چقدر زیاد حرف می‌زنیم!

سال‌های سال است که از حملات یازده سپتامبر گذشته، حدود هشت سال است که داعش به‌طورکلّی نابود شده، اکنون طالبان بر افغانستان حکم می‌راند و حکومت اسرائیل با حزب‌الله لبنان در تنش است؛ امّا ما هنوز نخواسته‌ایم یا نتوانسته‌ایم میان این همه حرف‌های بیهوده در جهان اینترنت، تبیینی بیابیم برای این‌که بتوانیم در این‌باره گفت‌وگو کنیم: چرا چنین اتفاقاتی در جنوب غرب آسیا می‌افتد یا افتاده است؟ آیا این اتفاقات همگی به استعمار مربوط می‌شوند؟ آیا استعمارگران این اتفاقات را رقم زده‌اند؟ چند بازیگر در صحنه‌ی سیاست و جامعه و دین بانی این اتفاقات بوده‌اند؟

زمانی که داشتم فیلم «Zero Dark Thirty (2012)» را می‌دیدم، به این فکر کردم که تفکّر تروریستی، یعنی تفکّری که به شما اجازه می‌دهد دیگران و حتیٰ خود را فدای یک آرمان کنید، از کجا نشأت می‌گیرد. کاری به قصد و سوگیری‌های سازنده‌ی فیلم ندارم، امّا واقعاً این برایم سؤال است که چرا تنها راه مقابله با استعمار باید اسلحه‌ای چنین سرد و خشن باشد که ریشه‌ی خودت را هم بسوزاند؟ بیشترین کشته‌ها در جریان‌های پس از حملات یازده سپتامبر ۲۰۰۱ و تسخیر سوریه و عراق توسط داعش از مردمان عادّی بودند؛ غیرنظامیانی که در حال زندگی بودند و ناگهان دیدند که اجنبی‌ها به‌همراه آشنایان و هموطنان آن‌ها از جبهه‌های مختلف برای چیزی که «حق» می‌نامند به‌شان حمله‌ور شدند.

آیا دُوَل استعماری هم به این قضیه فکر می‌کنند که مکیدن پول‌های ملّتی دیگر برای پیشرفت خود و بدبخت‌کردن آن‌ها می‌تواند چه معایبی برای خودشان و کلّ بشریّت ترتیب دهد؟! واضح است که نه تمام اسلحه‌به‌دستان مسلمان بر یک قبله‌اند، نه تمام استعمارگران و بین آن‌ها اختلافات شدیدی وجود دارد. شاید پیش از آن‌که دوباره طرف یکی از این نزاع‌ها را بگیریم، لازم باشد بفهمیم چگونه مجموعه‌ای از استعمار، ایدئولوژی، دولت‌ها، منافع اقتصادی و تصمیم‌های انسانی، جهانی ساخته‌اند که در آن بیشترین هزینه را مردم عادی می‌پردازند.

شبهه وجود ندارد

تنها چیزی که در جهان انسانی می‌گنجد و عقلانی جلوه می‌کند «سوال» است. سوال پرسیده می‌شود تا آدمی را به واقعیت برساند. «شبهه» -- به‌معنای شک در حقیقت -- تنها توهم یک عدّه انسان خودکامه است که خود را حق می‌پندازند.

نفهمیدن

«در جامع بعلبک وقتی کلمه‌ای همی‌گفتم به‌طریق وعظ با جماعتی افسردهٔ دل‌مرده ره از عالم صورت به عالم معنی نبرده دیدم که نفسم در نمی‌گیرد و آتشم در هیزم تر اثر نمی‌کند دریغ آمدم تربیت ستوران و آینه‌داری در محلت کوران و لیکن در معنی باز بود و سلسله سخن دراز درمعانی این آیت که
و نَحن اَقرَبُ الیه مِنْ حَبل الورید
سخن به جایی رسانیده که گفتم

دوست نزدیک‌تر از من به من است
وین عجب‌تر که من از وی دورم

چه کنم با که توان گفت که او
در کنار من و من مهجورم
من از شراب اين سخن مست و فضاله قدح در دست که رونده‌ای بر کنار مجلس گذر کرد و دور آخر درو اثر کرد و نعره‌ای زد که دیگران به موافقت او در خروش آمدند و خامان مجلس به جوش. گفتم ای سبحان‌الله دوران با خبر در حضور و نزدیکان بی‌بصر دور

فهم سخن چون نکند مدعی
قوت طبع از متکلم مجوی

فسحت میدان ارادت بیار
تا بزند مرد سخنگوی گوی»
– سعدی

گاهی ما حرف‌هایی را نمی‌فهمیم و به‌جای اقرار بر نفهمی خود و پرسیدن سؤال سعی بر واکنشی می‌کنیم که دست‌آخر بلاهت خودمان را اثبات می‌کند. این «بلاهت از روی کبر» است که انسان را به‌سوی حماقت سوق می‌دهد. باید یاد بگیریم که سوال کنیم. 

البته این‌جا شیخ ما، سعدی نمی‌داند که منظور خودش چیست چه رسد که بخواهد آن‌چه می‌داند را به دیگری منتقل کند، فلذا نفهمیدن آن جماعت صرفاً از بی‌رمقی خودشان نیست، بلکه سعدی در حال گفتن حرف‌هایی‌ست که حتیٰ خودش هم دقیق آن‌ها را نمی‌فهمد و فهم آن را مستلزم پاک‌دلی می‌داند -- که در بهترین حالت امری سابجکتیو است.

 

یاد چه گاری

وقتی سیاوش قمیشی این را گفت، هیچ‌گاه کسی گمان نمی‌برد که قرار است در ادامه‌ی زندگی‌مان برای اشاره به کلماتی که زِ معنای واقعی خود تهی گشته‌اند آن‌ها را از هم بگسلیم؛ وه که این گسل‌های معنایی -- که در حقیقت ما خالق آن‌هاییم -- چه مهیب‌ناک ما را از واقعیت به دور گماشته و خود صاحب آن شده‌اند.

شعر جزم ما، شعر جرم ماست ... هر کلمه که می‌گوییم، هر آن‌کس که می‌شناسیم در درون ما را مورد هجوم آواهای ناموزون خویش قرار می‌دهد و ما -- خلع ید شده -- وی را می‌نگریم که با پتکی دروغین لذت شراب ناراستی را بر ما می‌خوراند. این غم چگونه تمام می‌شود؟ کدامین شوکران ما را به پایان این شب سیاه می‌رساند؟

من جواب این سوالات را نیک می‌شناسم. من به انسانی‌ترین و نامشروع‌ترین شکل ممکن می‌توانم پاسخ دهم، این سوالات سراسر ناقدسی را! این سوالات مظهر و مرجع ناملموس شرکند، پس من که مرتدّی حرفه‌ای و مسکون در جمال فرقه‌ی ضاله‌ی محرّفین هستم، نیک توان پاسخ به این‌ها را دارم.

و امّا پاسخ: جنون سکوت در دره‌های بی‌بطلانِ ذهنِ بیمارِ «خودها»۱

ادامه‌ی مطلب
arrow_upward