هبوطم

«و شما [طىِ ره مستقيم را] نخواهيد خواست مگر آنكه خدا، پروردگار جهانيان بخواهد.»
– قرآن، سوره‌ی تکویر، آیه‌ی ۲۹

این‌که همیشه انسان در اقلیّت بماند خود دردی‌ست بی‌دوا. «سایه» جایی گفته بود که نمی‌داند چرا همیشه از تیم‌های بازنده حمایت می‌کند، من نیز نمی‌دانم که چه علاقه‌ای به در حاشیه بودن دارم، شاید این علاقه‌ام از آن‌جا بر می‌خیزد که از ضعف‌های خود بی‌نهایت شرمسارم و سعی بر پنهان کردن آنان می‌کنم -- زمانی که در حاشیه هستی کسی ضعف‌هایت را نمی‌بیند. از هر راه کج و مستقیمی هراس دارم، چرا که نه تاب جهنّم دارم، نه مهنت بهشت می‌کشم. آن گوشه ایستاده‌ام که نه قرار است فردی موفق شوم، نه انسانی بی‌سروپا -- البته دومی محتمل است. خودم را می‌بینم که با کیسه‌ای روی دوشم زباله‌گردی می‌کنم، یا کارمندی خسته‌ام که قرار است هوش مصنوعی برای همیشه از میدان به درم کند و به گوشه‌ی تنگ آرزوها بفرستد. خلاصه که این هم قصّه‌ی من بود، قصّه‌ای که از آن بانام چرخه‌ی سقوط یاد می‌کنم، من سال‌هاست که از بهشت هبوط کرده‌ام: «پس شيطان موجب لغزش آن‌ها شد، و آنان را از آنچه در آن بودند (بهشت) خارج ساخت، و به آنها گفتيم همگی [به زمين] فرود آیيد»۱

ادامه‌ی مطلب

رنگین‌کمان

تو پروانه می‌شی یه روز قشنگ
مهم نیست اون روز اگه دیر شه
امیدت به این خواب تکراریه
یه رؤیا که بایست تعبیر شه
– مهدی موسوی

مهدی موسوی این شعر را در وصف حال افرادی سروده که همیشه از سوی جامعه‌ی ایران طرد شده‌اند ...

خسته نمی‌شود

بد نیست، پس از خواندن این شعر از آقای سروش، کمی فیه ما فیه بخوانیم: «گفت که: این چه لطف‌ست که مولانا تشریف فرمود، توقع نداشتم و در دلم نگذشت، چه لایق اینم؟ مرا می‌بایست شب و روز دست گرفته در زمره وصف چاکران و ملازمان بودمی، هنوز لایق آن نیستم، این چه لطف بود؟»
 

اخلاقیات ما در روز بی‌بدنی

سال‌ها پیش، از طرف انجمن اسلامی، دعوت شده بودیم به سالن همایش استانداری. در مقابلمان جمعی از بانوان فعال در حوزه‌های فرهنگی جلوس کرده بودند. نوبتِ سخن به ایشان رسید، هر کدام به صرف و نحوی شروع کردند به گلگی از وضعیت حجاب در جامعه؛ به طرفة‌العینی تتمه‌ی دور زمان و تمام مشکلات زنان را به حجاب مربوط ساختند و کار را یک‌سره کردند -- منصفانه بگویم دعاوی دیگری نیز مطرح شد که در مقابل این مبحث بسیار کمرنگ بود. نوبت به یکی از آخرین سخنوران رسید، وقتی که او سخن را شروع کرد، دیدم که لحظه‌ای تصویر مانیتور -- که فرد سخنگو را نشان می‌داد -- قطع شد، کات شد و تصویر خانم کناری او که به‌زعم دوستان شل‌حجاب بود تقطیع گردید!

شاید چیزی که در آن لحظه از زندگی‌ام فهمیدم در کلام نارسایم نگنجد، امّا می‌توانم بگویم که استبداد با اسلحه شروع نمی‌شود، با حذف شروع می‌شود.

پی‌نوشت: واقعاً نمی‌دانم چه تفاوتی میان «شل‌حجاب» و «بی‌حجاب» وجود دارد. چه معیاری برای اندازه‌گیری حجاب موجود است که بتوان با آن گفت که چه کسی باحجاب و چه کسی بی‌حجاب است؟!

هیچ

من بند کفش کهنه‌ی افتاده ته انباری‌ام. من یک وبلاگ بی‌خاصیّتِ فراموش شده در قعر اینترنتم. من یک پیرمرد در روستایی بی‌جمعیتم. من یک جوان در دنیای سرمایه‌داری‌ام. من یک زندانیِ فراموش شده‌ی اعدامی‌ام. من هیچم.

من به‌اندازه‌ی تمام جهان هیچم. من طبلی تو خالی‌ام، پلنگ روی پتوی خال‌خالی‌ام. در صورتم گر بنگری چیزی نمی‌بینی، چون‌که من بزرگترین گناه بشرم. من سیب افتاده از «درخت ممنوعه»ام که بعد از هبوط آدم از بهشت سقوط کرده‌ام. من اسپرم باقی‌مانده ته چاه فاضلابی‌ام. من بدترین گناه پدر و مادرمم، من نفرین بزرگ آن تن اثیری‌ام، من هیچم.

برای دوستان بلاگیکس

فکر کنم بلاگیکس من را در یک حالت شدو بن (shadow ban) قرار داده است. شاید این‌کار را برای حفظ سایت خود انجام داده -- که قابل درک است. امّا بهتر نیست، اگر می‌خواهد همچین کارهایی کند یا وبلاگی را حذف کند، قبل از این‌که این‌کارها را انجام دهد، پست‌های تحریک‌کننده را در حالت پیش‌نمایش قرار داده و به صاحب بلاگ پیامی دهد مبنی بر این‌که محتوای منتشر شده‌اش حساسیّت‌برانگیز یا غیرقانونی‌ست و باید آن را حذف کند؟ آیا این‌کار بهتر و مقبول‌تر نیست؟

شاید هم من از اساس توهّم زده‌ام.

پدر رپ اسلامی

یادمه آریا کئوکسر (استریمر معروف ویدیوگیم) یه داداش داشت که می‌گفتن «رپر»ه -- ما که نفهمیدیم چی می‌خونه -- اسمش هم «پارسا»‌ بود، ملقب به «پارسالیپ». به حضور شما برسونم که به ایشون می‌گفتن «پدر رپ اسلامی»؛ فکر کنم این لقب رو در هجو و برای تمسخر «سروش لشکری» ملقب به «هیچکس» به پارسالیپ داده بودن، چون‌که همه سروش هیچکس رو پدر رپ فارسی و اولین خواننده‌ی رپ و سامون‌دهنده‌ی اون توی ایران می‌دونن. 

یه بنده‌ی خدایی رو دیدم داخل وبلاگش نوشته بود: «رئیس‌جمهور اسلامی» یاد این لقب افتادم و خندم گرفت :))))

راستی یه ژانر جالبی هم هست به‌نام «رپِ انقلابی»، این‌جا منظور از انقلاب تغییر در سیستم فعلی کشور نیست، بلکه منظور پیروی از آرمان‌های جمهوری اسلامی ایران برای رسیدن به اون‌ها و تغییر در جهانه. اسم رپرهاشون رو هم راستش یادم نیست ولی آدم‌های عجیبی‌ان، تیپشون شبیه پیشرو و بهرام و هیچکسه، عقایدشون شبیه مطهری و شریعتی! البته بعید می‌دونم به‌اندازه‌ی مطهری و شریعتی سواد داشته باشن. خلاصه که دنیای عجیبیه.

از ترجمه‌های غلط تا فرهنگ برعکس

آن‌قدر عصبانی‌ام که دارم زمین و زمان را فحش می‌دهم. حدود سی صفحه از یک کتاب را خوانده‌ام، ترجمه آن‌قدر بد بود که انگار یک بچه‌ی پنج ساله این فاجعه را رقم زده و از روی کنجکاوی این اثر را ترجمه کرده است. بعضی از جملات فعل نداشت! یعنی اساساً نمی‌فهمیدم که موضوع چیست و چه می‌گوید. کسی که این اثر را ترجمه کرده، حتیٰ یک‌بار ترجمه‌ای که انجام داده را نخوانده است. بدبختی این‌جاست که روی بقیه‌ی آثار انتشار یافته در همان نشر هم کلیک کردم و دیدم که بله، در برخی از آثار، بدترین ترجمه‌های ممکن صورت گرفته و این کتب با نازل‌ترین قیمت‌ها به فروش می‌رسند. من هم این کتاب را از یک کتاب‌فروشی خریدم که قیمتِ کتاب‌هایش تقریباً از همه‌جای شهر ارزان‌تر و کاغذشان از همه‌جا بی‌کیفیت‌تر است، امّا تا به حال ترجمه‌ای به این بدی در زندگی‌ام ندیده بودم. خواندنش واقعاً باعث شد که سرم درد بگیرد، می‌خواهم کتاب را از فرط عصبانیّت به آتش بکشم.

ادامه‌ی مطلب
arrow_upward