پریشب زنی
پریشب زنی، با چشمهایی درشت، صورتش را به صورتم نزدیک کرد و بوسهای بر لبانم زد. از خواب پریدم. پتو را کنار زدم -- بیآنکه نیاز باشد -- به اطرافم نگریستم و چهرهی زن را بهخاطر آوردم، بعد سقف را نگاه کردم و پنجره را، که پردهای ضخیم روی آن کشیده شده بود. گلخانه و نوری که از درون نورگیرش به داخل میآمد و مزهی خوش یک زن روی لبهایم و حرفهایی که در سرم شروع به پیچش کرده بود. دریغا، چگونه بدون هیچ فعلی یک جمله میتوان ساخت؟
پریشب زنی صدایم کرد، با صدایی گرفته مرا گفت: «میگویند که جامعه طرد میکند دو عده را؛ یکی هوشمندان و دیگری کمهوشان!»