از پشت پنجره ندایی بهگوشم میرسد
صدایی که از پشت پنجره میآید به داخل، تنها صدای ماشینهایی نیست که بهسرعت درحال فرار از این مخمصهی زماناند؛ این صدا، صدای روزهای عمر من است که همینگونه میگذرد و پرتابم میکند به روزِ بعد و روزِ بعد و روزِ بعد. حرفها و کلمات، پشت سر هم تکرار میشوند و هر لحظه گریبانم را میگیرند؛ ولکنِ ماجرا هم نیستند. مجری تلویزیون دربارهی جنگ میگوید، روی صفحهی مانیتور اخبار جنگ است، استاد خستهی دانشگاه از روی کتاب روخوانی میکند و من در این ورطه نشستهام، به مانیتوری زل زدهام که قرار است نجاتدهندهی دنیای بیروحِ من باشد. «من افسرده نیستم، این واقعیتها غرق کرده قایق بیپاروی من رو تا ته.»
امّا امید و نجات تنها چیزیست که در این لحظات تاریکی بهدنبالش میروم، نه از ورای ید بیضای یک منجی یا زیر پای انسانی مقتدر، نجاتِ من از درون خیز برمیدارد و به بیرون میریزد...