چرا ما نباید حق داشته باشیم؟

چرا ما نباید حق داشته باشیم که کتاب‌هایی به زبان‌های مختلف را در کشور خودمان بخوانیم و به‌هنگام انتشار برای خریدشان در کتاب‌فروشی‌ها صف بکشیم یا در فروشگاه‌های آنلاین کتاب، آن‌ها را سفارش دهیم و به‌شکل دیجیتال مطالعه کنیم؟ چرا حق خواندن بدون گذر از پیچ ارشاد و سانسور همیشه برای ایرانیان یک مسئله است؟ چندین نسل -- حتی با دانش زبانی بالا -- از خواندن متون اصلی بازمانده‌اند؟ این صف بی‌انتهای سانسور تا کجا قرار است از سینما تا کتاب‌ها همیشه همراه ما باشد؟ هر حرف و هر دیدگاه و هر نگاه روزی صد بار به ممیزی می‌خورد و روزی صد بار نویسنده و خواننده‌ی ایرانی را نومید می‌کند! من نمی‌دانم که این مشکل در دیگر کشورهای جهان به چه شکل است، اما می‌دانم که در ایران تیغ سانسور به‌دست انسان‌های نالایقی افتاده که هیچ درک و دانشی از هنر، ادبیات و سینما ندارند؛ غایت سخنان آن‌ها، نه علم و اخلاق، بلکه موهومات ایدئولوژیک است که دیگر هیچ خریداری ندارد. حتیٰ اگر آن‌ها دانش بالایی هم داشته باشند، هیچ تأثیری نداشته و همانی خواهد شد که است.

متأسفانه رمان و ادبیات و شعر و موسیقی و سینما و حتیٰ فلسفه کالا نیستند که بشود آن‌ها را از روسیه یا چین وارد کرد و با مهندسی معکوس در وطن ساخت، یا با کمی خلاقیت بومی‌سازی کرد یا از نو بنیاد نهاد، بلکه برای داشتن این‌ها نیازمند انسان آزاد هستیم که مجالی برای عرضه‌ی کار خود داشته باشد، وگرنه استالین هم عاشق فیلم‌های موزیکال بود!

پی‌نوشت: به یاد شاهکار محمدحسین مهدویان افتادم که در آن کل موهای همسر فرد ساواکی در فیلم پیدا بود، اما یک پارچه به بهانه‌های مختلف به سرش پیچیده می‌شد -- توسط کارگردان -- که یک دفعه تیغ سانسور اثر را به هلاکت نرساند! طبق فتوای مراجع تقلید شیعه بیرون‌ماندن یک تار مو هم حرمت شرعی دارد، اما مثل این‌که آقایان سانسورچی فقه دیگری خوانده‌اند که در آن فقط وسط سر باید پوشانده شود!

هر روز

هر روز از کتاب‌های کتاب‌خانه‌ام کم می‌شود... هر روز و هر شب، کم‌تر و کم‌تر.

گیمینگ آگاهانه

سعی می‌کنم به‌جای خواندن اخبار بی‌محتوا و تحلیل‌های پوچ رسانه‌های خبری، به گیمینگ آگاهانه -- که در این مقاله از ویجیاتو به‌خوبی و به‌اختصار توضیح داده شده -- پناه ببرم. خواندن کتاب‌های درسی و غیردرسی و دیدن سریال‌ها و فیلم‌ها شاید آخرین سنگر من برای محافظت از خود باشد. این حجم از استیصال -- که باید از آن به ویدیوگیم پناه برد -- در این لحظه بسیار ناامیدکننده است، امّا آدمی با همین امیدها زنده است. انسان که نمی‌تواند رویش را به قبله کند و منتظر ظهور مرگ باشد، باید کاری کرد و خود را از چنگال‌های بی‌رحم دنیا بیرون کشید. شاید در گذشته هم همین بوده؛ گذشتگان من هم بعد از کارهای سخت روزانه و گذران هزاران مشکل -- مانند قحطی و نداری -- زیرِ کرسی‌ای می‌نشستند و کنار هم به اشعار و قصّه‌ها گوش می‌سپردند و این قصّه‌ها روزها و شب‌هایشان را به هم گره می‌زدند. برخی از این قصّه‌ها پدیده‌های طبیعت را توضیح می‌دادند، برخی پیش‌گویی و پیش‌بینی می‌کردند، برخی درباره‌ی مرگ و آخرت سخن می‌گفتند و عدّه‌ای دنیای پرتلاتم بیرون را برای شنوندگان ساده می‌کردند. همه در کنار هم -- با تمام مشقّت‌ها -- می‌توانستند قصّه‌ای بسازند که با آن می‌شد زندگی کرد.

بگذریم از این قضیه که بعدها عدّه‌ای آمدند و با استفاده از همین قصّه‌های کهن ملّت‌ها قصّه‌های دیگری ساختند و امکان هرگونه زندگی را از انسان‌ها سلب کردند. منظور من این نیست که هر آن‌چه در این قصّه‌ها گفته می‌شد درست است یا باعث بهزیستی و همزیستی می‌شود، لٰکن این قصّه‌ها چون بی‌نهایت انسانی بودند می‌توانستند با تغییر و نرمی -- با ظرافت دست انسانی -- به قصّه‌هایی بدل شوند که امکان زندگی را بهبود می‌بخشیدند.

مرتد (۷)

امروز این را فهمیدم که «آز» یا همان «طَمَع» چه گناه بدی‌ست، انسان را می‌خورد و زندگی‌اش را به ورطه‌ی نابودی می‌کشاند. انسان آزمند همیشه می‌خواهد که بیش داشته باشد و همه‌چیز این دنیای فانی را با خود به جهانِ والا ببرد، که این جز خیالِ باطل نیست، گور تنگ است و جهان بی‌نهایت متزلزل و بی‌رحم. من نیز آز داشته‌ام، این طمع هم از گناهانِ من است. من آز این را داشته‌ام که کتاب‌خانه‌ای رنگین برای خود بنا کنم و از هر کتابِ دل‌خواه نسخه‌ای در آن بگنجانم، آیا این کار قابل انجام است؟ چه باشد چه نباشد دیگر علاقه‌ای به آن ندارم، زیرا این طمع‌کاری انسان را به هاویه‌ی بی‌بنیگی و ظاهربینی می‌کشاند. نباید به کتاب‌هایی وابسته شد که ممکن است روزی در آتش بسوزند یا اوراقشان را موریانه‌ها بخورند ... همیشه مجبور بوده‌ام که کتب را در حالت پی‌دی‌اف (PDF) بخوانم، شاید آن کتابِ بدترجمه‌شده را که سال‌ها پیش خوانده‌ام بیش از کتابی به‌خاطر آورم که با جلدی زیبا به‌قیمتی گزاف خریداری کرده‌ام! جلدهای زیبا دقیقاً مقابلِ موجودیّتی به‌نام کتاب می‌ایستند. [وای بر آنان که گمان می‌کنند با ساختن جلدهای بهتر و صحافی زیباتر کتاب‌هایشان اغواکننده‌تر است و بیشتر به فروش می‌رسد! اینان هیچ نفهمیده‌اند که آن‌چه می‌نویسند پیش و بیش از آن‌که جوهری بر کاغذ باشد، اندیشه‌ای است که با زیبایی به کسی فروخته نخواهد شد.]

از ترجمه‌های غلط تا فرهنگ برعکس

آن‌قدر عصبانی‌ام که دارم زمین و زمان را فحش می‌دهم. حدود سی صفحه از یک کتاب را خوانده‌ام، ترجمه آن‌قدر بد بود که انگار یک بچه‌ی پنج ساله این فاجعه را رقم زده و از روی کنجکاوی این اثر را ترجمه کرده است. بعضی از جملات فعل نداشت! یعنی اساساً نمی‌فهمیدم که موضوع چیست و چه می‌گوید. کسی که این اثر را ترجمه کرده، حتیٰ یک‌بار ترجمه‌ای که انجام داده را نخوانده است. بدبختی این‌جاست که روی بقیه‌ی آثار انتشار یافته در همان نشر هم کلیک کردم و دیدم که بله، در برخی از آثار، بدترین ترجمه‌های ممکن صورت گرفته و این کتب با نازل‌ترین قیمت‌ها به فروش می‌رسند. من هم این کتاب را از یک کتاب‌فروشی خریدم که قیمتِ کتاب‌هایش تقریباً از همه‌جای شهر ارزان‌تر و کاغذشان از همه‌جا بی‌کیفیت‌تر است، امّا تا به حال ترجمه‌ای به این بدی در زندگی‌ام ندیده بودم. خواندنش واقعاً باعث شد که سرم درد بگیرد، می‌خواهم کتاب را از فرط عصبانیّت به آتش بکشم.

ادامه‌ی مطلب
arrow_upward