ولم نمی‌کنند (۲)

این استخوان‌های سرد، حال سال‌ها تنهایی بشر میان ابر و مَه و خورشید است. این مِه غلیظ بی‌باران مرا از شهد عسل‌گون بدن خویش به تنهایی عمیقی فرو می‌برد که حتی خود نیز نمی‌توانم آن را تحمل کنم.

arrow_upward