نظرات یک ایرانیِ سنّتی درباره‌ی سیاست، جامعه و دین

اگر از من بپرسند که بهترین دوران برای زندگی در ایران چه دوره‌ای بود، قطعاً دوران صفویه را نام خواهم برد. فرض کنید چه دنیای رویایی بود ... یک ایران واقعی؛ شاه شاه بود و گدا گدا، همه سر جای خود بودند. کسی به جای دیگری طمع نداشت و این بساط «آزادی‌چی‌گری» و «مشروطه‌چی‌گری» و «دموکراسی‌چی‌گری» هم هنوز به سمت ماها نیامده بود. آخوند وعظ می‌کرد و حدیث می‌گفت، بنّا خانه می‌ساخت و طاق می‌زد، همه دقیقاً سر جای خود بودند، کسی هم به جاه و مقام دیگری چشم نداشت.

این بساط را هم غربی‌های پدرسوخته ککش را در تنبان ملّت ما انداختند، وگرنه پدربزرگِ دهقانِ ما چه می‌دانست «انقلاب» و «آزادی» و «انتخابات» چیست، گندم می‌کاشت و درو می‌کرد، بخشی را ارباب تلکه می‌کرد -- مثل همیشه -- و بخشی‌اش هم نصیب علمای قم و نجف می‌شد، مابقی هم به سر سفره می‌رسید. همه‌چیز مملکت سر جایش بود، تا این‌که شاه -- طبق معمول -- خوشی زد زیر دلش و یاد فرنگستان کرد و همه‌مان را به خاک سیاه نشاند. آقا ما کتاب و دانشگاه و روشن‌فکر می‌خواهیم چکار؟ مگر این‌ها نان و آب می‌شوند؟ کتاب می‌خواهی؟ «حلیة‌المتقین» و «نهج‌البلاغه» و -- از همه بهتر -- «قرآن» سرآمد و بهترین کتب‌اند؛ مَدرَس می‌خواهی؟ حوزه‌ی علمیه‌ی قم و نجف و اصفهان و قزوین، بهترینِ جامعات‌اند؛ روشن‌فکر می‌خواهی؟ چه کسی از «مجلسی» و «صدرا» و «شیخ بهائی» منورالفکرتر و فاضل‌تر؟ نمی‌دانم درد این ملّت ما چیست که به رزق خود وفادار نیستند و شاکر سلطان کنونی‌شان هم نیستند و ناشکری می‌کنند. همیشه باید شاکر سلطان و تابع اوامرش باشیم، تا از گزند ددان در دنیا و اُخریٰ در امان مانیم، لٰکن غیر از این راهی به جنّت نیست.

«گر به‌راستی سپاس‌گزاری کنید، نعمتتان را فزون کنم، اگر ناسپاسی کنید، همانا عذاب من شدید خواهد بود.»
– قرآن، سوره‌ی ابراهیم، آیه‌ی ۷

arrow_upward