بندیان

«دردی است در دلم بهر این کشیشان! از اینان ناخشنودم ...
من نیز با ایشان رنج برده‌ام و رنج می‌برم. اینان در چشم من بندیان‌اند و داغ‌خوردگان ...
در بند ارزش‌های دروغین و کلام‌های پوچ! ای کاش کسی ایشان را از چنگِ «نجات‌بخش»شان نجات می‌بخشید ...
به‌راستی، نجات‌بخشان ایشان خود از دل آزادی و از هفتمین آسمان آزادی فراز نیامده‌اند! به راستی، ایشان هرگز بر مفرش دانایی گام نزده‌اند!
جان این نجات‌بخشان پر از رخنه‌ها بود؛ رخنه‌هایی که با وهم خویش پر کردند؛ با رخنه‌گیر خویش که «خدا» می‌نامندش!»۱
آماس کلمات در ذهنم این جملات را روی صفحه‌ی مانیتور پخش می‌کند، و سوگند می‌خورد به خدایی که از تمام وجود باورش ندارد که اگر لحظه‌ای درنگ کند رخنه‌گیری خواهد آمد تا لحظه‌ی بعد را با طعم موشکی رسوا کند. این پیله‌ی کلمات مانند غده‌ای سرطانی در سرم رشد می‌کند و هر روز بینایی و چشایی و لامسه‌ام را کم‌رنگ می‌کند تا به گلویم می‌رسد. هر کس را که می‌بینم چیزی درونش ساییده شده: یکی امید، یکی عشق، یکی سرزندگی، یکی انسانیت، یکی اخلاق،‌ یکی عقل ... هر کس به اندازه‌ی خودش مرده و مرده باقی خواهد ماند.

ادامه‌ی مطلب
arrow_upward