تو کدامین سروی؟

«ساحت گور تو سروستان شد
ای عزیز دل من
تو کدامین سروی؟»
— ابتهاج

مرتضیٰ کیوان (اوّلین نفر از سمت چپ) شاعر، روزنامه‌نگار و فعال سیاسی چپ‌گرا و توده‌ای ایرانی در سال ۱۳۳۳ اعدام شد. ابتهاج می‌گوید که قبرش را تخریب نموده و رویش سروها کاشتند. ابتهاج و دوستانش سروی که بر سر گور کیوان بود را می‌شناختند، تا این‌که این سروها جایشان را به ساختمانی داند که امکان دیدار کیوان را از آن‌ها سلب می‌کرد.
[تصویر از بنیان‌گذاران انجمن ادبی «شمع سوخته» است که ابتهاج و نیما یوشیج هم در آن حضور دارند.]

صورتگر نقاشم

«صورتگر نقاشم هر لحظه بتی سازم
وانگه همه بت‌ها را در پیش تو بگدازم

صد نقش برانگیزم با روح درآمیزم
چون نقش تو را بینم در آتشش اندازم

تو ساقی خماری یا دشمن هشیاری
یا آنک کنی ویران هر خانه که می سازم

جان ریخته شد بر تو آمیخته شد با تو
چون بوی تو دارد جان جان را هله بنوازم

هر خون که ز من روید با خاک تو می گوید
با مهر تو همرنگم با عشق تو هنبازم

در خانه آب و گل بی‌توست خراب این دل
یا خانه درآ جانا یا خانه بپردازم»
— مولوی

سانسور سعدی!

این بیت‌ها در دیباچه‌ی گلستان سعدی آمده:
«ای کریمی که از خزانهٔ غیب
گَبر و تَرسا وظیفه‌خَور داری

دوستان را کجا کنی محروم؟
تو که با دشمن این نظر داری»
امّا ناشر محترم کتاب‌های درسی دبیرستان زحمت کشیده و آن‌ها را حذف کرده است تا خدایی ناکرده دل کسی آزرده نشود! آخر تاریخ را سانسور می‌کنید برای چه؟ آیا می‌شود -- تا ابد -- حقیقت را پوشاند؟

پی‌نوشت: گبر و ترسا به‌معنای زرتشتی و مسیحی‌ست.

«به کجا چنین شتابان؟»

«به کجا چنین شتابان؟»
گَوَن از نسیم پرسید
«دلِ من گرفته زین‌جا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان؟»
«همه آرزویم، اما
چه کنم که بسته پایم...»
«به کجا چنین شتابان؟»
«به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم»
«سفرت به خیر! اما، تو و دوستی، خدا را
چو ازین کویرِ وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه‌ها به باران
برسان سلامِ ما را»
– محمدرضا شفیعی کدکنی

طالع و بخت

«چو طالع ز ما روی بر پیچ بود
سپر پیش تیر قضا هیچ بود

از این بوالعجب‌تر حدیثی شنو
که بی بخت کوشش نیرزد دو جو»
– سعدی

نفهمیدن

«در جامع بعلبک وقتی کلمه‌ای همی‌گفتم به‌طریق وعظ با جماعتی افسردهٔ دل‌مرده ره از عالم صورت به عالم معنی نبرده دیدم که نفسم در نمی‌گیرد و آتشم در هیزم تر اثر نمی‌کند دریغ آمدم تربیت ستوران و آینه‌داری در محلت کوران و لیکن در معنی باز بود و سلسله سخن دراز درمعانی این آیت که
و نَحن اَقرَبُ الیه مِنْ حَبل الورید
سخن به جایی رسانیده که گفتم

دوست نزدیک‌تر از من به من است
وین عجب‌تر که من از وی دورم

چه کنم با که توان گفت که او
در کنار من و من مهجورم
من از شراب اين سخن مست و فضاله قدح در دست که رونده‌ای بر کنار مجلس گذر کرد و دور آخر درو اثر کرد و نعره‌ای زد که دیگران به موافقت او در خروش آمدند و خامان مجلس به جوش. گفتم ای سبحان‌الله دوران با خبر در حضور و نزدیکان بی‌بصر دور

فهم سخن چون نکند مدعی
قوت طبع از متکلم مجوی

فسحت میدان ارادت بیار
تا بزند مرد سخنگوی گوی»
– سعدی

گاهی ما حرف‌هایی را نمی‌فهمیم و به‌جای اقرار بر نفهمی خود و پرسیدن سؤال سعی بر واکنشی می‌کنیم که دست‌آخر بلاهت خودمان را اثبات می‌کند. این «بلاهت از روی کبر» است که انسان را به‌سوی حماقت سوق می‌دهد. باید یاد بگیریم که سوال کنیم. 

البته این‌جا شیخ ما، سعدی نمی‌داند که منظور خودش چیست چه رسد که بخواهد آن‌چه می‌داند را به دیگری منتقل کند، فلذا نفهمیدن آن جماعت صرفاً از بی‌رمقی خودشان نیست، بلکه سعدی در حال گفتن حرف‌هایی‌ست که حتیٰ خودش هم دقیق آن‌ها را نمی‌فهمد و فهم آن را مستلزم پاک‌دلی می‌داند -- که در بهترین حالت امری سابجکتیو است.

 

حرفی ندارم

می‌دمد صبح و کله بست سحاب
الصبوح الصبوح یا اصحاب

می‌چکد ژاله بر رخ لاله
المدام المدام یا احباب

می‌وزد از چمن نسیم بهشت
هان بنوشید دم به دم می ناب

تخت زمرد زده است گل به چمن
راح چون لعل آتشین دریاب

در میخانه بسته‌اند دگر
افتتح یا مفتح الابواب

لب و دندانت را حقوق نمک
هست بر جان و سینه‌های کباب

این چنین موسمی عجب باشد
که ببندند میکده به‌شتاب

بر رخ ساقی پری پیکر
همچو حافظ بنوش باده‌ی ناب
– حافظ

[اکثر اوقات وقتی حرفی برای گفتن ندارم، برای پوشاندن حرف‌های زننده‌ای که در وبلاگ منتشر کرده‌ام، از ابیاتی که بزرگان سروده‌اند استفاده می‌کنم. شما هم به رویم نیاورید ؛)]

مثل گریه

بغلم کن پتوی غمگینم!
بعد صد سال و قرن! تنهایی
بغلم کن که آتشم بزنی
توی این خانه‌ی مقوّایی
بغلم کن که شاد و غمگینم
مثل گریه پس از خودار...
– مهدی موسوی

arrow_upward