کاغذدیواری
کودک که بودم، جملات و کلمات بسیاری را روی کاغذدیواری اتاقم مینوشتم، این وبلاگ جای همان کاغذ دیواری را گرفته است...
برای نوشتن چیزهای شگفتانگیز
کودک که بودم، جملات و کلمات بسیاری را روی کاغذدیواری اتاقم مینوشتم، این وبلاگ جای همان کاغذ دیواری را گرفته است...
من بند کفش کهنهی افتاده ته انباریام. من یک وبلاگ بیخاصیّتِ فراموش شده در قعر اینترنتم. من یک پیرمرد در روستایی بیجمعیتم. من یک جوان در دنیای سرمایهداریام. من یک زندانیِ فراموش شدهی اعدامیام. من هیچم.
من بهاندازهی تمام جهان هیچم. من طبلی تو خالیام، پلنگ روی پتوی خالخالیام. در صورتم گر بنگری چیزی نمیبینی، چونکه من بزرگترین گناه بشرم. من سیب افتاده از «درخت ممنوعه»ام که بعد از هبوط آدم از بهشت سقوط کردهام. من اسپرم باقیمانده ته چاه فاضلابیام. من بدترین گناه پدر و مادرمم، من نفرین بزرگ آن تن اثیریام، من هیچم.
«اتاقت را تمیز کن!»۱
ما دوست داریم دنیا را تغییر دهیم، امّا گاهی فراموش میکنیم که اتاق خودمان را تمیز کنیم.
بسیاری از تغییرات نه از فریادهای بلند، بلکه از نواهایی کوچک آغاز میشوند و با آنها پیش میروند و بهجایی میرسند.
اینجا جاییست که قرار است بسیار درونش پرحرفی کنم، اگر دوست داشتید حرفهایم را بشنوید، نیاز به هیچ صدای درونی و قلبیای ندارید، فقط به چشمهایتان اعتماد کنید.