عشق ممنوع مصنوع

«دستش را روی علامتِ خورده شده بر پیشانی زن کشید و آن را بوسید، زیرا می‌دانست که او چه رنج‌هایی کشیده تا این علامت را بر پیشانی‌اش حک کنند؛ همان‌گونه که هنگام درآوردن تارهای صوتی‌اش رنج کشید، این‌کار را کردند تا مطیع‌تر شود و موقع سلاّخی شدن نعره نزند. دستش روی گردن زن لغزید. اکنون، او آن کسی بود که رعشه بر اندامش افتاده بود. شلوار جینش را درآورد و آن‌جا برهنه ایستاد. نفسش تند شد. همان‌گونه که باران از آسمان می‌بارید او را به آغوش کشید.

کاری که قصدش را داشت، منع شده بود، امّا به هر روی انجامش داد.»

– از کتابِ «گوشت لطیف است»، اثر آگوستینا بازتریکا، ترجمه شده توسط خودم

arrow_upward