من و او و آتشی که دامنش را می‌گیرم

من امروز نشسته‌ام و دارم به صفحه‌ای نگاه می‌کنم که درش پر از غم است و فغان، او آن بالا نشسته است و صلوات می‌فرستد بر مرده‌ای که انگار هرگز زیستنِ رقت‌بارش را ندیده‌ایم. چه پوشالی‌اند دیوار خانه‌های عقولشان! چه سخت و سنگین است بی‌خردیشان و چه بی‌مزّه است شرابِ حماقتشان!

arrow_upward