آدم

آن خورشید تابان، هر روز از دور مرا می‌پاید و نظاره می‌کند این بدن خشکِ اثیری را. پاهای گرمش را زیر پتو فرو می‌کند و می‌نگرد که شاید از مغرب صدای یاری به‌گوش رسد و سایه‌ای بر پیکر پاکش بیفکند. 

[آه و فغان که ذره‌ذره در حال آب شدن میان استعاره‌های نامفهومی هستم که فهمشان در آینده برای خودم هم میسر نیست.]

در من گوزنی

در من گوزنی شعر سیاسی می‌نویسد

سگی با تمام توان پارس‌های‌اش را می‌کند

مارمولکی به ترک دیوارخورده خیره می‌شود

زرافه‌ای بی‌دغدغه لک‌لک‌ها را تماشا می‌کند

و آن‌چه کردی به سمت تو می‌آید

دریغ است که بخت یاری‌گر تو باشد

تا بتوانی فیلی که روی نقشه‌ات پا گذاشته را

مانند خرآسانی

از خانه‌ات بیرون کنی!

امّا نه به بام

بلکه به فرش‌ها

ایمان داشته باش

arrow_upward