خسته‌ام خیلی خسته

آن‌قدر خسته‌ام که نمی‌توانم آن را با کلمات نحیفی که دارم شرح دهم. خسته‌ام از این امیدی که هر روز را به‌سان دیروز کش می‌دهد تا شب مرا در خود فرو دهد، و صبح هرگز نمی‌آید، امّا امید هنوز گوشه‌ی ذهنم خفتیده است. امید هم نمی‌رود تا به کار خود برسم... امید همواره زندگی‌ام را رنگین می‌کند و این خاکستری اقبال را به رنگین‌کمانی بدل می‌کند که هرگز باران ندیده است.

arrow_upward