«ما می‌توانیم»

یکی از اصول قبیحی که همیشه از زبان کوچک و بزرگ می‌شنوم و نمی‌دانم از کجا آمده است، همین اصل «ما می‌توانیم» است. هیچ انسانی با عقل سلیم خود نمی‌داند که چگونه یک نفر به این نتیجه رسیده که می‌تواند هر کاری را انجام دهد! منظور من این نیست که انجام‌دادن تمام کارها غیرممکن است، بلکه انجام‌دادن برخی کارها -- تا به الان -- غیرممکن بوده است و نمی‌شود همین‌جور الله‌بختکی کاری را کرد که به لحاظ نظری انجام آن غیرممکن است!

بگذارید برایتان یک مثال عجیب بزنم: آیا می‌شود با پتک پرتقال پوست کند؟ شاید بشود و انسان در شرایطی اضطراری که نیاز به خوردن پرتقال دارد، این کار را می‌کند! امّا هیچ عقل سلیمی نمی‌پذیرد که یک نفر بیاید و تولید انبوه آبمیوه را با پتک انجام دهد -- حتیٰ گفتنش هم عجیب و مضحک است. یکی از کارهایی که برخی انجام می‌دهند، همین پوست‌کندن پرتقال با پتک است، چرا که همیشه در وضعیّت اضطرار قرار دارند و نه حاضرند وضعیّت اضطرار را از بین ببرند، نه این‌که پرتقال پوست‌کندن را کنار بگذارند! همان‌گونه که از قدیم گفته‌اند «هم خدا را می‌خواهند، هم خرما را» و جمع این دو ممکن نیست.

ساختن بساط‌های مختلف شبه‌علمی و تحویل‌دادن حرف‌های مضحک برای جا انداختن برخی مسائل همانند همان پوست‌کندن پرتقال با پتک است؛ چنان روی جایگاهی نااستوار بنا شده که اگر یک روز بودجه‌اش را قطع کنی و قدرتش را بگیری، برای همیشه فرو می‌ریزد! بار دیگری هم درباره‌ی کتاب‌های خاک‌گرفته صحبت کرده‌ام، امّا این‌بار جدّی‌تر می‌خواهم بگویم که برخی کتب برای خاک‌گرفتن چاپ می‌شوند و آن‌قدر سفارشی و بی‌هویّت‌اند که هیچ انسان عاقلی نمی‌تواند آن‌ها را بخواند! بله، اگر کسی مانند «فراستی» باشد که در عالم کتاب، با نیم‌نگاهی بیاید و تعریف‌های مبهم تحویل دهد، قطع بالیقین می‌توان برای ساعاتی اسم آن کتاب را روی صحنه یا قاب گوشی زنده نگه‌داشت، امّا زنده‌بودن آن در آینده از همین الان محکوم و محتوم به شکست است.

تمام مریدان این اندیشکده‌های پلاستیکی خود نیز می‌دانند که حرف‌هایشان و سخنرانی‌هایشان مشتی اراجیف‌اند که حتیٰ نمی‌توانند -- فقط -- در یک انسان انگیزه‌ای به پا کنند. در این‌جا ما اوّل نماز می‌خوانیم بعد نیّت می‌کنیم!

گیمینگ آگاهانه

سعی می‌کنم به‌جای خواندن اخبار بی‌محتوا و تحلیل‌های پوچ رسانه‌های خبری، به گیمینگ آگاهانه -- که در این مقاله از ویجیاتو به‌خوبی و به‌اختصار توضیح داده شده -- پناه ببرم. خواندن کتاب‌های درسی و غیردرسی و دیدن سریال‌ها و فیلم‌ها شاید آخرین سنگر من برای محافظت از خود باشد. این حجم از استیصال -- که باید از آن به ویدیوگیم پناه برد -- در این لحظه بسیار ناامیدکننده است، امّا آدمی با همین امیدها زنده است. انسان که نمی‌تواند رویش را به قبله کند و منتظر ظهور مرگ باشد، باید کاری کرد و خود را از چنگال‌های بی‌رحم دنیا بیرون کشید. شاید در گذشته هم همین بوده؛ گذشتگان من هم بعد از کارهای سخت روزانه و گذران هزاران مشکل -- مانند قحطی و نداری -- زیرِ کرسی‌ای می‌نشستند و کنار هم به اشعار و قصّه‌ها گوش می‌سپردند و این قصّه‌ها روزها و شب‌هایشان را به هم گره می‌زدند. برخی از این قصّه‌ها پدیده‌های طبیعت را توضیح می‌دادند، برخی پیش‌گویی و پیش‌بینی می‌کردند، برخی درباره‌ی مرگ و آخرت سخن می‌گفتند و عدّه‌ای دنیای پرتلاتم بیرون را برای شنوندگان ساده می‌کردند. همه در کنار هم -- با تمام مشقّت‌ها -- می‌توانستند قصّه‌ای بسازند که با آن می‌شد زندگی کرد.

بگذریم از این قضیه که بعدها عدّه‌ای آمدند و با استفاده از همین قصّه‌های کهن ملّت‌ها قصّه‌های دیگری ساختند و امکان هرگونه زندگی را از انسان‌ها سلب کردند. منظور من این نیست که هر آن‌چه در این قصّه‌ها گفته می‌شد درست است یا باعث بهزیستی و همزیستی می‌شود، لٰکن این قصّه‌ها چون بی‌نهایت انسانی بودند می‌توانستند با تغییر و نرمی -- با ظرافت دست انسانی -- به قصّه‌هایی بدل شوند که امکان زندگی را بهبود می‌بخشیدند.

از ترجمه‌های غلط تا فرهنگ برعکس

آن‌قدر عصبانی‌ام که دارم زمین و زمان را فحش می‌دهم. حدود سی صفحه از یک کتاب را خوانده‌ام، ترجمه آن‌قدر بد بود که انگار یک بچه‌ی پنج ساله این فاجعه را رقم زده و از روی کنجکاوی این اثر را ترجمه کرده است. بعضی از جملات فعل نداشت! یعنی اساساً نمی‌فهمیدم که موضوع چیست و چه می‌گوید. کسی که این اثر را ترجمه کرده، حتیٰ یک‌بار ترجمه‌ای که انجام داده را نخوانده است. بدبختی این‌جاست که روی بقیه‌ی آثار انتشار یافته در همان نشر هم کلیک کردم و دیدم که بله، در برخی از آثار، بدترین ترجمه‌های ممکن صورت گرفته و این کتب با نازل‌ترین قیمت‌ها به فروش می‌رسند. من هم این کتاب را از یک کتاب‌فروشی خریدم که قیمتِ کتاب‌هایش تقریباً از همه‌جای شهر ارزان‌تر و کاغذشان از همه‌جا بی‌کیفیت‌تر است، امّا تا به حال ترجمه‌ای به این بدی در زندگی‌ام ندیده بودم. خواندنش واقعاً باعث شد که سرم درد بگیرد، می‌خواهم کتاب را از فرط عصبانیّت به آتش بکشم.

ادامه‌ی مطلب
arrow_upward