میگویند بنویس
میگویند روایت کن و از جنگ بگو! چه چیز را روایت کنم و از کدام جنگ سخن بگویم؟ مانند اینکه یک بدبختآدمی مانند من را بردارید و ببرید در صحرای آفریقا بگذارید و توقع داشته باشید از صدای ماران زنگی برایتان شطحیات بخواند و مجنونوار برقصد! دیوانه شدهاید؟ این جنگ هفتادوسه ملّت را مگر من پایه گذاشتهام که برایش سخن برانم؟ منظورم این نیست که نباید برای کسانی که جان خود را از دست دادهاند سوگ داشت -- که خود سوگنامهای نوشتهام بس دراز -- یا نباید از کسانی که سعی دارند به دیگران کمک کنند، تشکر کرد. مقصود اصلیام این است که این موشکها دیوانهوار بر سر و صورت انسانها میخورند و ما صرفاً تماشاگرانی هستیم که در حال دیدن این آسمانپیماهای غولآسا در سراسر خاورمیانهایم. چه عرب باشیم، چه فارس، چه مسلمان باشیم، چه مسیحی، همهیمان قربانیانِ موشکهاییم. هیچکدام از ما قومِ غالب نیست که بخواهد کولیوار سماع کند.
آن فرقهی ناجیهی کامیاب نمیتواند با مباحثهای الهیاتی یا لااقل مباهلهای کار خود پیش بَرَد، آنکس که این را گفت هم میدانست که فرقهی ناجیه آن است که اسبهایش را زین کرده، قوس شمشیرش را به خون دیگر فِرَق آغشته کند. اگر کسی گمان کند که فرقهی ناجیه میتواند شمشیر کنار نَهَد و با نوشتن و خواندن بر دیگری فایق آید، بیش از هشتاد سال است که از تاریخ عقب افتاده. تاریخ این ممالک محروسه و آن دین مبین را امروز شمشیر است که تعیین میکند، گر انسانی راهحل دیگری دارد، بداند که قبل از گفتنش فرسوده و ناکارآمد گشته و سالهاست که رَه به سویی نمیبرد.