دنیایی که در آن به دنیا نیامدهام
در پس پردهی شکهایم دنیاییست که هنوز نتوانستهام به آن برگردم. دنیای قطعی کودکی که با شک در نمازی آغاز شد و با شک در نمازی به پایان رسید. دنیای نسبیای که اکنون در آن میزیم هیچ ارتباطی به دلیل وجودی من ندارد. تمام آن دنیایی که برایش مادرم مرا زایید، جلویم فرو ریخت و نابود شد. من ماندهام با این هذیانهای شبانهروزی، من ماندهام با این دنیای پست حقیر.
آن دنیا پر از انسانهای نیک و بد، پر از خیالهای امروز و فردا بود و من میان آنها بودم! امّا این دنیا هیچ نشانی از این چیزها ندارد. این دنیا همهاش شرّ و فساد است، همهاش پستی و پلشتی و بیمایگی و توهّم است. اگر روزی میتوانستم قید دلتنگی را بزنم و به جایی دورتر از دسترس انسان بروم، حتماً این کار را میکردم.