نذری دانشکده علوم انسانی

یک روز وقتی از کلاس بیرون آمدیم و به طبقه‌ی همکف دانشکده رسیدیم، دیدم که دانشجوها دور یک میز حلقه زده‌اند. نمی‌دانم کدام نهاد در دانشگاه داشت شیرینی و شربت پخش می‌کرد؛ به‌مناسبتی که اکنون به خاطر ندارم. بچه‌ها با ولعی خاص داشتند برای گرفتن یک شیرینی خود را عقب و جلو می‌کردند. من هم ایستادم و همکلاسی‌ام رفت و دو شیرینی گرفت، با هم خوردیم و خدایمان را شکر کردیم.

اکنون که به این رخداد فکر می‌کنم، عرق شرم بر پیشانی‌ام نقش می‌بندد! چرا دانشجویان علوم انسانی در دانشکده باید این‌گونه برای گرفتن یک شیرینی یا شربت آشفته شوند؟ یعنی ما دانشجویان علوم انسانی نمی‌توانیم برای گرفتن یک شیرینی صف تشکیل دهیم؟ گرفتن و خوردن نذری در فرهنگ ما کار نکوهیده‌ای نیست، اما این حد از هیجان برای خوردن مال مفت در میان ما (ما یعنی من و دیگر انسان‌ها) که هر یک خود را مخرن علم و معرفت بشری می‌دانیم، بسیار ننگ‌آور است.

غرب‌زدگی و قبولی در دانشگاه

وقتی دانشگاه قبول شدم، پیش مدیر مدرسه رفتم. مدیر با طعنه‌ای گفت: «تو هم از آن روان‌شناس‌های غرب‌زده خواهی شد» و خندید. دوستی که آن‌جا بود هم سخنش را با چند کلمه‌ای تأیید کرد.

پایان خاطره.

دانشجوی علوم انسانی

کسی گفته بود: «هر دانشجوی علوم انسانی، یک کانال «یادداشت‌ها»»😂

خدا وکیلی این چه وضعیتیه ما درست کردیم؟ البته من صرفاً دانشجو هستم، برخی از دوستان فکر می‌کنن که فیلسوفن🙄

خبردرمانی از منظر من و مردم

[این‌ها شطحیّات من درباره‌ی وضعیّت اینترنت است، لطفاً و خواهشاً آن را به لحاظ علمی و اصولی نقد نکنید، ممنون!]

انسان‌های عادّی -- مثل من -- گاهی پیشگویی‌هایی را مطرح می‌کنند، که از دهانِ متخصصین علم سیاست و جامعه‌شناسی و روان‌شناسی سیاسی به‌سختی بیرون می‌آید، امّا بیش از برخی از حرف‌های آن‌ها -- گاهی -- درست از آب در می‌آید. البته این را بگویم که این پیش‌بینی‌های مردمی شاید یک روزی از دهانِ یک جامعه‌شناس آکادمیک در بیاید، امّا هرگز از دهانِ یکی از این پخمه‌های دانشگاهی که تنها هنرشان جایگزین‌کردنِ «استراتژیک» با «راهبردی»ست، در نخواهد آمد. طبق تجربه‌ی شخصی دیده‌ام که سوادِ آن‌ها معمولاً از مردم عادّی‌ای که در این حوزه‌ها تخصصّی ندارند بسیار بسیار کمتر است -- چون حرف‌هایشان همراه با سوگیری‌های بسیار شدیدی‌ست که اثری از کشف واقعیّت یا کنجکاوی برای فهمیدن درش دیده نمی‌شود! البته این‌ها مشاهدات تجربی یا به قول روان‌شناسان «بالینی» من است و همانا داده‌ی علمی نیست.

اخباری که خبرگزاری‌هایی مانند زومیت یا سیتنا از وصل‌شدن اینترنت کار می‌کنند، با احترام به اعتبار آن‌ها و زحمتی که برای حق دسترسی آزاد کاربران به اینترنت و اطلاعات می‌کشند، اکثراً خبرهای درمانی‌اند! یعنی حاکمیّت برای این‌که بخشی از جامعه را راضی نگه دارد -- همان‌گونه که چند وقت یک بار برای رضایت دیگر اقشارِ جامعه حرف‌های تند و بی‌اصول می‌زند -- به خبردرمانی متوسّل می‌شود!

مثلاً این خبر را بخوانید، کاملاً برای امیدبخشی نوشته شده است. نمی‌گویم که امیددهی به افرادی که سرمایه و زندگی خود را در اینترنت گذاشته‌اند، کار بدی‌ست، بلکه دورنگه‌داشتن آن‌ها از واقعیّت و خوراندن افیون به‌شان -- برای نادیده‌گرفتن واقعیّت  -- کار بسیار شنیعی‌ست. خود نگارنده‌ی خبر از من و شما بهتر می‌داند که «هفته‌ی آتی» و «هفته‌ی گذشته» ادبیاتِ علوم ارتباطات در قرنِ بیست‌ویکم نیست، در جهان ارتباطی هر ثانیه مهم است و اگر حاکمین بخواهند کاری کنند باید خبر قطعی بدهند و تاریخ قطعی مشخّص کنند.

متأسفانه من نمی‌توانم حدس بزنم که این خبر درست است یا نه ولی چیزی که از دور پیداست این است که اگر عزم جدّی یا حداقل احترامی نسبت به مخاطب بود، هشدار داده می‌شد که این حرف‌ها صرفاً امیدپراکنی‌ست، نه حرف‌های مستدل. حتیٰ اگر حرف من اشتباه از آب در بیاید و اینترنت در هفته‌ی آینده وصل شود، هیچ خدشه‌ای به مسئله‌ی «خبردرمانی‌بودن» این مقالات وارد نمی‌شود، چرا که خبرِ واقعی -- از دیدگاه شخصی من -- باید دقیق، کوتاه و منسجم و مشخّص باشد.

صداوسیمای ملّی -- یا به قول پیرانِ شکست‌خورده‌ی اصلاحات «میلی» -- هم که انگار رسانه‌ای‌ست برای چند جناح مشخّص تا حرف‌های بی‌ربط به هم تحویل بدهند! دیروز آقای «حسن عبّاسی» را در قاب تلویزیون، به‌شکل تصادفی دیدم. بی‌سوادی و اعتمادبه‌نفس صعودی این فرد زبان‌زد هر جایی‌ست، به‌حدی که اساساً بعید می‌دانم کسی با کمی مطالعه در علوم انسانی جدید یا حتیٰ علوم دینی حاضر باشد پای منبر او و هم‌کیشانش بنشیند -- بحث من ابداً سر اختلاف عقیده با ایشان نیست. این افراد از اسلام، فقط دادزدنش را یاد گرفته‌اند! می‌خواستم نمونه‌ای از سخنانش درباره‌ی روان‌شناسی را با شما به اشتراک بگذارم که متأسفانه نتوانستم. نشد که به شما نشان بدهم که چگونه ایشان بدون خواندن حتیٰ یک کتاب درباره‌ی چیزی، می‌تواند ساعت‌ها درباره‌اش سخنرانی کند و -- با بهره‌گیری از فنون خطابه که من به آن تسلّط آکادمیک ندارم -- دیگری را مرعوب حرف‌های خود کند؛ به‌حدّی که منِ دانشجو هم وقتی حرف‌هایش را شنیدم، ابتدا قانع شدم!!!

از این دعوا که بگذریم، امیّد افیون نیست، اگر بر پایه‌ی واقعیّت باشد و من همیشه به آینده امیدوارم.

مارکسیست تنظیم بازار

این کودک که شاید اکنون نزدیک شصت‌سال سن داشته باشد، نه خود در آن زمان «نقد فلسفه‌ی حق هگل» اثر مارکس را خوانده بود -- چون به فارسی ترجمه نشده بود -- نه آن‌کس که این پلاکارد را به دستش داده بود، نه آن‌کس که این جمله از مارکس را رواج داده بود، نه من که در حال تمسخر این واقعه‌ام!

حتی این‌جا جمله هم اشتباه نقل شده است! اصل جمله این است: «دین افیون توده‌هاست» نه جامعه، و توضیح اشتباه بودن این جابه‌جایی کلمه از سواد و حوصله‌ی من خارج است...

اعتمادبه‌نفس ادبی

گاهی با خواندن برخی متون به این مطلب پی می‌برم که اگر -- خدایی نکرده -- کمی از ادبیات سر در می‌آوردم و چهار آرایه‌ی ادبی نیز می‌دانستم، من هم امروز -- یا حداکثر فردا -- از زمره‌ی نظریه‌پردازان دانشگاهی با کتاب‌های قطورِ پر از کلمات بی‌معنا می‌شدم! واضحاً منظور من توهین به ادیبان نیست، منظورم و توهینم مستقیماً نسبت به کسانی‌ست که کلمات برایشان سراسر بی‌معناست...

خراب کنید دانشکده‌ی علوم انسانی را

نمی‌دانم این دانشکده‌ی علوم انسانی که ما درش درس می‌خوانیم به چه‌کار نظام می‌آید؟ نظام جمهوری اسلامی ایران نیازمند مهندس است برای تولید، و هنرمند برای تبیین. من و امثال من که جان‌به‌جانمان کنی غرب‌زده‌ایم، به چه درد این نظام می‌خوریم؟

به‌جای این‌که هم ما را عذاب دهید، هم خودتان را، تصمیم راسخی بگیرید و کلّ رشته‌ی علوم انسانی را منحل کرده و علوم اسلامی و حقوق را به حوزه‌ها ببرید. حداقل پس از آن تکلیف ما نیز روشن می‌شود و می‌توانیم برویم کمی کار واقعی انجام دهیم و نان در بیاوریم -- به‌جای خواندن این کتب ضخیم که حتی توان خرید نسخه‌ی فیزیکی‌شان را نداریم!

arrow_upward