لعنت
لعنت بر ابتدا و انتهای این زندگیِ علیلِ چلاق! نمیدانم درد از چیست و مشکل از کجاست. شاید همین لحظه عصبانی هستم و دارم همه را به باد ناسزا میگیرم. بهقول قدیمیها: «همین که تنت سالم است، کافیست». تنم سالم است که چه؟ تنم سالم است که یک عدّه بیپدر-و-مادرِ رجّاله بیایند و زندگیام را با حرفهای صد من یک غاز به تاراج ببرند تا به عَدَنِ گمشدهشان و تاریخ نگذشتهشان برسند؟ خوب است که تنم سالم است و خدا را شکر، امّا این جماعت رجّاله دست از سرِ پرموی ما بر نمیدارند. انگار در «اربابِ حلقهها» یا «شاهنامه» هستیم؛ هر بینام-و-نشانی میآید و چندی چنگ در ریش ما میاندازد و «حبیبی نورالعین» میخواند و با حرفهای نامربوط، خرافات پخش میکند و ملّتِ مانند خر در گل گیر کردهی ما را عذاب میدهد و سرِ آخر جیب همهمان را میزند و دِ برو که رفتیم! آخر چه گناه در محضر حضرت حق کردهایم که این زندگی سگی با این جماعت طمعکارِ قدرتطلب نصیب ما شده است، هان؟ مگر زمان باستان است که یکی نمایندهی آن خدا باشد و دیگری شاه آن بلاد و آن یکی شاهزادهی قشون حَرّافان؟ جمع کنید کاسه کوزهی وطن-و-دینفروشیتان را که از همهکس رقتانگیزترید!
جای مردان سیاست، اگر چاه خلاء باز کنید، وللّه که وطن گلستان میشود.
[در حالی این را نوشتم، که اینترنت چهل بار قطع و وصل شد.]