غربزدگی و قبولی در دانشگاه
وقتی دانشگاه قبول شدم، پیش مدیر مدرسه رفتم. مدیر با طعنهای گفت: «تو هم از آن روانشناسهای غربزده خواهی شد» و خندید. دوستی که آنجا بود هم سخنش را با چند کلمهای تأیید کرد.
پایان خاطره.
برای نوشتن چیزهای شگفتانگیز
وقتی دانشگاه قبول شدم، پیش مدیر مدرسه رفتم. مدیر با طعنهای گفت: «تو هم از آن روانشناسهای غربزده خواهی شد» و خندید. دوستی که آنجا بود هم سخنش را با چند کلمهای تأیید کرد.
پایان خاطره.
اینجا جاییست که قرار است بسیار درونش پرحرفی کنم، اگر دوست داشتید حرفهایم را بشنوید، نیاز به هیچ صدای درونی و قلبیای ندارید، فقط به چشمهایتان اعتماد کنید.