با آن کودکِ فلسطینی باید نفرین کنیم خاورمیانه را
کاش روزی بتوانم به فلسطین بروم و دستانِ آن کودک فلسطینی را بگیرم و با هم به سمت دریا بدویم. آنقدر بدویم تا نیست شویم از این خاورمیانهی نفرینشده، برویم و دور شویم از تمام دینها، از نمادِ تمامِ خدایان و دور شویم از نمایندگانِ این خداها که پدرِ ما را درآوردهاند و خونمان را در شیشه کردهاند! شنا کنیم به سمتِ اقیانوس بیساحل و برسیم بهجایی که در آن نه کشیشی باشد، نه آخوندی باشد و نه خاخامی. برویم و همهیشان را پشتسر بگذاریم. انگار که هیچوقت نبودهاند، انگار که هیچوقت زاده نشدهاند، جایی دور از همهیشان، جایی دور از فتاوایشان، جایی دور از قلمهای تند و سلاحهای کشتار جمعیشان، جایی خیلی دور... آیا چنین جایی وجود دارد؟
