وظیفهی اخلاقی همهی ایرانیان در قبالِ ایران
این وظیفهی اخلاقیِ تمام ما ایرانیان است که «شاهنامه» را برگبهبرگ بخوانیم و بعد به آتش بکشیمش -- زیرا همهی شاهان تا ابدیّت مردهاند و جنازههایشان نیز پوسیده است. باید هرچه زودتر «تخت جمشید»، آن کریه نمادِ ستم را درونمان با خاک یکسان کنیم. هیچ چیز بدتر از وجود داشتن آن آلتِ بیریشهی استبداد در روحمان، ما را به نفرین دچار نمیکند. برماست که هر روز «کوروش هخامنشی» را بهباد ناسزا بگیریم و او را هر ثانیه لعنت کنیم.
اینها همه نماد ستماند؛ نماد اینکه روزی قرار است «فریدون»ی ظهور کند و ما را از دست «ضحاک»ی نجات دهد. هرگز این اتفاق نخواهد افتاد. هیچ فریدونی هرگز وجود نداشته است. تمام اینها افسانههای ملّت داغخوردهی ماست که از کودکی در سرمان کردهاند. «تو داد و دهش» نکن، تو فریدون نیستی! فریدون نمیتواند وجود داشته باشد. یعنی عقلانی نیست که تصوّر کنی کودکی گمارده شده تا بزرگ شود و ظلم ظالمی را نابود سازد.
تمام آنچه که مانده بدن بیروح انسان است که هیچ کاری از دستش ساخته نیست، جز زیستن و همین زیستن است که زیباست.