مرتد (۷)
امروز این را فهمیدم که «آز» یا همان «طَمَع» چه گناه بدیست، انسان را میخورد و زندگیاش را به ورطهی نابودی میکشاند. انسان آزمند همیشه میخواهد که بیش داشته باشد و همهچیز این دنیای فانی را با خود به جهانِ والا ببرد، که این جز خیالِ باطل نیست، گور تنگ است و جهان بینهایت متزلزل و بیرحم. من نیز آز داشتهام، این طمع هم از گناهانِ من است. من آز این را داشتهام که کتابخانهای رنگین برای خود بنا کنم و از هر کتابِ دلخواه نسخهای در آن بگنجانم، آیا این کار قابل انجام است؟ چه باشد چه نباشد دیگر علاقهای به آن ندارم، زیرا این طمعکاری انسان را به هاویهی بیبنیگی و ظاهربینی میکشاند. نباید به کتابهایی وابسته شد که ممکن است روزی در آتش بسوزند یا اوراقشان را موریانهها بخورند ... همیشه مجبور بودهام که کتب را در حالت پیدیاف (PDF) بخوانم، شاید آن کتابِ بدترجمهشده را که سالها پیش خواندهام بیش از کتابی بهخاطر آورم که با جلدی زیبا بهقیمتی گزاف خریداری کردهام! جلدهای زیبا دقیقاً مقابلِ موجودیّتی بهنام کتاب میایستند. [وای بر آنان که گمان میکنند با ساختن جلدهای بهتر و صحافی زیباتر کتابهایشان اغواکنندهتر است و بیشتر به فروش میرسد! اینان هیچ نفهمیدهاند که آنچه مینویسند پیش و بیش از آنکه جوهری بر کاغذ باشد، اندیشهای است که با زیبایی به کسی فروخته نخواهد شد.]