می‌ترسم از تپه‌های خیال آینده

از صدای کلاغی که رفت فهمیدم ...
مثل این‌که از این به‌بعد درست‌کردن آتشی کوچک گناهی نابخشودنی‌ست، امّا آتش‌زدن جنگل اگر سهوی باشد، کاملاً مباح یا حتیٰ لازم است. مثل این‌که دیگر به مه‌رویان بی‌‌نقاب کاری ندارند، امّا شاید به‌خاطر سخنی به زیر کتک بگیرندت. 

دیگر این‌جا جای رقصیدن نیست، نه‌اینکه رقصیدن را باز حرام کرده باشند، بلکه کسی توانایی ایستادن بر پاهای فلک‌شده‌ی خود را نخواهد داشت. همه ایستاده خوابیده‌اند و در خواب ناخوش خود غلت‌ها می‌زنند و به ریاکارانه‌ترین شکل ممکن شادند. بشکند آن شادی که درونش اثری از زندگی نباشد! نیست شود آن خشم که درش آزی‌ست برای مرگ! نابود گردد آن اندیشه که رخنه می‌کند و آدمی را به‌چنگ گرگ‌های ملعون جادّه‌ها می‌اندازد ... زنده باد زندگی

[عکس کاملاً تزئینی‌ست!]

arrow_upward