ولم نمیکنند
کاش چوپان آس و پاسی بودم در دشتهای ناکجاآباد. نمیدانستم که اینترنت چیست، نمیدانستم که سیاست و جامعه چیست. درگیر گوسفندها و گرگها و بدبختیها، به دور از موشکها و پهپادها و سیاستمدارها زندگی میکردم. سرم گرم کاشتن بوتههای گوجه و خیار و هندوانه بود. نه دینی را میشناختم نه پیامبری به من رسیده بود. خانهی کوچکی داشتم کنار نهر آبی. شبها ستارگان را میشمردم و در بیابان میخوابیدم.
اما دیگر نمیشود. دیگر نمیشود اینگونه شد. سرمایهداری و زندگی شهری همهچیزمان را بلعیده است. سیاست و دین و مدنیّت هر روز ما را میتازد و میچاپد و حیاتمان را به نابودی میکشد. دیگر نمیشود به جهان قبل بازگشت. حاضر بودم به کسی پول بدهم تا تلویزیون و کامپیوتر و گوشیهایمان را از خانه به بیرون ببرد.
دوست دارم «یاسر خودم باشم و سایر دیگران»، به گوشهای بخزم و خودم را از هر آنچه بشر مینامند دور کنم. امّا ولم نمیکنند.