واقعاً دیگر نیست؟
امروز خبر فوتش را برایم آوردند. بهجای گریستن یا ماتماندن، نتوانستم بار هستی را تحمل کنم، انگار ناگهان حافظهای در مغزم پاک شد یا به بیانی دیگر یکی از ما کم شد و رفت! وقتی به خاطراتی که با او دارم فکر میکنم، خیلی دلم میگیرد، آنقدر دلگیر میشوم که دوست دارم گریه کنم، مادر گریه کرد اما من نه؛ یعنی نمیتوانستم گریه کنم، خود این هم دردیست، درد گرانی هم است.
یادم میآید یک روز قرار بود با اعضای خانواده جایی برویم. فلاکسی بود که شکلش شبیه کلمن بود. کودک بودم، رفتم و دستم را زیرش گرفتم و میخواستم آب بخورم -- بهگمان اینکه کلمن آب خنک است -- که ناگهان آبجوش روی دستم ریخت و من هم از سر اینکه نمیدانستم چه شده و سرگردان بودم به دور خانه میگشتم و دستم سوز میزد، وقتی دیدند که نمیایستم تا دستم را درمان کنند، من را دعوا کردند و من هم با زبان کودکانهام شروع به ناسزاگویی کردم. او آمد و دستم را گرفت و رویش خمیردندان زد و آهسته مشغول فوتکردن آن شد. پارسال موقعی که میخواستیم به روستا برای دادن نذری برویم، دستم را روی جای محل سایزبندیِ دستکش گذاشت تا سایزش را بسنجد و ببیند که به دست من میخورد یا نه، بعد با لحنی معصومانه از تجمعات بسیار طولانی در خیابانها به هنگام محرم در شهر محل سکونتاش کمی غر زد و من هم گوش میدادم. تعریفکردن یک خاطرهی دیگر که خیلی بیشتر یادم میآید را هم به آینده موکول میکنم.
این خاطرات و انسانهایی که انگار نیستی آنها را در بر میگیرد، برای من عجیب و شگفتآورند و هنوز توانایی نوشتن چیزی درخور را ندارم. انشاءالله خداوند روح او را قرین رحمت کند. اللهم لا نعلمُ منها إلا خیراً!