حاصل جنگ: مرگ و تخریب

چگونه انسان، این موجود افسانه‌ای که خود را خارج از جریان طبیعت می‌پنداشته است، می‌تواند این‌گونه بی‌اصالت باشد؟ صبح تا شب صدای مرگ می‌آید، شاید حدود ۱۲۰ سال است که صدای مرگ طنین‌انداز است. در عنفوان مشروطیّت مرگ‌خواهی شروع شد، شاید هم باز-شروع شد. تمام جریان‌های سیاسی در ایران به مرگ‌خواهی مشغول‌اند، مرگ بر فلانی، مرگ بر فلان کشور، مرگ بر فلان ملّت و ... هر روز که از خواب بر می‌خیزم با صدای یک مرگ، یک نفرین عمیق، صبح رمضانی‌ام را آغاز می‌کنم. کسی از یک گوشه‌ی جهان منتظر بی‌جان شدن فرد،‌ گروه یا ملّت دیگری‌ست. چه شد که ما ایرانیان این‌گونه به اضمحلال اخلاقی کشیده شدیم؟

مرگ‌خواهی از درک نکردن انسان‌های دیگر، و در نتیجه از نفهمیدن و نشناختن آن‌ها و مواضعشان می‌آید. انسان مرگ‌خوار (که این اسم موجوداتی در کتاب هری پاتر بود) ابداً به‌دنبال زندگی نیست. او حتی زندگی را برای خودش هم نمی‌خواهد؛ تنها خواسته‌ی او مرگ است. این فراتر از مسئله‌ی انتحار است. انسان مرگ‌خوار نه تنها به‌سراغ نظریات مرگ‌خواری می‌رود تا مرگ‌خواهی‌اش را توجیه کند، بلکه به هر ریسمانی چنگ می‌زند تا خودش را هم به انفجاری روانی بکشاند. او می‌داند که اگر بیندیشد ممکن است دیگر مرگ‌خوار نباشد. پس خود و دیگری را با هم می‌کشد تا اثری از اندیشه‌ی اخلاقی در میان نیاید.

arrow_upward