دیکتات
فصل دوّم: پیرمرد
خلاصه بگویم که هر چه ما داریم شرّ است. پیرمرد به داخل خانه راهنماییام کرد. عکسی روی دیوار بود. پیرمرد که میگویم، کهنسال نبود، حدود ۶۰ سال داشت، امّا ریشهای بلندش او را پیر مینمایاند.
داشتم میگفتم، عکس روی دیوار چند رزمندهی جنگ هشتساله را نشان میداد که با لبخند به دوربین زِل نگاه میکردند. بالای قاب عکس یک لوح تقدیر بود، رویش نوشته شده بود: «برترین صادرکنندهی زعفرانِ استانِ خراسان رضوی در سال هزاروسیصدو...»
آیا جای رژ لب از روی آینه پاک خواهد شد؟
فصل سوّم: جونت بالا بیاد
«سع... سع... سع...» «جونت بالا بیاد، بگو دیگه» «سعی کردم که خوشت بیاد، ناراحت شدی؟!» «گم شو بیرون، بیروووووون!!!»
کیفم را برداشتم و رفتم، دستگیرهی در را گرفتم و رفتم، رفتم و رفتم. کوچه تاریک بود. انتهای کوچه یک معتاد نحیف نشسته بود و سیگار میکشید، سرش خم بود و دود سیگار را به پایین میداد. کنار سطل آشغال مایعی لزج ریخته بود که بوی بدی داشت. کنارش یک کتِ کهنه افتاده بود. آیا خدا من را میبخشد؟
فصل چهارم: سگ
سگ کنار خیابان روی او نشسته است. شاید هم خوابیده است. سگ دیگر دارد نفسهای آخرش را داخل میدهد به امید اینکه بتواند بعدی را بیرون دهد. من میبینمش، از دور موهای زرد طلاییاش به رنگ بدن سگ است، فقط ساقههای مشکلیاند که دارند با طرّههای طلایی مسابقه میدهند! آیا جای رژ لب روی خاک میماند؟