آدم
آن خورشید تابان، هر روز از دور مرا میپاید و نظاره میکند این بدن خشکِ اثیری را. پاهای گرمش را زیر پتو فرو میکند و مینگرد که شاید از مغرب صدای یاری بهگوش رسد و سایهای بر پیکر پاکش بیفکند.
[آه و فغان که ذرهذره در حال آب شدن میان استعارههای نامفهومی هستم که فهمشان در آینده برای خودم هم میسر نیست.]