تخمِ دو زرده‌ی محمود دولت‌آبادی

به این عکس بنگرید. محمود دولت‌آبادی در دانشکده‌ی علوم انسانی و ادبیات با سیگار نشسته و عکس‌های روشن‌فکرانه می‌گیرد! به من نمی‌رسد که ایرادی به او بگیرم، ولی حداقل ای کاش یک‌نفر می‌بود و به ایشان می‌گفت که کشیدن سیگار در دانشگاه ممنوع است. این سیگارها و عکس‌های سوسیالیست‌مآبانه خیلی وقت است که تاریخ‌گذشته محسوب می‌شوند. دیگر آن کت‌های بلند و خودنویس‌های زیبا و سبیل‌های پرپشت و «مرگ بر شاه»گفتن‌های لابه‌لای کتاب به درد کسی نمی‌خورد، شاه چهل و هفت سال است که مرده و دیگر برنخواهد گشت که شما بخواهی اپوزیسیونش باشی. همان چهل و هفت سال پیش حکم «خیانت روشن‌فکران» زده شد و همه‌ی شما را به گوشه‌ی پرت تاریخ فرستاد و له کرد. این ژست‌ها شاید نوستالژیک و محترمانه به‌نظر برسند، اما ابداً زیبا نیستند.

یلدا، شبی که محمود دولت‌آبادی را در آن می‌بینیم، طولانی‌ترین شبِ سال است؛ شبی طولانی برای نوشتنِ قصه‌های بلند چندجلدی، اما محمود دولت‌آبادی هنوز هم می‌تواند قصه بگوید؟ می‌تواند قصه‌ی ما را بنویسد؟ اصلاً هنوز کسی مانده که قصه بگوید؟ که شعر بنویسد؟ پس از این جنگ خونین کسی جرئت دارد قلمش را روی کاغذ نهد و کلمات را پشت سر هم بنویسد تا شاید چیزی از آن دربیاید؟ من گمان می‌کنم که شاعران و ادیبان بسیاری هنوز هستند، اما آن‌قدر غبار فضا را پر کرده که از هر چه بنویسند تبدیل به روسیاهانِ تاریخ می‌شوند، نه پیش مردم -- چرا که مردمی وجود ندارد -- بلکه پیش وجدان خودشان.

«چُنین قفس نه سزایِ چو من خوش‌اَلحانی‌ست
رَوَم به گلشنِ رضوان، که مرغِ آن چمنم»

نذری دانشکده علوم انسانی

یک روز وقتی از کلاس بیرون آمدیم و به طبقه‌ی همکف دانشکده رسیدیم، دیدم که دانشجوها دور یک میز حلقه زده‌اند. نمی‌دانم کدام نهاد در دانشگاه داشت شیرینی و شربت پخش می‌کرد؛ به‌مناسبتی که اکنون به خاطر ندارم. بچه‌ها با ولعی خاص داشتند برای گرفتن یک شیرینی خود را عقب و جلو می‌کردند. من هم ایستادم و همکلاسی‌ام رفت و دو شیرینی گرفت، با هم خوردیم و خدایمان را شکر کردیم.

اکنون که به این رخداد فکر می‌کنم، عرق شرم بر پیشانی‌ام نقش می‌بندد! چرا دانشجویان علوم انسانی در دانشکده باید این‌گونه برای گرفتن یک شیرینی یا شربت آشفته شوند؟ یعنی ما دانشجویان علوم انسانی نمی‌توانیم برای گرفتن یک شیرینی صف تشکیل دهیم؟ گرفتن و خوردن نذری در فرهنگ ما کار نکوهیده‌ای نیست، اما این حد از هیجان برای خوردن مال مفت در میان ما (ما یعنی من و دیگر انسان‌ها) که هر یک خود را مخرن علم و معرفت بشری می‌دانیم، بسیار ننگ‌آور است.

ما هنوز زنده‌ایم

به گزارش خبرگزاری شرق، عده‌ای آمده‌اند اطلاعاتی از دانشجویان منتقد و معترض را جمع‌آوری کرده و با آن‌ها دانشجویان را تهدید کرده‌اند. من به خانواده سپردم که هرگز جواب تلفن کسی با این مضمون را ندهند. نمی‌دانم کی قرعه‌ی آزار به کام منِ دیوانه می‌افتد، اما چیزی که می‌دانم این است که هرگز در زندگی‌ام نه دست به رفتار خشونت‌آمیزی علیه دیگری زده‌ام و نه کسی را -- حتیٰ به‌شکل کلامی -- طرد کرده‌ام، همه‌ی آن‌چه گفته‌ام در کانال تلگرام و وبلاگ‌هایم موجود و با نام اصلی خودم مستند است. توهم توطئه هم ندارم که فلان دستگاه یا سیستم با من دشمن است، ولیکن ماهی هم نیستم که این رفتارهای تحقیرآمیز با دانشجویان -- نه فقط خودم -- را از خاطر ببرم.

به قول آیت‌الله وحید خراسانی: «جز قصور و تقصیر چیزی ندارم»، فلهذا ابایی هم از زدن حرف‌های درشت در من نیست.

دانشجوی علوم انسانی

کسی گفته بود: «هر دانشجوی علوم انسانی، یک کانال «یادداشت‌ها»»😂

خدا وکیلی این چه وضعیتیه ما درست کردیم؟ البته من صرفاً دانشجو هستم، برخی از دوستان فکر می‌کنن که فیلسوفن🙄

خریّت در دانشگاه

از خریّت‌های دیگر این قشر ورود به دانشگاه است؛ نه به‌عنوان دانشجو، بلکه به‌عنوان استاد خودخوانده -- بخوانید حُکم‌خوانده! ایشان آمدند همه‌چیز را در دانشگاه جداسازی جنسیتی کردند. فقط مانده بود کلاس‌ها که آن هم با دقت یک جرّاح بخشی از کلاس‌های عمومی را به خود اختصاص داده و جداسازی جنسیتی را اعمال نمودند -- «دانش خانواده» و زهر مار!

arrow_upward