مرثیه‌ای بر مجنون خدای ما

ایشان چه دقیق اشاره کردند: پدر، پسر، روح‌القدس. این سه شاید آخرین خدایان روی زمین‌اند! قسم به آن چوبین عصا که موسیٰ بر زمینش زد و دل خدایان جهان وراء را به‌لرزه درآورد، هیچ درد بر بشر بزرگتر از آن نیست که جنازه‌ی خدایی را به زیر خاک کند. و امروز وظیفه‌ی ماست که جنازه‌ی خدای خود در خاک فرو کنیم. آن خدایی که سال‌هاست مرده -- و مرده باقی خواهد ماند.

شاید باید مسیحی دیگر از بهر گناهانمان بر صلیب «رها کرد»!

بنیادگرایانِ مسلمان

هدف بنیادگرایان مسلمان «اسلامی کردن جوامع اسلامی»ست. آن‌ها مسلمانانی را که با کفّار در صلح باشند، اساساً مسلمان نمی‌دانند.

این مقاله از فرارو که ترجمه‌ای -- ناشیانه -- از رساله‌‌ای‌ست را بخوانید تا ماجرا به‌دستتان بیاید.

[به‌قول شفیعی کدکنی، شده‌ایم شبیه چند روحانی که مقالات فارسی را می‌خوانند و گمان می‌کنند که به علوم انسانی مسلط‌اند.]

پی‌نوشت: پس از آن‌که خواندید کمی تأمل کنید و فکر کنید که کدام‌یک از انسان‌های سرشناس ایرانی از کلماتِ این مقاله -- که کلمات استفاده شده توسط سیّد قطب هستند -- استفاده می‌کرد ...

راه‌های مستقیم

چند روز پیش در یکی از وب‌سایت‌های معروف کتاب‌فروش اسم چندی از نویسندگان ایرانی را جست‌وجو کردم، نتایج یافت شده شگفت‌انگیز بود و حرف زدن درباره‌یشان شگفت‌انگیزتر. یکی از نویسنده‌هایی که نامش را جست‌وجو کردم، جناب «عبدالکریم سروش» بود که تمام خوانندگان این وبلاگ از ارادت بنده به ایشان مطلع‌اند -- چواشه بخوانید. وقتی که نام این بزرگ را نوشتم، کتابی آمد به‌نام «صراط‌های مستقیم»، بعد بیشتر کنجکاو شدم و فهمیدم که این کتاب توضیحی نظری درباره‌ی ایده‌ی مشهور پلورالیسم (pluralism) است. این‌قدر بی‌حوصله بودم که نه به‌سراغ نسخه‌ی فیزیکی کتاب رفتم و نه برای گیرآوردن نسخه‌ی آنلاینش اهتمامی ورزیدم، امّا لحظاتی درباره‌اش تأمل کردم؛ تأملی ژرف به معانی‌ای که در اسم این کتاب نهفته و درباره‌ی رابطه‌ی خودم و این اسم.

چند روزی گذشت و هی این اسم در سرم مرور می‌شد تا به چیزهای جالب‌تری رسیدم. اولین چیزی که بیش از همه توجه‌ام را جلب کرد، مفهوم صراط مستقیم در افکار خودم بود. در افکار من -- یعنی افکار کنونی من -- برخلاف چیزی که نمایانده می‌شود، همه‌چیز آن‌قدر صفر-و-صدی نیست که دیگران ممکن است بپندارند. یعنی من به‌گونه‌ای «احتیاطی» به جهان می‌نگرم که مرا از این حیث از خیلی‌ها دور و به خیلی‌ها نزدیک می‌کند. نه آن‌قدر از مذهب دور می‌شوم که به‌کل باور به آن را زیر سوال ببرم و نه آن‌قدر نزدیک می‌شوم که از مزایای مذهب -- به‌شکل تام -- بهره‌مند شوم. این شکل از تعلیق که پیش از همه‌چیز تعلیقی ذهنی‌ست درباره‌ی تمام پدیده‌های زندگیِ من صدق می‌کند، امّا چون در فضایی مذهبی-سیاسی بزرگ شده‌ام، درباره‌ی مسئله‌ی فراطبیعت بیش از همه نمود پیدا می‌کند. در حقیقت آن‌چه که من می‌گویم بیش از آن‌که فراطبیعی باشد، مادّی و متجسّد است. یعنی بیش از آن‌که دین‌داری و تظاهرم به دین از روی ترس یا عشقِ خدایی باشد، از ترس محتسبین است. بالاخره انسان باید در این جامعه و خانواده نفس بکشد دیگر!

شاید مشکل از من است که عزمی راسخ و شجاعتی خستگی‌ناپذیر برای روبه‌رو شدن با جهان اطرافم ندارم؛ شاید هم مشکل از انسان‌هایی توتالیتر است که تمام جهان معنا را برای خود و معنویّت خود می‌خواهند. امّا مشکل از هر کجا که پیش آمده یکی از اصلی‌ترین توجهات من است که باید چاره‌ای برایش بیندیشم.

من و اسلام

باید این‌ها را توی دفتر خاطرات نوشت، اما من این‌جا می‌نویسم و نشرش می‌دهم تا هرکس که می‌خواند بداند و شاید کسی بتواند مرا درک کند. من با اسلام رشد کرده‌ام. برای من اسلام یک دین نیست، خانواده است، دوستانم است و تمام ابعاد حیاتم است. اسلام برای من مثل شاهرگی‌ست که به قلبم متصل شده، اگر پاره شود، می‌میرم؛ جنازه‌ای می‌شوم که توانی درونش باقی نخواهد ماند. شاید اگر من بمیرم اسلام باقی بماند ولی اگر دیگر مسلمان نباشم، هیچم، هیچِ هیچ. برای برخی اسلام، دینی آباء و اجدادی‌ست، ولی برای من اسلام خودِ آباء و اجداد است. به‌شکل رقت‌انگیزی من مجبورم که مسلمان باشم، اما اسلام هیچ تعهدی بر من ندارد. شاید اسلام روزی من را بکشد ولی من نمی‌توانم آن را کنار نَهَم. لعنت بر من!

arrow_upward