ماجرای یک درخت

«این حالت روحیِ الان منه ...»۱ نمی‌توانم همه‌ی آن را برای شما توصیف کنم. اکنون درختی هستم که تنومندانه ریشه‌ی قطور خود در خاک کرده‌ام، آن‌قدر شاخه‌هایم بالا آمده که تکیده گشته و آدمیانی که از دور -- به سبب گردی زمین -- شاخه‌های نحیفم را می‌نگرند گمان می‌برند که با نهالی بی‌بته طرف‌اند. امّا من فرزند خاک هستم. فرزندِ خاکی که آب بر رویش روان می‌گردد و آبْ سخت آموزنده بوده است برای من و تمام پستی‌ها که امروز به بلندی رسیده‌ایم. امروز روز سختی برای من نیست، چرا که تبرها نمی‌توانند ریشه‌های درخت را از خاک بیرون کنند. هرکس هجوم آوَرَد و این ریشه‌های تنومند را بخورَد فایده‌ای برش نیست؛ چه مور باشد چه تنورِ گرمای تابستان.
سفت و محکم بر خاک تکیه زده‌ام. ایستاده‌ام و نگاه می‌کنم. دنیا را به نیکی می‌نگرم و انسان‌ها را در میان بوته‌های گز پیدا نمی‌کنم. صحرا بس خشک است. آدمیان به‌سان گرازهایی که می‌چرند و از سایه‌ی من بهره می‌گیرند این عظمت را نمی‌توانند در هاضمه‌ی ادراک خود بگوارند؛ عظمتِ درختی را که میان سایه‌ی خود گیر کرده است. پرگویی و اغراق نمی‌کنم، درختی بیش نیستم که هر روز بیش از پیش به سایه‌اش نگاه می‌کند: من چرا این‌گونه گشته‌ام؟ چرا درخت شده‌ام؟ آیا درخت‌ها شب‌ها راه می‌روند یا آرزوی سفر را به باد می‌گویند.
این‌ها را نوشتم، زمانی که داشتم به اِنت‌های ماده‌ی گمشده در جنگل‌های مرک‌وود۲ فکر می‌کردم.

ادامه‌ی مطلب
arrow_upward