مرتد (۹)
شاید بد باشد، شاید هم خوب باشد، هر چه که است میشود دربارهاش فکر کرد.
امروز جایی رفته بودم، کلیسایی دیدم. بالای کلیسا صلیبی نقش بسته بود. به این فکر کردم که این پیکرهی پرابهت مسیحیت چه رنجور و غمگین در گوشهای خفتیده. به مدرسهای فکر کردم که در کلیسا جا خوش کرده. چقدر آن لحظات وهمآمیز بود. غربت و سکوت آن کلیسا -- که تا به حال داخلش نرفتهام -- من را گرفت و دیگر ولم نکرد. به یاد مسجدی افتادم که دورانی را در آن سپری کردم؛ آیا بچههای مسیحی ایرانی که به کلیسا میروند همان حس من نسبت به آن مسجد را به آن کلیسا دارند؟ آیا کلیسا همانقدر سرخوش و شاد و پرپیچوخم است یا آن بنای ساده، درونی ساده و بیقضاوت دارد؟ [درب کلیسا فقط بر روی ایمانآورندگان به مسیح باز میشود و غیرمسیحیان جز در مواردی چند حق ورود به آن را ندارند، فلذا من نمیتوانستم واردش شوم! ]