خوانندگان فلک‌زده‌ی خارج‌نشین

بهمن بابازاده (خبرنگار) در توییتر (اکس) نوشته: «چهار خواننده‌ی ایرانی خارج از ایران (دو نام خیلی سرشناس و دو چهره‌ قدیمی) در آستانه‌ی بازگشت واقعی به ایران هستند. موضوع دیگر حضور در برنامه‌های پلتفرمی نیست. موضوع برگشتن واقعی به کشور است. قرارها گذاشته شده، حرف‌ها زده شده، تضمین‌ها داده شده.
در هیچ دوره‌ای تا این حد جدی نبوده...»

جدای از همه‌چیز، در این شرایط که حتیٰ نمی‌توان به اینترنت بین‌المللی وصل شد، حتیٰ نمی‌شود فهمید که بعد از این هفته چه اتفاقی قرار است رخ دهد، حضور دو پیرپاتالِ -- به‌قول انقلابی‌های تندروی اوّل انقلاب -- طاغوتی به چه‌کار مردم ایران می‌آیند؟ می‌آیند چه‌کار؟ حالا که همه‌ی عشق و حال‌هایشان را در غرب کرده‌اند و الکل‌شان را خورده‌اند و با صغیر و کبیر خوابیده‌اند، می‌آیند چه‌کار؟ شاید به‌رسم قدیمی‌ها می‌خواهند آخر عمری توبه کرده و مجاور حرم رضوی شوند! یا به‌طریقت قومِ ایران‌سازِ قاجار قبری در جوار حرم فاطمه‌ی معصومه خریده‌اند و سرای آخرتی برای خود دست‌وپا کرده‌اند.

حال آن دو جوان نامدار سروقامت چه‌کسانی‌اند؟ نکند «همایون شجریان» را برده‌اید خارج، ریش‌هایش را تراشیده‌اید، موهایش را رنگ کرده‌اید و می‌خواهید او و «مدیری» را به‌‌جای خواننده‌ی نامدار خارج‌نشین به ملّت ایران قالب کنید؟

[ببخشید از این‌که حرف‌هایم تند و بی‌ملاحظه و شاید غیرانسانی‌ست، امّا عصبانی‌ام!]

جمع کارگردانان حکومت: از سلحشور تا مهدویان!

من فرج‌الله سلحشور را آرشیو تفکر سیاسی-اجتماعی در ایران می‌دانم. او در فیلم‌هایش چند مواجهه‌ی انسانِ مسلمانِ مذهبیِ انقلابیِ بعد از پنجاه‌وهفت را به مسئله‌ی «طبقه» نشان می‌دهد. اولین مواجهه‌ زمانی‌ست که پرولتاریای مذهبی (یعنی طرفداران مذهبی جمهوری اسلامی که از طبقات متوسط رو به پایین جامعه هستند و خود را در انقلاب اسلامی محقّ می‌پندارند) بورژوای فرهنگی، سیاسی و اقتصادی جدیدی را می‌بیند. او با ساخت سریال امام علی و مطرح کردن مفهوم «عدل علی» به سراغشان می‌رود،‌ چرا که آنان را کاسب‌کاران درون‌سیستمی -- به مانند زبیر و معاویه -- می‌داند. سال‌های بعد از این اتفاق، پس از گذشت دهه‌ی هفتاد، ایران درگیر امواج فرهنگ‌های مدرن می‌شود که دین را به حاشیه‌ای تاریک می‌رانند. او در مواجهه با یک بورژوای فرهنگی جدید سریال یوسف پیامبر را می‌سازد. در این‌جا پرولتاریا که خود را دور از انقلاب پنجاه‌وهفت و تنها می‌یابد دست به دامان یوسفی (محمود احمدی‌نژاد و اصول‌گرایان) شده و مجبور است در برابر تهاجم فرهنگی غرب -- یعنی کاهنان معبد مصر در سریال -- و پول‌ها و ثروتِ قدرت‌های سرمایه‌دارانه که خارج از احاطه‌ی جریان اصلی دین -- یعنی حکومت -- هستند، سر بر آورد و جنگی را آغاز کند.

البته شاید بتوانیم بگوییم که سلشحور دچار نوعی وسواس فکری شده بود. او به نوعی پارانویای هنری دچار شده بود که ذهنش را به‌جای تخیّل هنری به سمت مبارزه‌ی فرهنگی می‌کشاند. البته که این یکی از صفات انسان‌های انقلابی‌ست. انسان‌های انقلابی -- در هر انقلابی -- باید شکّاک، محتاط و عصبانی باشند تا بتوانند شمّ انقلابی خود را حفظ کنند. هیچ انقلابی بدون خشونت دوام ندارد. در حقیقت انقلاب‌ها زاده‌ی خشونت انسان متمایز -- یا همان انسان انقلابی -- هستند.

[البته این‌ها همه تحلیل‌های من است.]

arrow_upward