پییر پائولو پازولینی با یک حس چندشآور در ذهن ایرانیان اهل سینما تلفیق شده باشد و او را تبدیل به نامقدسترین قدیس سینما کرده باشد. اما ما میخواهیم این تصویر رایج از او در سینما را بشکنیم و بفهمیم که چه میگفته و اصلاً برای چه میگفته؟ شاید فیلمهای او از تابوترین فیلمها در روزگار ما باشند که دلیلش را با شما به اشتراک خواهم گذاشت، که این دلایل میتواند برای شما و بسیاری از مصرفکنندگان فرهنگی محصولات جدید غربی -- به تعبیر خود پازولینی -- شَکآور و شگفتانگیز باشد. یکی از دلایلی که برخی پازولینی را شهید سینما میدانند این است که با استفاده از آزادی فراهم آمده در سینمای غربی قرن بیستم، علیالخصوص سینمای اروتیکِ ایتالیا، توانسته بود مفاهیمی را بازسازی کند که شاید هر کسی تاب ادراکش را نداشته باشد.
۴ یا ۳ مرحلهی سخت
شاید پس از دیدن فیلمهای پازولینی به بینظیرترین و معروفترین اثر او یعنی «سالو یا ۱۲۰ روز در سدوم» تولید سال ۱۹۷۵ بر بخورید. این اثر از چهار مرحله تشکیل شده است که این چهار مرحله حتیٰ نظر روانکاوان را نیز جلب کرده است. اولین مرحله پیشدوزخ یا Anteinferno است. پازولینی برای ساماندهی این مراحل از کتاب مشهور دانتهی ایتالیایی، «کمدی الٰهی» بهره گرفته و آن را بازنمایانده است. مرحلهی پیشادوزخ مرحلهایست که امیدها هنوز باقیست، یا به قول خودمان اتفاقی نیفتاده است. در این مرحله هم دانته و هم پازولینی فضایی غبارآلود را نشان میدهند که در ناخودآگاه انسان حس اضطراب از آینده را فعال میکند! در قصهی پازولینی دخترها و پسرها ربوده میشوند، خودکشی میکنند و به شکل وحشتناکی به تالار وحشت فراخوانده میشوند. امّا هنوز هیچ شکنجهای آغاز نشده است. به شکل خیلی خونسردانهای افراد حاضر در این قسمت هر بلایی سر خود در میآورند تا از شرّ این لیبرتینهای پست رهایی یابند، اما به گفتهی دانته، «همه امید را واگذارید، ای کسانی که داخل میشوید!» با اینکه ما دقیقاً نمیدانیم قرار است چه اتفاق دهشتناکتری برای ایشان رخ دهد.
تا اینجا رسیدیم امّا دربارهی بزرگ مرد فاسدی که این فیلم با اقتباس -- الحق و الانصاف زیبا -- از اثرش ساخته شده، آشنا نشدیم؛ این فیلم که پازولینی آن را ساخته، با الهام و اقتباس از اثر بیرقیب دوناتیِن آلفونس فرانسوا مارکی دو ساد، یعنی «۱۲۰ روز در سدوم» ساخته شده است. اسم «ساد» بعدها در روانشناسی ورود کرد و کلمهی سادیسم را تشکیل داد.
پازولینی فلسفه یا سیاست؟
اکثر آثار پازولینی کاملاً سیاسی هستند و نمایانگر انسانهایی هستند که به لحاظ اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی درحاشیهماندهاند! شاید اگر کسی با این تصور فیلمهای پازولینی را ببیند، از تمام فرهنگ ووک در سرتاسر جهان بیزار شود، اما این در صورتی اتفاق میافتد که بخواهد آن فرهنگ را بپرستد، نه اینکه فهم کند. پازولینی کارگردان اقشاری بود که کسی صدایشان را نمیشنید و میل جنسیشان را ارج نمینهاد. پازولینی از هرگونه «عشق بورژوازی» -- یا عشق بازاری -- نفرت داشت و این نفرت را در سرتاسر آثارش پراگنده مینمود. در فیلم آخرش که منجر به شهادت بیرحمانهاش شد، هیچ عشقی وجود ندارد و تمام سائقها آدمی را بهسوی مرگ میکشاند، عشق از بین رفته، چرا که بورژواها و قدرتمندان انسان را استثمار کرده و او را به یغما بردهاند. در فیلم دیگر پازولینی، یعنی فیلم تحسینشدهی «دِکامرون» عشق خواهرانهای که یک اشرافنما به کَس دیگری نشان میدهد هم حیلهای برای فریب اوست، نه عشقی واقعی که میان یک خواهر و برادر جاریست. در کاخ لیبرتینهای فیلم سالو هم همینگونه است، هر فرمی از دلسوزی که حتی آدمی را بهسوی عشقی مادرانه سوق دهد یا رابطهی جنسیِ بیپروایی که نشان از نفرت و تحقیر زن یا مرد در آن نباشد، توسط لیبرتینها به بدترین شکل سرکوب میشود. «پورن»خواندن آثار پازولینی توهینی آشکار به اوست. او عاشق دنیای سنّت و پیشاصنعتی بود، به همین دلیل همواره از عشق بازاری حذر میکرد، چه رسد به فروش آن در ویترینهای سینما. پازولینی چیزی را در زندگی روزمرهی انسان ایتالیایی آورد و در تاریخش جاری ساخت که تا دیروز بر پردهی سینمای اروتیک دیده بود.
سِرا اتیکسون بهحدی به آثار پازولینی علاقهمند میشود که با یک شیرجهی ماهرانه تمام مفاهیم آن را میبلعد و به اعماق آن سفر میکند؛ حاصل این سفر معصیتوار کشف ایدههای غیرعقلانی و خیالانگیز کارگردان ایتالیاییست که توسّط پژوهشگر ما کشف میشود. او میگوید که آثار پازولینی از دو لایهی «سطحی» و «سوتوفیلم» یا همان زیرفیلم تشکیل شدهاند که از منظر خود من مفاهیم کاملاً همراستایی را مطرح میکنند و نشان از تعارضات درونیِ کارگردان دارند، با اینکه از منظر خود کارگردان سوتوفیلم هیچ ربطی به پیرنگ عادّی فیلم ندارد و جریانی زیرزمینی را دنبال میکند؛ اما من به رسم ایرانیگری خود حرف سعدی را ترجیح میدهم که میگوید: «گر بگویم که مرا حال پریشانی نیست / رنگ رخسار خبر میدهد از سر ضمیر»
چرا تماشای پازولینی سخت است
پازولینی با اینکه افراد حاشیهای را به رسمیت شناخته و به تصویر میکشد، هیچ تصور سانتیمانتالی از آنها به دست نمیدهد، در فیلمهای این مسیحیِ مارکسیست یک همجنسگرا گناهکار است، امّا عذاب نمیشود، بلکه ساختار میشکند! شاید دلیلی که میتوانیم دربارهی این فیلم حرف بزنیم این است که درون فرهنگ غربی قرار نداریم! در دنیای امروز غرب کمتر کسی میتواند بهسان پازولینی با نگاهی به این حد منفی از کسی طرفداری کند. آیا ما تاب حقیقت را داریم؟ یا به قول فیلسوف و روانکاو اسلووینیایی: «درسی که از تمام داستانهای گذر از خیال به واقعیت میتوان گرفت، این است: ما تنها برای فرار از حقیقت به خیال پناه نمیبریم؛ گاه به خود واقعیت فرار میکنیم تا چشم بر ویرانگری حقیقتِ بیهودهبودن خیال ببندیم.»
پریشب زنی، با چشمهایی درشت، صورتش را به صورتم نزدیک کرد و بوسهای بر لبانم زد. از خواب پریدم. پتو را کنار زدم -- بیآنکه نیاز باشد -- به اطرافم نگریستم و چهرهی زن را بهخاطر آوردم، بعد سقف را نگاه کردم و پنجره را، که پردهای ضخیم روی آن کشیده شده بود. گلخانه و نوری که از درون نورگیرش به داخل میآمد و مزهی خوش یک زن روی لبهایم و حرفهایی که در سرم شروع به پیچش کرده بود. دریغا، چگونه بدون هیچ فعلی یک جمله میتوان ساخت؟
پریشب زنی صدایم کرد، با صدایی گرفته مرا گفت: «میگویند که جامعه طرد میکند دو عده را؛ یکی هوشمندان و دیگری کمهوشان!»
چند وقت پیش میخواستم در یک سرور دیسکورد که دربارهی مسائل فلسفی بود عضو شوم، یکی از شرایط و قوانین عضویت این بود که شما موقع گفتوگو و بحث باید طرف مقابل را با خود برابر میدانستید! به اینکه فکر کردم به یاد جملاتی افتادم که برخی عزیزان بهکار میبرند: «فلان جناح هرگز نفهمید»، «فلانی عجب آدم کمعقل و کمهوشیست». جای دیگری دیدم که آقای مجریای گفته بود: «کسی که هوشش زیر صد است، برنامهی من را نبیند، زیرا اذیت میشود!» تمام این کسانی که نام بردم، یا علناً یا در خفا مخالفین خود را کمهوش، کمعقل، فریبخورده، نفهم و... پنداشتند.
اینکه یک نفر را به صرف جناح، مذهب یا هر چیز دیگرش نفهم یا بیسواد بخوانیم، ابداً درست و منطقی نیست. نفهم یعنی کسی که موضوعی را نمیفهمد. ما ابتدا باید توضیح دهیم که چرا یک موضوع وجود دارد و چرا عدهای آن را نمیفهمند، شاید خودمان کسی هستیم که چیزی متوهمانه را اختراع کردهایم و فکر میکنیم که در فهم واقعیت از همه جلوتریم!
باید بگویم که من هم از زدن «اتهام نفهمی» و نفهمیدن مبرا نیستم و اگر میبینید جایی اینگونه رفتار میکنم میتوانید به من تذکر دهید تا خود را اصلاح کنم و بهتر جهان اطرافم را بفهمم و درک کنم.
اینجا جاییست که قرار است بسیار درونش پرحرفی کنم، اگر دوست داشتید حرفهایم را بشنوید، نیاز به هیچ صدای درونی و قلبیای ندارید، فقط به چشمهایتان اعتماد کنید.