حوصله‌ام سر می‌رود

نمی‌دانم که چه سرّی‌ست ولی جوری حوصله‌ام سر می‌رود که انگار هیچ کاری در دنیا وجود ندارد که بتوان انجامش داد.
کتاب می‌خوانم، فیلم می‌بینم، کارهایی که قرار است انجام دهم را انجام می‌دهم. گاهی هم بیرون می‌روم و گاهی این‌جا می‌نویسم. امّا نمی‌دانم که چه سرّی‌ست؟! همیشه انگار یک چیز کم است؛ یک چیز که نه آن‌قدر افسانه‌ای‌ست که بشود نوشتش، نه آن‌قدر انسانی که بتوان زیستش. خیلی عجیب است.

arrow_upward