من اصلاً وجود دارم؟

۱. شما از کجا می‌دانید که یک انسان واقعی پشت این وبلاگ نشسته و این‌ها را می‌نویسد؟ از کجا می‌دانید که تمام این نوشته‌ها -- به‌سادگی -- کار یک بات آموزش‌دیده نیست؟

۲. گاهی که به شخصیت خودم نگاه می‌کنم، دقیقاً همین را می‌یابم: کسی که اکثر کارهایش روی اینترنت است و اتصال کمی با واقعیت بیرون آن دارد. با دیدن مستند «EDP445» در اینترنت به همین قضیه فکر کردم که آیا اصلاً بودن در فضای اینترنت می‌ارزد؟ منظورم کم یا مثل خودم زیادش نیست، بلکه ذات و نفس بودن است که ارزشمند است یا خیر؟!

۳. چه‌کسی بیش از کاربران اینترنت به این قضیه آگاه است که بیشترین پروپاگاندای رسانه‌ای در همین اینترنت صورت می‌گیرد؛ جامعه‌ای که همیشه ذهنش مخشوش شود و نیازش به اندیشیدن و پیدا کردن راه‌هایی برای زندگی کردن به چند ریل و پست -- یا در نهایت پادکست و وبلاگ و کانال تلگرامی فلان تحلیلگر و خبرنگار -- تقلیل می‌یابد، آیا هنوز می‌تواند فکر کند؟

۴. چند روزی‌ست که اینستاگرام را کنار گذاشته‌ام. فضای تاریکی بود، مثل غاری که چوبک در «سنگ صبور» به تصویر کشید، پر از کینه و نفرت و نقصان در ظاهری شیک و خداگونه. همین‌جا هم دیدم که برخی از دوستان خداحافظی کردند و بهشان حق می‌دهم. واقعاً اینترنت جای عجیبی‌ست!

من یک ساعت خراب دارم

من یک ساعت خراب دارم که هیچ‌گاه زمان را به‌درستی نشان نمی‌دهد، یعنی عقربه‌ها تکان می‌خورند ولی تنظیم نمی‌شوند، اگر آن را روی ساعت ۵ بگذاری و دسته‌کوکش را بزنی، ناگهان چند دقیقه جلو و عقب می‌شود و در نهایت به درستی زمان را نشان نمی‌دهد. ساعت خراب من همیشه روی دستم است، با صفحه‌ی تَرَک‌خورده‌اش به صورتم نگاه بغض‌آلودی می‌کند تا روزی ازش خسته شوم و دور بیندازمش. باری، اگر روزی آن را دور بیندازم، چه چیزی قرار است به من زمان را نشان بدهد؟

ساعت خراب من هرگز درست نبوده است، از روز اول همین‌گونه خراب کار می‌کرده و من را می‌آزرده. هربار که به ساعت‌ساز -- که گمان کنم ساعتم را از او خریده‌ام -- می‌گویم: «جون مادرت این ساعت ما رو درست کن!» بهم نگاه نمی‌کند، سرش همیشه مشغول ساعت‌های دیگر است علی‌الخصوص آن ساعت سوئیسی که هر روز روی میزش می‌بینم! نمی‌دانم که چرا هر روز این ساعت را تمیز می‌کند و برق می‌اندازد؛ خوشا به حال صاحبش. ساعت‌ سوئیسی برخلاف ساعت من خشی روی خود ندارد و بدنه‌اش بی‌هیچ نشان از ضربه، بسیار خوش رنگ و لعاب است. هر موقع از جلوی مغازه رد می‌شوم، نگاهی به ساعت سوئیسی می‌اندازم و به آن پیرمرد ساعت‌ساز که بی‌توجه به شلوغی بازار در مغازه‌ی تاریک‌اش مشغول تعمیر چیزی‌ست. خیلی وقت است که مشتری ندارد و معلوم نیست که در حال کارکردن روی چه چیزی‌ست!

البته همیشه با خودم می‌گویم که شاید در این بازار شلوغ ساعت‌سازی دیگر هم باشد که بتوانم ساعتم را پیش او ببرم، ولی هرچه می‌گردم هیاهوست! یکی دارد نقاشی می‌کشد، یکی دارد ظرف می‌فروشد، آن کاسب دارد سر یک زن را کلاه می‌گذارد، زنی سعی می‌کند کمتر کارت بکشد و کودکی در حال فروختن آدامس به آدم‌های خوش‌پوش است -- چون خیال می‌کند پولدارتر هستند. هر وری را که نگاه می‌کنی یکی دارد کاری انجام می‌دهد، اما هیچ‌کدامشان نمی‌توانند ساعت من را درست کنند؛ تو می‌توانی؟

کم‌کم تنها می‌شوی

کم‌کم تنها می‌شوی، گوشه‌ی رینگ می‌ایستی و پیرامون خود را نگاه می‌کنی. کسی نیست. رینگ خالی‌ست. همه‌ی تماشاگرها رفته‌اند. تو مانده‌ای. هیچ‌کسی نیست که با تو سخن بگوید و مبهوتی، به سرنوشتت نگاه می‌کنی، به آن‌چه در پیش رو داری و به آن‌چه باید فردا انجام دهی، به بت‌های مقابل و به ابراهیم‌های مرده و خسته، به سنگ‌ها و دیوارها، به کفر و شرک‌نامه‌ها، به مکه‌ای که هرگز نتوانستی بسازی‌اش، تو یک ابراهیم بی‌روح هستی که در دل سودای شیطنت دارد و سنگ بر قلوه‌ی خود می‌کوبد.

قلوه‌سنگ‌ها را از کنار چشمه‌ی فصلی آب برمی‌داری و با دست ناتوانت پرتاب می‌کنی، هرچه بلندتر، بهتر. بلند می‌شوی، به اطراف نگاهی می‌اندازی و می‌خزی پشت یک بوته. چه کسی دارد تو را نگاه می‌کند؟ هیچ‌کس! آفتاب است ولی سوز سرما استخوان‌هایت را می‌رنجاند. صدای شرشر آب فضا را پر کرده و برف‌ها در حال آب‌شدن هستند.

با آن صدای زیبایش از تو می‌پرسد: «راستی مهدی، تو به چی اعتقاد داری؟»

چرا خودتحقیری می‌کنید؟

می‌گوید: «چرا درباره‌ی آمریکا صحبت نمی‌کنی؟ مگر در آمریکا فقر نیست؟ مگر کارتن‌خواب نیست؟ مگر انسان بی‌کار نیست؟ مگر اعتیاد نیست؟ مگر بی‌سوادی و کم‌خردی نیست؟ آمریکا که استکبارِ جهانی‌ست را نقد کنید، چه‌کار به ایران دارید؟» می‌گویم: «مگر من در آمریکا زندگی می‌کنم که منتقد سیاست‌های فلان رئیس‌جمهور یا فلان وزیرش باشم؟ من در ایران زندگی می‌کنم، نه به این معنی که نسبت به دیگر انسان‌ها بی‌تفاوتم، بلکه بحران‌های مقابل خودم را باید از زاویه‌های مختلف بنگرم، نه این‌که به‌دبنال محکوم‌کردن آمریکا از این کوچه به آن کوچه راه بیفتم و آخر هم به جایی نرسم!»

بحث سیاسی در خانواده

از منظر من، وجود گفت‌وگوی سالم سیاسی در خانواده نه‌تنها مفید، بلکه ضروری‌ست؛ گفت‌وگوی سیاسی یعنی تلاش برای فهمیدن نظرات دیگری و فهماندن نظرات خود به دیگری و کنجکاوی درباره‌ی مفاهیم سیاسی. نهاد خانواده که یکی از همدلانه‌ترین نهادهاست می‌تواند با همین همدلی انسان‌ها را به سمت درک متقابل از مواضع یک‌دیگر ببرد و به افراد بیاموزد که مخالف آن‌ها پست یا نجس نیست.

البته اکثر این اختلاف‌هایی که ما می‌بینیم بر اثر مواضع سیاسی بین دوستان و خانواده‌ها درست شده، به دلیل بودن بحث سیاسی نیست، بلکه به دلیل نبودن همدلی و فرهنگ گفت‌وگو در جامعه است. گفت‌وگوی همدلانه یکی از راه‌های برون‌رفت از این جنگ داخلی و انحصارطلبی است.

از خودمان شروع کنیم!

من نیازمندم به آن‌چه می‌شود

«مامان، من از سگ می‌ترسم!»

«من به آخوندی نیازمندم که به‌جایم نماز بخواند.»

«چایی می‌خوری؟»

«مهدی...»

«سرِ چشمه شایَد گرفتن به بیل / چو پُر شد نشاید گذشتن به پیل» [این را از گنجور کپی کرده‌ام.]

«کریمی... هههه...»

«چند وقتیه که...»

«توافق بین انسان‌ها از دُرون...»

«پلاستیک مشکی...»

«نری بیرونا!»

«میری این آشغالا رو بندازی دم در...»

«هر پسری که... کنسله...»

«سرم داره از درد می‌ترکه...»

«صدای سولودرام، مشکی و نارنجی...»

«بچه‌هااااااا...»

«مهدی...»

بروز خشم و درد

یکی از کارهایی که از دستم برنمی‌آید، ابراز و اظهار خشم است. زمانی که خشمگین می‌شوم، در بدترین حالت فقط به خودم فحش می‌دهم و از برخورد با دیگری عاجزم. یکی از دلایلی که حتیٰ در اینترنت هم ناسزا نمی‌گویم -- یا کم می‌گویم -- همین است.

یه بار یه دختره‌ای بود

هر موقع این جمله‌ی «یه بار یه دختره‌ای» یا «یه بار یه دختری بود» رو از من شنیدید، مستقیماً‌ من رو دعوت به سکوت کنید و خودتون هم به حرفم گوش ندید. اگر هم چیزی با این عنوان نوشتم، نخونید و گذر کنید. معمولاً وقتی من چیزی درباره‌ی یه دختر می‌گم، یعنی دارم خالی می‌بندم و محتوای حرفم ارزش وقت گران‌بهای خودم و شما رو نداره.

به قول یکی از دوستان: «تو گی‌تر از اونی که درباره‌ی دخترها حرف بزنی :))))»

مهدی، من، کریمی

دوستام همیشه من رو به فامیلی صدا می‌کنن. یعنی بهم می‌گن: «کریمی»، همه‌شون این رو می‌گن، مگر این‌که یه لحظه‌ی خیلی خاصّی باشه که از یه لقب یا چیز دیگه‌ای استفاده کنن. خانواده و آشناها هم همیشه با اسم از من یاد می‌کنن: «مهدی». خب این اسم صدازدنه هم این تمایز رو ایجاد می‌کنه که در لحظه بفهمم دارم با کی حرف می‌زنم. تقریباً هیچ کدوم از اعضای خانواده من رو «مِهدی» (منظورم با کسره) خطاب نمی‌کنه و همه «مَهدی» صدام می‌کنن.

شاید بگید چه فرقی داره؟ ولی فرق داره. «کریمی» یک موجودیه که به‌شدت دوست داره محبوبیّت داشته باشه و مغروره. تندتند حرف‌های بی‌سروته فلسفی می‌زنه و دیگران رو -- گاهی اوقات -- تخریب می‌کنه. همیشه کتاب‌های قطور می‌خونه و فیلم‌های کلاسیک می‌بینه. «کریمی» اهل منطقه و دین‌پژوهی رو خیلی دوست داره و تو سرش پر از روایت‌های دینی و تاریخی‌ایه که از بچّگی همه‌جا شنیده. جلوی انسان‌های متدیّن ادای دین‌داری درمیاره ولی به‌شدّت شکّاکه. بیشتر انسانی محافظه‌کار پر از رخنه‌ست که هیچ‌وقت نمی‌تونه خوب لباس بپوشه و همیشه از این بابت شرمگینه. «کریمی» باتمام شکّاکیّتش به اصول فرهنگ و اخلاق و دین کاملاً پایبنده و پرنسیب‌های متنوع و گاهی متناقضی داره. «کریمی» همیشه روزنامه‌های معتبر و خبرگزاری‌هایی مثل بی‌بی‌سی جهانی رو دنبال می‌کنه. اون عاشق سعدی و حافظه.

امّا «مهدی» خیلی متفاوته. «مهدی» بیشتر اوقات لنگ پوله. به‌شدت شهوت‌پرست و دنیادوسته و همه‌جا خودش رو ابراز می‌کنه. هیچ علاقه‌ای به هیچ کتابی نداره و صبح تا شب از الفاظی استفاده می‌کنه که فقط غرایز دنیویش رو در خیالاتش ارضا می‌کنن. «مهدی» پر از کینه و دردهای خاموشه و همیشه‌ی خدا با تمام مفاهیم جهان از «توالت فرنگی» تا «سیاست» مشکل داره. «مهدی» یک انسان کاملاً بی‌خداست. به‌هیچ‌چیز اعتقاد نداره و از دو جهان آزاده! «مهدی» به هیچ فرهنگی احترام نمی‌ذاره و اگر خیلی بخواد به‌خودش زحمت بده فیلم‌های دروپیت فیلیمو -- که به‌اصطلاح به‌شون سینمای طنز گفته می‌شه -- رو می‌بینه و دنبال می‌کنه.

اگر بخوام بین این دو شخصیّتی که دارم یکی رو انتخاب کنم، واقعاً به «کریمی» علاقه‌ی بیشتری دارم. امّا دوست دارم همه «مَهدی» صدام کنن، چرا که بیشتر به این اسم عادت کردم. این اسم نمادی از بچّگی‌ایه که پشتِ‌سر گذاشته شده و دیگه قرار نیست وجود داشته باشه، به‌همین‌دلیل ازش خوشم میاد :)

[الان «مهدی» داره باهاتون حرف می‌زنه.]

arrow_upward