حرفی ندارم
میدمد صبح و کله بست سحاب
الصبوح الصبوح یا اصحاب
میچکد ژاله بر رخ لاله
المدام المدام یا احباب
میوزد از چمن نسیم بهشت
هان بنوشید دم به دم می ناب
تخت زمرد زده است گل به چمن
راح چون لعل آتشین دریاب
در میخانه بستهاند دگر
افتتح یا مفتح الابواب
لب و دندانت را حقوق نمک
هست بر جان و سینههای کباب
این چنین موسمی عجب باشد
که ببندند میکده بهشتاب
بر رخ ساقی پری پیکر
همچو حافظ بنوش بادهی ناب
– حافظ
[اکثر اوقات وقتی حرفی برای گفتن ندارم، برای پوشاندن حرفهای زنندهای که در وبلاگ منتشر کردهام، از ابیاتی که بزرگان سرودهاند استفاده میکنم. شما هم به رویم نیاورید ؛)]