اخراج دیگری
اخراج افغانستانیها ننگیست که تا ابد بر پیشانی ملّت ایران میماند. ملّتی که خود را مسلمان مینامید، ملّتی که خود را «آریایی» مینامید، کاری کرد که بربرها و تاتارها نمیکردند. آنگونه نژادپرستی یکی از ابعاد و واقعیتهای ما ملّت ایران است که هیچکس را توان انکارش نیست. مگر میشود خود را مسلمان بدانی و آنگونه با کینه به یک مسلمان دیگر بنگری؟ انتقامجوییِ نژادی اطرافیان خودم را که میدیدم سخت نگران میشدم؛ مگر شماها نبودید که هر روز نماز و قرآن میخواندید، مگر در قرآن نوشته نشده بود: «إِنَّ أَكۡرَمَکم عِندَ ٱللَّهِ أَتۡقاکُمْ»، چگونه شد که وقتی به افغانها رسید، از برادر دینی تبدیل به «بازماندگان قوم مغول» شدند؟ چگونه شد که علمای اعلام و فقهای دین در برابر این «مطالبهی ملّی» که اخراج افغانستانیها بود، زبان بر کام نگهداشتند و حرفی نزدند؟ برای چند تار مو خود را به در و دیوار میکوفتند، وقتی پای جان انسانهایی آواره رسید، همگی سکوت پیشه کردند و در سوراخهای خود خزیدند. چه اتفاقی برای روشنفکران افتاده بود؟ آنهایی که صبح تا شب حرف از «یسم»های مختلف میزنند؟ آنها نیز سر در گور خود کرده بودند تا مورد آماج انتقاد مردم قرار نگیرند. امّا من در میان دوستانم که اکثریتشان از «افغانستیزان» بودند ایستادم و گفتم که شعلههای فاشیسم -- که امری مردمی نیز است -- روزی دامن همهیمان را میگیرد و قرار است که بگیرد.